تبليغاتX
مـــآریانــه هآ
( دلم خواست .. چی میگی تو ی سابق )
دیروز ولنتـــاین بود . روز عشاق و یا روز عشق ورزی ...

چند سالی هست که آقایون اندکی میان سال و رو به پیر شدن حکم کرده اند که نباید این روز را گرامی بدارید و به محبوبتان عشق بورزید . چرا که این روز از غرب آمده است و هر کس ولنتاین را گرامی بدارد غرب زده ای بیش نیست . ولی حالا چون عشقتان قلمبه شده است و ناگزیر از ابراز آن هستید و پولتان در جیبتان زیادی کرده و می خواهید گل و شوکولات برای عشقولتان بخرید ما گشته ایم و گشته ایم و دفتر تاریخ را ورق زده ایم و یک روز برایتان پیدا کرده ایم .

۲۹ بهمن ، جشن سپندارمذگان را در اوراق پاره پوره ی تاریخ یافته اند و پیشنهاد جایگزینی داده اند و گفته اند که زین پس به جای واژه ی منحوس و غرب زده ی ولنتاین بگویید سپندارمذگان ..

به زبان ساده تر دیگر روز ۲۵ بهمن ماه نروید در گل فروشی ها و قنادی ها و مغازه های شوکولات خارجی فروشی ها و صف های طویل و دراز درست نکنید . بلکه ۴ روز دندان روی آن جگر صاحب مرده ی تان بگذارید و روز ۲۹ اش بروید و گل و شوکولات چیچک و شیرین عسل بخرید و بچپانید در دهان عشقتان .

اصلا هم به این فکر نکنید که چرا مسئولان محترم این مملکت زیبا سرشتمان انقدر انفعالی عمل می کنند و با کت و شلوارهایی که اصالتن ایرانی است و اصلا هم از غرب نیامده است می نشینند روی صندلی های چرم ایتال استیلشان ، پشت میزهای تمام چوبشان و با سرعت های بالای اینترنتی شان که به خاطر منافع ما اصلا هم فیلتر نیست و می گردند و می گردند تا ببینند غرب چه می کند و آن وقت یک جواب برایش می سازند تا یک وقت خدای نکرده نگویند طرف لال بوده است !

نمی شد این سپندارمذگان را قبل از ولنتاین جا می انداختید برای جوانان عاشق پیشه تان !؟ نمی شد قبل از فارسی وان بفهمید می شود با سریال های هر چند آب دوغ خیاری، این مردم کم توقع را ساکت نگه داشت !؟ نمی شد هنوز کراوات اختراع نشده، یک چیزی برای این یقه های نامنظم و پشم و پیل های بیرون زده از چاک یقه اختراع می کردید !؟

اصلا به صرف اینکه یک سیاست از غرب به شرق آمده دلیل می شود برای کنار گذاشتنش ؟! ... پس تکلیف این حدیث امام علی (علیه السلام) چه می شود که می فرمایند : انظر الی ماقال و لا تنظر الی من قال (فقط به گفتار نگاه کن و به گوینده آن گفتار ننگر ) !!؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 بهمن1389ساعت   توسط مـــریم  | 

دیشب که فوتبال ایران و کره جنوبی از تلویزیون پخش می شد ما مثل این خانواده های عشق فوتبالی از سوت شروع داور تا آخر 120 دقیقه نشستیم و خرسند و خوشحال نگاهش کردیم .

یک آجیل خوری کریستال جلو رویمان بود پر از مغز بادام معمولی و هندی و زمینی و پسته و توت خشک . در کنارش بشقابی از میوه هایی چون پرتقال و نارنگی و خیار و سیب و ایضا چای تازه دم و شکلات 65 درصدی .

دو عدد تماشاچی داشتیم که یکی پر از عرق ملی و طرفدار ایران از جنس مذکر و دیگری که عرق ملی را زیر پاهایش له کرده است و به هر چه فوتبال ایرانی و فوتبالیست ایرانی و هر چه نام خلیج همیشه فارس است فحش و ناسزا می گوید و خوشحال می شود هر بار که ایران در هر مسابقه ای شکست می خورد و نام خلیج فارس به خلیج العرب تغییر می یابد و خلاصه هر چیز مغایر عرق ملی !!!

