تبليغاتX
دلم خواست .. چی میگی تو !؟

دلم خواست .. چی میگی تو !؟

طرف پسر عموی دختر خالم بود .. داشت فوق لیسانس می خوند و وقتش بود که دیگه یه سروسامونی به زندگیش بده .. زن بگیره و واسه خودش یه زندگی جدیدی رو بسازه و شروع کنه ..

خاله که زنگ زد و به مامان گفت دور و اطرافتون دختر خوب سراغ ندارین ذهنم رفت سمت خواهر کوچیکه ی شیما .. شیما دوستم بود ... از من بزرگتر بود اما هنوز ازدواج نکرده بود ... خودش بود و یه خواهر کوچیکتر .. زنگ زدم خونشون و ازش پرسیدم که اوضاع احوال چی جوریاست ... اینکه مامان و باباش اجازه میدن واسه خواهر کوچیکه خواستگار بیاد یا نه ..

گفت که مشکلی نیست و اینکه تا حالا دو سه موردی هم اومدن ..

شرایط دختر و پسر رو به خونواده ها گفتم ... نقطه ی اتصال من بودم و شیما ..

گذشت تا اینکه بالاخره مامان شیما اذن دخول داد و قرار شد یه روز رو انتخاب کنیم تا خاله اینا برن خونشون ... این وسط من و مامانم هم از طرف خونواده ی دختر دعوت شدیم به مراسم پر فیض خواستگاری .. مراسم چایی و میوه و شیرینی با کلی شکلات و آب نبات های خوشمزه ....

     

از سر کار زودتر زدم بیرون و رفتم سمت خونه ی مامان اینا ... مانتو و کفش و مقنعه رو با یه مانتوی خوشمل ، با دامن و روسری ساتن – ابریشم با یه کفش مشکی ورنی با پاشنه هایی به ارتفاع 10 سانت عوض کردم .... عطر و ادکلن به اضافه ی مختصری آرایش ..

من و مامان رفتیم .. قرار شد خاله اینا یه ربعی بعد از ما بیان .. مامان دخترک ، شیما و عروس خانم اومدن جلوی در واسه خوش آمد گویی ...

به غیر داداشا این اولین مجلس خواستگاری ای بود که من توش حضور داشتم و کاملا بدون استرس بودم ... کلا مراسم خواستگاری یکی از مزخرف ترین رسومات این مرزو بومه .. البته کاریشم نمیشه کرد .. هر چیم تو خودتو به در و دیوار بکوبی و گیس کشی کنی و حنجره پاره کنی واسه ی دفاع از انجمن نسوان آخرش بالاخره همین آشه و همین کاسه .. خواستگار میاد و تو نمیتونی درو روش باز نکنی ..

دلم نمیخواست خودمو جای اون دخترک بذارم .. اینکه تو دلش چی میگذره و تموم حرکاتش زیر ۳ - ۴ تایی ذره بینه .. اینکه آروم بشینه ، حرف بی ربط نزنه ، مواظب باشه یقه ی کتش به بالا تا نخورده باشه .. جورابش نخ کش نشده باشه .. موهاش هنوز همون حالت سشوار کشیدشو حفظ کرده باشه و احیانا اگه این وسط گرمش شد اصلا به روی خودش نیاره و اگه یه پر نارنگی پرید تو گلوش سرفه نکنه و اگه چایی ریخت روش و داشت میسوخت تحمل کنه و خلاصه این شکنجه گاه رو واسه نیم ساعتی تحمل کنه !

همه جور حرفی زده شد .. از اوضاع کار وبار و آب و هوا گرفته تا رژیم غذایی و ترافیک .. این وسط تنها حرفایی که زده نشد دختر خانم بود و وضعیت آقا پسر ..

نیم ساعتی بودن .. بای بای کردن و رفتن .. ما هم بلافاصله بعد از اونها رفتیم و ترک کردیم آن مجلس روحانی و با شکوه و از منظر من سرگرم کننده !!

......................................................

* واسه خواهر کوچیکه رفتیم خواستگاری ، اما این وسط اونی که مورد پسند مادر آقای داماد قرار گرفت اون نبود .... شیما بود که یک سالی از پسر عموی دختر خاله ی من بزرگتره !!!

