طرف پسر عموی دختر خالم بود .. داشت فوق لیسانس می خوند و وقتش بود که دیگه یه سروسامونی به زندگیش بده .. زن بگیره و واسه خودش یه زندگی جدیدی رو بسازه و شروع کنه ..
خاله که زنگ زد و به مامان گفت دور و اطرافتون دختر خوب سراغ ندارین ذهنم رفت سمت خواهر کوچیکه ی شیما .. شیما دوستم بود ... از من بزرگتر بود اما هنوز ازدواج نکرده بود ... خودش بود و یه خواهر کوچیکتر .. زنگ زدم خونشون و ازش پرسیدم که اوضاع احوال چی جوریاست ... اینکه مامان و باباش اجازه میدن واسه خواهر کوچیکه خواستگار بیاد یا نه ..
گفت که مشکلی نیست و اینکه تا حالا دو سه موردی هم اومدن ..
شرایط دختر و پسر رو به خونواده ها گفتم ... نقطه ی اتصال من بودم و شیما ..
گذشت تا اینکه بالاخره مامان شیما اذن دخول داد و قرار شد یه روز رو انتخاب کنیم تا خاله اینا برن خونشون ... این وسط من و مامانم هم از طرف خونواده ی دختر دعوت شدیم به مراسم پر فیض خواستگاری .. مراسم چایی و میوه و شیرینی با کلی شکلات و آب نبات های خوشمزه ....

از سر کار زودتر زدم بیرون و رفتم سمت خونه ی مامان اینا ... مانتو و کفش و مقنعه رو با یه مانتوی خوشمل ، با دامن و روسری ساتن – ابریشم با یه کفش مشکی ورنی با پاشنه هایی به ارتفاع 10 سانت عوض کردم .... عطر و ادکلن به اضافه ی مختصری آرایش ..
من و مامان رفتیم .. قرار شد خاله اینا یه ربعی بعد از ما بیان .. مامان دخترک ، شیما و عروس خانم اومدن جلوی در واسه خوش آمد گویی ...
به غیر داداشا این اولین مجلس خواستگاری ای بود که من توش حضور داشتم و کاملا بدون استرس بودم ... کلا مراسم خواستگاری یکی از مزخرف ترین رسومات این مرزو بومه .. البته کاریشم نمیشه کرد .. هر چیم تو خودتو به در و دیوار بکوبی و گیس کشی کنی و حنجره پاره کنی واسه ی دفاع از انجمن نسوان آخرش بالاخره همین آشه و همین کاسه .. خواستگار میاد و تو نمیتونی درو روش باز نکنی ..
دلم نمیخواست خودمو جای اون دخترک بذارم .. اینکه تو دلش چی میگذره و تموم حرکاتش زیر ۳ - ۴ تایی ذره بینه .. اینکه آروم بشینه ، حرف بی ربط نزنه ، مواظب باشه یقه ی کتش به بالا تا نخورده باشه .. جورابش نخ کش نشده باشه .. موهاش هنوز همون حالت سشوار کشیدشو حفظ کرده باشه و احیانا اگه این وسط گرمش شد اصلا به روی خودش نیاره و اگه یه پر نارنگی پرید تو گلوش سرفه نکنه و اگه چایی ریخت روش و داشت میسوخت تحمل کنه و خلاصه این شکنجه گاه رو واسه نیم ساعتی تحمل کنه !
همه جور حرفی زده شد .. از اوضاع کار وبار و آب و هوا گرفته تا رژیم غذایی و ترافیک .. این وسط تنها حرفایی که زده نشد دختر خانم بود و وضعیت آقا پسر ..
نیم ساعتی بودن .. بای بای کردن و رفتن .. ما هم بلافاصله بعد از اونها رفتیم و ترک کردیم آن مجلس روحانی و با شکوه و از منظر من سرگرم کننده !!
......................................................
* واسه خواهر کوچیکه رفتیم خواستگاری ، اما این وسط اونی که مورد پسند مادر آقای داماد قرار گرفت اون نبود .... شیما بود که یک سالی از پسر عموی دختر خاله ی من بزرگتره !!!