دیشب دعا دعا کردم که ایران ببازد تا لااقل این خیابانی جوگیر الدوله دیلمی الاصل سر جایش بنشید و انقدر افاضات مزخرف ننماید . که خب الحمدلله و المنت این اتفاق خجسته افتاد . وحید هم البته چندان ناراحت نشد . کلا ما کی فوتبال دیده ایم که این دومین بارمان باشد ؟ .. دیشب در واقع اولین بارمان بود که بیشتر از 5 دقیقه یک مسابقه فوتبال ایرانی را نگاه کردیم .

مدتهاست که دلم می خواهد طرفدار تیمی باشم که ببرد، خوب بازی کند، که تحقیر نشوم وقتی می بینمش ... نمیدانم شاید من خبر ندارم .. احیانا آیه آمده است که هر کشوری باید یک تیم فوتبال داشته باشد و اگر همچین آیه ای آمده است شان نزولش چه بوده که ما نمی فهمیم ؟ .. خب مردک وقتی عرضه نداری 11 نفر پا به توپ ردیف جور کنی غلط زیادی نکن و بنشین سر جایت و گل کوچیکت را بازی کن .. نه ما را تحقیر کن و نه خودت آنقدر خاک بر سر شو که رویت نشود مصاحبه ی ناقابلی بکنی !!!

ما که سالی به 12 ماه چه بشود خبرهای فوتبالی را از کوی و برزنی بشنویم ، باکمان نیست ! بدبخت و مفلوک و بیچاره آن کسی که دل خوش کرده است به فوتبال گند اندر گند ایران عزیزتر از جانمان !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 بهمن1389ساعت   توسط مـــریم  | 

قبلا در موردش شنیده بودم یا نمی دانم در اخباری جایی دیده بودم . همان موقع خیلی خوشم آمد اما خیلی زود یادم رفت و فراموشش کردم .

امروز که این مطلب را اتفاقی دیدم  توی کشوی سمت راستم ۳ کتاب بود .

اولی "دزیره"  که کتاب مورد علاقه ام هست و بعد از ۱۰ سال دوباره شروع به خواندش کرده ام .

دومی "به کسی مربوط نیست" جومپا لاهیری و سومین کتاب "سووشون" سیمین دانشور که بعد از مدتها خاک خوردن در کتابخانه ام دارم می خوانمش .

یادم است روزی روزگاری در روزنامه ای سیاه و سفید از آبراهام لینکن بود انگار این طور خواندم که " احمق کسی است که کتابش را به دیگری قرض می دهد و احمق تر آن کسی است که کتاب را باز می گرداند "  

یاد کتابخانه ام افتادم ... کتابخانه ای که هر کتابش را که خوانده ای زیر سطرهای قشنگش خط کج و معوجی کشیده ای ،گوشه گوشه اش رد پایی به جا گذاشته ای، ابتدای کتاب تاریخ و محل خریدش را نوشته ای و در پایان نظرت را درباره کتاب و تاریخی که تمامش کرده ای . هر کدام از این دسته های کاغذی برای خودش یک دسته خاطره است . پر است از حس، رنگ دارند، بو که می کنی حالت را جا می آورند . از کتاب "بابالنگ دراز" و "زنان کوچک" بگیر تا همین آخری ها که اغلب کتاب های مستور بوده اند و داستان های کوتاه .

حالا چطور می توانم دزیره را بردارم ، اول صفحه اش بنویسم "شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی عمومی قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این کتاب استفاده کنند." و بعد رهایش کنم در انبوه آدم هایی که شاید حسش کنند و قدرش را بدانند و یا پوزخندی بزنند و تف کنند به تمامی احساس پشت هر ورقش ! 

چطور می شود کتاب "عطر سنبل ، عطر کاج" را با همه سادگی و شیرینیش که این همه لبخند به من هدیه کرده است را رها کنم در شلوغی های مترو و تاکسی و اتوبوس !؟

تو بگو، میتوانی "روی ماه خداوند را ببوس" را ببوسی و بعد از اینکه ۳ بار خواندیش و هنوز سیرابش نشده ای بگذاری و بروی و تمام !؟

یا "بادبادک باز" و "هزار خورشید تابان" خالد حسینی و تمام افغانستانم را ...

