تبليغاتX
دلم خواست .. چی میگی تو !؟

دلم خواست .. چی میگی تو !؟

 

 

 

یک خانواده دور هم توی حال ... .

کنترل دست داداشم بود و داشت با بی حوصلگی کانالا رو عوض میکرد .

یک

دو

سه

چهار ..... پنج ...... یه دفعه مثل نارنجک از جام پریدم و داد زدم : اِ .. دیدی ؟؟؟  ... کدوم کانال بود ؟؟؟ برو عقب .. بدو ...

همه بهت زده داشتن سر تا پامو برانداز میکردن .. رفتم جلوی تلویزیون و از همون جا کانالشو عوض کردم و سیخ وایسادم جلوش .. داداشم در اومد که : ببخشیدا !!!

من اصلا حواسم نبود و از جام جم نخوردم که یهو دیدم کانال عوض شد ... عینهو این برق زده ها برگشتم و مستقیم به داداشم نگاه کردم تا اومدم کنترل و ازش بگیرم پرتش کرد طرف اون یکی داداشم ، من که دیدم بی فایدست از تو کشوی زیر تلویزیونی یه نوار ویدئو برداشتم و گذاشتم جلو چشمی تلویزیون و کانالو عوضش کردم ...

مامانم گفت : حالا این چیه مثلا که اینقدر غرق شدی توش ؟؟؟ من هیچی نمیفهمیدم .. حالیم نبود کی چی داره میگه .... بابام گفت : اخبار بودا اون کا .... نذاشتم حرف بابام تموم بشه ، گفتم : نه !!! من میخوام همینو ببینم ... .

بابام که دید سر و کله زدن با من بی فایدست  رفت سراغ روزنامه هاش و مامانمم شب بخیر گفت و رفت ...

داداشم گفت : کشتی خودتو بشین تا صبح زل بزن به همین یارو .. ما که رفتیم ...

اون یکی داداشم اومد جلو کنترلو گذاشت تو جیب شلوارمو گفت : حالا این جناب کی هستن که به خاطرشون خانواده ای از هم پاشید ؟؟؟ برگشتم پشت سرمو نگاه کردم .. دور تا دور حال رو با یه نگاه دید زدم ... دوباره برگشتم طرف تلویزیون .. برنامه تموم شده بود و استادمون داشت با مجری دست میداد و خداحافظی میکرد ...وا رفتم ....  

تلویزیونو خاموش کردم ... حالا من مونده بودم تک و تنها وسط حال ...

حوصلم سر رفته ... آهای استاد گرام !! آخه الانم وقت برنامه ی تو بود ؟؟؟

یکی نیست به من بگه تواز کی تاحالا استاد دوست شدی ما خبر نداشتیم ؟؟؟ حالا بشین تنها تو حال و زل بزن به صفحه ی سیاه تلویزیون ...

ای که خودم کردم که لعنت بر هرچی برنامه ی تلویزیونه .... . ای خـــــــــــــــــــدا !!! غلط کردم .خانوادمو به من برگردون !!!

..........................................

*راستی تا یادم نرفته :

چهارشنبه سوری تون به سلامت و عیدتون مبارک ... . تحویل سال منو دعا کنیدا !!!

+   بیست و سوم اسفند 1384     ... مـــریم  | 

 

 

 

روز جهانی زن ، سالن همایش ، فضایی کاملا رسمی و فمینیستی .

تاریکی و سکوت حکمفرما بود . به راحتی میتوانستی صدای نفسهای بغل دستیتو بشنوی . چشمهات تازه توان عادت کردن به تاریکی را پیدا کرده بودند .

نور پروژکتور روی پرده و بازتابش فضا را روشن و تیره میکرد .

راهروهای پرپیچ و خم دادگاه . مظلومه های همیشه ی تاریخ ، جباران روزگار ، ظلم وستم ، آه های برآمده از عمق جان و ... و عشق که این وسطا یه جورایی گم شده بود .

دختران گاه گاهی سران خود را به نشانه ی تاسف تکان میدادند .

پسران عموما سکوتی معنا دار اختیار کرده بودند .

روز جهانی زن ، سالن همایش ، فضایی کاملا رسمی و فمینیستی ....

بابا فضا خفن بود دیگه ، بگیر این قضیه رو که من دیگه نخوام توضیح بدم .. رسمی رو مخصوصا داشته باش .

و در این میان ناگهان ....!!!!!

