تبليغاتX
دلم خواست .. چی میگی تو !؟

دلم خواست .. چی میگی تو !؟

وقتی بهش گفتم میخوام شعرتو بذارم تو وبلاگم ، گفت : بعید میدونم همچین کاری بکنی ، چون توی شعرم بدجوری بهت توپیدم ... یه جورایی فحش دادم بهت ، بعدشم نیششو واسم باز کرد ..
اما اون موقعی که شعرشو توی کامنتا گذاشت ، وقتی خط به خطشو خوندم ، وقتی دونه به دونه ی پستامو توش دیدم تنها چیزی که توی واژه به واژش نبود توپیدن بود و فحشی بود که به واقع نبود !!

 

مرسی هوارتا !!!


هي سلام ! چطوري بچه قرتيه قيطريه !
وقت نداشتم ذوق نكن شعرم يه كم سرسريه
از وبت خوشم مياد يه نموره .. دروغ چرا
همينجوري الكي ! نميدونم.. محض ارا !
ولي راستشو بخواي بعضي جاهاش خيلي لوسه
خب آخه جايي كه حيوون نباشه خر ، طاووسه !!


خواب الياس مي بيني كيفور و اهل پز ميشي ؟
دخترک دروغ نگو ، يهويي شكل "رز" ميشي !
خواب الياس رو ديدن الكي نيست كه مشكله
تو همون TV نگاش كن و بگو چه خوشكله


تو كه فرق پول نون و ريملو نميدوني
خوبه جاي نونوايي نرفتي توي سلموني !!
حيف اون سنگكي كه نونوا به تو داد خوردي
والا تو آبروي ما غربيها رم بردي ! (۱)


اي بابا شاكي شدي ؟ ديگه نزنم تو پرت ؟
اون SMS هاي بي مزتو نزنم تو سرت ؟
آخه اين حرفه كه ميگي انسانا عروسكن ؟!
همه SMS هاتم مثل خودت بي نمكن


آخ الهي بميرم ! رزگلمون حالش بده !
كسي اين شماره ي آق شاعرو بهش نده
وگرنه زنگ ميزنه و فحش ميده بس كه داغه !
انگار حرفاي منم براش حكم استفراغه !
خب عزيزم مي توني عوض كني كامنتتو
يا كه خاموش بكني اون قراره شبانتو !


يه كم خون سرد بخور انگاري خيلي تشنته !
بیخیه نماز بابا مهم ناخون کاشتنته !
وللش عهدي رو كه با خداي خود بستي
رفيق خوب توي اين زمونه يعني " هستي " !
بعده اينكه تمومه هستيه خود دادي به باد
بشيني بغض بكني مث اون عروس و دوماد !


اينجوري نيگام نكن من پول شعرمو ميخوام !
فكر نكن مث اون آقا پليسه كوتا ميام !
هرچي چونه بزني جريمتم بيشتر ميشه
انصافاً با اين شعرم 40 تومن خداييشه !!


مي دونم نامردي شد بدجوري توپيدم به تو
خب دلم خواست اينارو بگم .. حالا چي ميگي تو ؟؟

(۱) منظور زیستگاه شاعر میباشد واقع در غرب تهران .

.......................................................

* شاعر : فوق سری

+   86/11/12     ... مـــریم  | 

 

Episode 1

هستی میگه : رفتم ناخن کاشتم ... انگشتای کشیدشو میاره بالا و ناخناشو نشونم میده ... دستشو تو دستم میگیرم و خیلی آروم روی ناخناش رو نوازش می کنم ، بعد لبخند شیطنت آمیزی میزنم و سرمو میارم بالا و نگاش میکنم ... میگم : فوقالعادست ... میگه : آره اما تا یه ماه نماز بی نماز !!

میخندم جوری که دندونام پیدا میشن و میگم : جدا ؟؟!! ... لبهاشو رو هم فشار میده و میگه : آره دیگه ، اما خوب شده .. نه ؟؟

دوباره به انگشتاش که توی دستامه نگاه میکنم و میگم : خیلی خوب شده ... خیلی ... و آروم تر میگم : خیلی قشنگ شدن !!!

..

روی تخت وقتی که دارم کتاب توی دستمو ورق میزنم چشمم روی ناخن هام قفل میشه و یاد ناخن های خوش تراش هستی میفتم و اخم میکنم ...

اما این بار صدای اذونه که پخش میشه توی خونه تا توی اتاق تا روی تخت لا به لای انگشتام !!!

...

Episode 2

بهش میگم : ترجیح میدی خون گرم بخوری یا خون خنک سرد و تگری ؟

بی هیچ تامل و فکری میگه : خون گرم ، گرمه گرم ... تازه از جون در اومده ...

میگم : اما من دوست دارم خون سرد بخورم ... خنکه خنک ...