"مستور" ها را کجا باید جا بگذارم ؟ ، یا "امیرخانی" ها را و "سید مهدی شجاعی" را با "سانتاماریا"ی آرام و دلپذیرش ؟

لحظه ای که بخواهم "هری پاتر" هایم را روی نیمکت های چوبی جا بگذارم بی گمان روزهای دبیرستانم را جا خواهم گذاشت .

"جلال" و ۵ داستانش، "هوشنگ گلشیری" و پیراهن زرشکی اش، جمالزاده و یکی بود یکی نبودش و همه ی اینها یعنی روزهای ۵شنبه و کلاس های داستان نویسی و قلم زنی هایش ...

"زویا پیرزاد" ها و صندلی های چوبی دانشکده ام و دکتر عبداللهیان و روش های تحقیق و تمام روزهای فمینیستی ام ...

نه! کار من نیست ... من که آن جمله ی آبراهام لینکن را که روزی در یک روزنامه ی سیاه و سفید خواندم ترجیح می دهم به این جمله ی رنگی که امروز در این مانیتور درخشان خواندم ... من نمی توانم خاطراتم را رها کنم و بروم که بروم که بروم !!! 

پ.ن: با اجازه از یادداشت های یک دختر ترشیده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 دی1389ساعت   توسط مـــریم  | 

ازدواج که کردم توی طبق طبق جهازی که از خانه ی پدرم آوردم یک چای ساز استیل بود . نه از سماور ذغالی و گازی و برقی خبری بود و نه از کتری قوری های گل گلی . یک بسته چای کیسه ای احمد هم همیشه خدا کنار چای ساز خودنمایی می کرد .

هر وقت هوس چای به سرم می زد یک دکمه را فشار می دادم و بعدهم یک چای کیسه ای توی لیوان می انداختم و کمتر از 5 دقیقه نوش جان می کردم .

خانه ی مادر شوهرم همیشه بساط کتری و قوری  و چای دم کشیده و اندکی تلخ بر پا بود . اصلا چای کیسه ای را قبول نداشتند . دوستانم هم همین طور . هر وقت خانه مان دعوت بودند غر زدنشان به راه بود که آخر چای کیسه ای هم شد چای ؟ . اصلا نه طعم دارد ، نه بو نه مزه چای دم کشیده را .

همین هم شد که یک روز با همسرم رفتیم و یه کتری قوری خریدیم و بساط چای ساز و چای کیسه ای های احمد را جمع کردیم و یک بسته چای گلستان عطری خریدیم تا از این به بعد چای دم کرده بخوریم .

چند هفته ای که گذشت دیگر هر وقت هوس خوردن چای می کردم یاد جوش آوردن آب و بعد دم کردن چای که می افتادم بی خیالش می شدم . اصلا اگر هم بی خیالش نمی شدم تا چای بخواهد آماده شود هوس من هم می رفت .

تا اینکه به یمن شروع مجدد کتاب خواند ن هایم یک روش تازه یاد گرفتم و حالا هوس چای خوردنم هیچ وقت ناکام نمی ماند .

کتاب طعم گس خرمالوی زویا پیرزاد بود . دختری بود که هر وقت حوصله درست کردن چای تازه دم نداشت همان چای قدیمی را که هنوز روی گاز بود گرم می کرد و اتفاقا به نظرش خیلی هم خوب می آمد .

این بار هوس خوردن چای که افتاد توی دلم چشم هابم به کتری و قوری روی گاز و چای دم کرده ی 2 روز پیش داخلش افتاد.

رفتم و زیرش را روشن کردم و 5 دقیقه نشد که آبش گرم شد . برای خودم چای ریختم و با اشتها خوردم و تازه خیلی هم چسبید و به نظر من هم هیچ فرقی با چای تازه دم نداشت .

چای خوشمزه ربطی به کیسه ای یا فله ای بودنش ندارد .. مهم نیست تازه دم باشد یا چای 3 روز پیش . مهم این است که وقتی هوسش به دلت افتاد بی جواب نگذاریش و یک لیوان چای تقدیمش کنی. مهم این است که دلت خوش باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی1389ساعت   توسط مـــریم  |