 

+   87/12/10     ... مـــریم  | 

فصل اول ـ سبد لباسهای کثیف

      

لباسهای سفید رو از لباسهای رنگی جدا کردم ... تعداد لباسهای سفید بیشتر بود و خب نیاز بهشون بیشتر احساس میشد .. واسه ی همینم قرعه به نام سفیدها افتاد ... 
بعد از حدود 1 ساعت و اندی لباسهای سفید رو در آوردم و لباسهای رنگی رو ریختم توی ماشین .  دکمه ی " شروع " رو که زدم تازه فهمیدم که سری قبل یادم رفته پودر بریزم ...
همه رو دوباره ریختم توی سبد لباس کثیف ها و گذاشتمشون گوشه ی اتاق خواب ... 
لباسهای رنگی شسته شدند ، خشک شدند ، اتو خوردند ، پوشیده شدند و فقط به انبوه لباسهای سفید در سبد گوشه ی اتاق خواب لباسهای سفید بیشتری اضافه شد !!!
...
فصل دوم ـ فارنهایت یا سانتیگراد !؟

به پودر آماده ی کیک ، شیر و روغن اضافه کردم و ظرف مخصوص کیک رو گذاشتم در بالاترین پنجره ی فر ... روی راهنمای " پودر آماده ی کیک رشد " نوشته بود 130  درجه ی سانتیگراد به مدت 50 دقیقه ..
به درجه های فرمون نگاه کردم :مین ، 180 ، 200 ، 230 و ماکس
با خودم فکر کردم : خب حالا که فر ما عدد 130 نداره پس باید فارنهایت باشه ... 130 درجه ی سانتیگراد میشه حدودا 330 درجه ی فارنهایت .... پس گذاشتمش رو درجه ی ماکس به مدت 50 دقیقه
درجه های فر ما سانتیگراده .... اینو وقتی فهمیدم که کیکمون قیر سیاهی بیش نبود !!!
...
فصل سوم ـ یه قاشق سوپ جو

شب مهمون داشتیم ... قرار شد من فقط سوپ درست کنم ... به درجه های توی زودپز نگاه کردم : یک سوم ، یک دوم ، دو سوم .....
آب رو تا دو سوم پر کردم .. 4 تا قاشق جو ، یه رون یه سینه ی مرغ و هویج ...  نزدیکای شام وقتی سوپمون رو چشیدیم مزه ی آب میداد و اثری از هویج و مرغ و جو نبود و اینها غیر از فراموشی من برای ریختن سبزی جعفری بود ... زل زدم توی چشمهاش و گفتم : حالا چی کار کنیم ؟؟!!
به سوپ نمک و آبلیمو اضافه کردم ... توی یه ظرف جداگونه روغن ریختم و رب و زردچوبه رو توش تفت دادم ، یه مشت جعفری خشک رو همراه با اینها ریختم تو زودپز و درش رو بستم .... یه ربع بعد میز شام رو چیدیم و من علیرغم تعریفهای همه بعد از خوردن سوپ باز هم جرات نکرم بهش لب بزنم !!!
................................................
* من روزی کدبانوی نمونه ای خواهم شد ....

+   87/10/30     ... مـــریم  | 

 

صدای زن همسایه حتی الان که ساعت از 2 نیمه شب گذشته تا توی اتاق خواب لا به لای تخت و بالش و لحاف و انبوه افکار و رویاهای من پا میذاره و کفش های آغشته به گل و لایش را غرق در خواب آلودگیم میکند ...
انگار در خانه ی همسایه ی دیوار به دیوار ما تازه سر شب است و بزم و صفایی برپاست !!
انگار تازه شامشونو خوردن و حالا دارن با سر و صدا ظرفها رو جمع می کنند و یکی هم این وسط داره قابلمه ها رو ساب می زنه ...
صدای زنگ تلفن ، تلویزیون ، همهمه ی بچه ها .....
همسایه ی دیوار به دیوار ما ساعت 9 شب رو میگذرونه و این بغل در فاصله ی چند متریشان ساعت عدد 2 را رد کرده است و خانه در آرامش و سکوت و نفس هاس منظم خواب فرو رفته است ...
دنیا دگرگون شده یا زمان معنای واقعی خود را از دست داده است ؟؟!!
در این میان من خسته ام ، خوابم می آید و تو با هل دادن آب در لوله های خانه ات به آرامش صورتی من آب میپاشی و خیسش میکنی !!

       

من آشوب همسایه ی دیوار به دیوارمان را دوست ندارم .... او به عقربه های ساعت خانه ی ما توهین کرده است !!!
......................................................
*
 تو می خوابی و مرا تنها میگذاری در این جدال شبانه !!!

+   87/10/15     ... مـــریم  |