میگه : نه بابا ، خون وقتی سرد میشه لخته میشه .. دیگه نرم و آروم از حلقومت پایین نمیره ..

میگم : نه بابا !! با این دستگاه ها جوری خونو با فشار عبور میدن که دیگه لخته نمیشه ... میشه نرم و راحت الحلقوم !!

صدای اوق زدن یه نفر از گوشه ی حال هر دومونو متعجب به سمتش جلب می کنه ... هر دومون به مامان میگیم : مامان ! خون گرم دوست داری بخوری یا خون سرد ؟؟!!

مامان :

...

Episode 3

بوی پفکش بدجوری دهنمو آب میندازه ... یه نگاهی به پاکت نیمه پره توی دست دختر بچه ی ۶-۷ ساله میندازم و به نرگس میگم : کاش یکی بهمون پفک تعارف میکرد ..

فردا شب توی سوپری سر کوچه دو تا پفک میخریم !!

تا میشینیم در پفکو که باز میکنیم بخوریم یه دختر بچه ی ۶-۷ ساله زل میزنه به پاکت پفک و حسرت روی لبهاش وادارمون میکنه کل پاکت پفکو بدیم بهش ..

پفک بعدی رو که باز میکنیم و میخوریم ، همیچین که تموم میشه بوی چیپس سرکه نمکی میزنه تو دماغمونو مستمون می کنه ..

همون دختر بچه ی 6-7 ساله حالا جلومون داره چیپس می بلعه و با لبهای پر از شرارت و چشمهای پر از شیطنت نگاهمون میکنه !!!

...............................................

* اینجوریم قشنگه ها !! .... مثل تو که قشنگی !!

+   86/11/01     ... مـــریم  | 


لکنت داره .. بهم میگه : چی شد ؟؟ ... کتابشو پیدا کردی آخر ؟؟
میگم : آره .. البته اون جایی که شما گفتی نبود ، از یه جای دیگه گیر آوردم .. میگه : خب ؟! حالا دیگه داریش ؟؟ ... دانلودش کردی ؟ ... میگم : اوهوم ... مرسی !!
لبختد میزنه و میگه : بازی عروس و داماد و خریدی ؟؟

 


به سلیقش ایمان آوردم .. تا حالا هر چی بهم معرفی کرده رو یه روزه یا دو روزه تمومش کردم و رسما جویدمش !!
ابروهامو میندازم بالا و میگم : نه !! ... مال کی هست ؟؟
انگار که اصلا سوال منو نشنیده باشه میره سمت انتهای مغازه و اون قفسه های آخر و از انبوه کتابای نامنظم اونجا یه کتاب نسبتا کوچیک میکشه بیرون و میده بهم .
***
شب ، من و مامان و بابا و داداش بزرگه و زن داداش ...
روی مبل دراز کشیدم و کنترل تی وی روی شکمم با هر دم و باز دم بالا و پایین میره و کتاب توی دستم تمام صورتمو پوشونده ...
بعد از خوندن بعضی داستاناش چنان شوکه یا هیجان زده میشم که صدای ناشی از هیجانم برای چند لحظه ی کوتاه همه رو آروم می کنه و دوباره همه چی عادی میشه ..
داستان هشتمشو که میخونم ، وقتی جمله ی آخر از نظرم میگذره چنان مبهوت میمونم که زنداداش کتابو از دستم میگیره و تند و تند تو دلش داستانو می خونه و آخرش زل میزنه به من که یعنی : بغض !!!
کتابو فوری میده به آقا داداش ... وقتی داره خیلی خونسرد خط به خطشو میخونه ما هم خیلی هیجانی خط به خطشو نیگاش میکنیم تا ببینیم عکس العملش چیه ...
وقتی نقطه رو میذاره میگه : آره خب ... جالب بود واقعا و سرشو دو سه باری تکون میده که فکر کنم معنیش یعنی : بغض !!
حالا کتاب دست مامانه ..
یه جورایی هممون مطمئنیم که برخورد مامان یه چیزی فراتر از ما خواهد بود که البته همین طورم شد ...
" وقتی فهمید چه کسی قاتل زنش است ، همه خشمش یکجا فرو نشست . زن پزشک ، زیبا ، خانواده دار و دوست داشتنیش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود . همان جلسه ی اول دادگاه قاتل را بخشید . در پاسخ دیگران گفت : جان آدم ها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او ، این مردک را بکشند . همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت . "
ناگهان مامان میگه : خـــــاک بر سرش کنن ... این دیگه چه احمقی بود !!
و من و زن داداش و داداش :
................................................
* امتحان ها شروع شد
سینما بریم ، رمان های خاک خورده بخونیم ، پازل 2000 تیکه درست کنیم ، بستنی بخوریم ، ناهار با رفقا بریم بیرون ...
و در آخر یه مشت سرخوش بدبخت فلک زده خواهیم بود !!!

+   86/10/15     ... مـــریم  |