خدا وکیلی اگه یه جاهایی مغز این پسرا بخواد کار کنه همینجاهاست .. فکرشو بکن ! تو این فضاهه بود که گفتم ،  یکیشون یه موش ول کرد وسط جمعیت دخترا .... آقا ریخت به هم مراسم .... خودشم بدجور .. همه یه متر پریدن هوا ، جیغ و ناله و شیون و آه و فغان !!

البته ما نه ها ... به جون خودم من و دوستم از جامون تکون نخوردیم ، در حالی که موشه دو قدمیمون وایساده بودو زل زده بود تو چشمامون ... باور کن راست میگم ... به جون خودم !! باور نمیکنی ؟؟؟ نه ؟؟؟ میخوام اصلا باور نکنی .. چی کارت کنم دیگه ...... .

.........................................

*فوق العاده بی ربط :

به علت یادآوری به خودم که نباید با عده ای شوخی کنم و فقط به همین خاطرخاص ، برای پیوند های وبلاگم تقسیم بندیی صورت داده ام  .. امیدوارم لااقل این کارم اون آقایون محترم رو ناراحت نکنه .. شرمنده چاره ی دیگه ای نداشتم .

 

+   هجدهم اسفند 1384     ... مـــریم  | 

 

 

 

توی کل کلاسامون حالا ما از یه کلاس خوشمون اومده ها ....

کل هفته رو روز شماری و ساعت شماری می کنیم که اون روز خاص و اون ساعت خاص تر برسه و بریم سر کلاس و حالشو ببریم .

حالا این هفته ، اون روز فرا رسیده اون وقت .....

بابا شونصد ساله از بمب گذاری میگذره  این دانشگاه ما تازه یادش افتاده اگه یه تجمع هم بکنه برا تنوع بد نیست . حالا عدل این تجمعه رو انداختن همین تو ساعت کلاس ما .. نه یه دقه این ور تر ، نه محض رضای خدا یه دقه اون ور تر ... ما رو بگو که عین این مثبتا رفتیم آویزون استاد شدیم که ترو خدا این کلاس ما رو تشکیل بده ... اما خب جز له و لورده شدن این غروره ما که هیچ چی در بر نداشت ... اصلا هیچکی ما رو دوست نداره .  

همینه دیگه ... اونوقت میگن چرا دل نمیدین به درس و دانشگاه ... خب این دل ما مگه مسخرست ؟؟!!!!

......................................................

* خواهشا شور حسینی برتون نداره فحشو ببندین به این مملکت بنده خداها .. ما حالا این تو دلمون مونده بود گفتیم خالیش کنیم .. وگرنه تجمع از اهم امور است ... چقدر هم ما رفتیم حالا ...  .

+   یازدهم اسفند 1384     ... مـــریم  | 

برو بابا دلت خوشه ... قهر میکنه واسه من ... اونم با من ... اونم سر چی .... بابا بیست سالته دیگه ... " واقعا که " داره به خدا ...

بابا جان مگه من اختیارم دست تو هست ؟؟!! خودم نمیتونم یعنی تصمیم بگیرم ؟! رو تو برم بشر .... .

اصلنشم دلم خواست ... آقا جون این دلم این جوری حال میکنه ... دوست داره .. به تو چه ..

دلم خواست تو رو ول کنم ... دلم خواست برم با یکی دیگه رفیق بشم ... خیلیم از تو بهتره ... اصلا کیف میکنیم با هم دیگه ...

بر میگردی به من ... اونم به من !!! اونم تو !!! اونم جلو اون !!! میگی : میبینم که خوب قاطی شدی با این .... این !!!؟؟ مگه میزه که میگی این ؟؟

آقا جون اصلا به تو چه ... کلونتره محلی ؟؟  نه والا به خدا .. چه آدمایی پیدا میشنا ... .

.....................

* لازم به یادآوری خفنه که اینا همه دختر بودنا .. رفقامو میگم ... یه وقت فکر نکنی ... نه جونم ، از این خبرا نیست .

+   پنجم اسفند 1384     ... مـــریم  | 

سلام ....

یه وقت فکر نکنی من تازه کارما .... نه بابا اصلا ...  برامم کامنت نذارین که خوش اومدی و موفق باشی و خونه ی نو مبارک و از این حرفا ... خودم همه ی اینا رو میدونم .... 

..... حالا من که میدونم همشون میان عدل همینا رو تحویلم میدن .... بدین آقا جون .. اصلا به .....  .

...............................................

* من میرم فعلا اما زودی میاما ..

 

+   سوم اسفند 1384     ... مـــریم  |