تبليغاتX
دلم خواست .. چی میگی تو !؟

دلم خواست .. چی میگی تو !؟

 

کلا زندگی من از  چند دسته افراد تشکیل میشه :

یکی رفقای دوران دبیرستان

دوستای دانشگاه

دختر عموهام ( 3 تا شون )

یه تک فرد به نام ریحانه   

باقی دخترای فامیل پدری

دختر خاله هام

بقیشم دیگه حالا.... بماند !!!

اخلاقیات من با هر گروه از این افراد یه جور خاصیه ، کلا شخصیت و هویت من وقتی به عنوان مثال با اون سه تا دختر عموهام هستم کاملا متفاوته از زمانی که با رفقای دبیرستانیم هستم  .

با رفقای دبیرستان من یه جورایی تقسیم میشم به سه شاخه ی مجزا ... با ندا چون نامزد کرده باید سرشار از احساسات باشی و سعی کنی به تموم حرفا و ماجراهایی که با علی جونش میگذرونه یه لبخند ملیح بزنی و هر از چند گاهی با هیجان فریاد بزنی : وای ندا جون ... چه باحالین شما دو تا  !!!

 با نفیسه باید خودتو خفه کنی و سعی کنی از قبل یه مشت اسم فوتبالیستو بازیگر و خواننده خارجی حفظ کنی تا یه وقت کم نیاری .. از دل پیرو وکریستینو رونالدو گرفته تا  الکس و براد پیت و ویل اسمیت و خلاصه بگیرو برو  تا اون سخت سختاش .

از هانیه هم هیچی نمیگم چون فعلا از اکیپ طرد شده ، یعنی بایکوته !!!

دوستای دانشگام که البته یه دونه صمیمی بیشتر نیست و بقیه همین جور در رفت و آمدن و مثلا  یه روز میشیم شیش نفر و یه روز خودمون دو تاییم .در گروه دو نفره ی ما قدرت به طور فوق العاده عادلانه ای تقسیم شده ... کاملا مسالمت آمیز ... همه چیز تحت کنترل دو طرف ... حرف حرف هیچ یک نیست .. جنسیت ، نژاد ، فرهنگ ، ملیت و همه و همه کشک است ... فقط و فقط این انسانیت است که حکمرانی میکند .. احساسات تو این گروه یه خورده عمیق تر از جاهای دیگست  ... علی رغم اینکه دیر همدیگرو کشف کردیم اما دوستیمون دارای عمق خفنیه ....  

با دختر عموهام ( اون سه تا ی خاص ) یه جورایی بحثامون خفنیزیسمه ... صحبتامون فقط راجع به خودامونه و به هیچ احد الناسی کاری نداریم .... یه جورایی باحال و تووووووووووووپ ... برا همین ترجیحات اینجانب و البته اونا اینه که اصولا تنها باشیم .. یعنی غیر خودی قاطیمون نباشه .. چون در غیر این صورت به دلیل نبودن در بطن ماجرا موجبات خطور کردن فکرای بدبد به اذهان به وجود میآید ... تو این اکیپ 4 نفره همه چیزسری و گاهی حتی به کلی سری میباشد .. به دلیل مشغله ی این اکیپ روابط بسیار در حد محدود و بیشتر در دایره ی لوازم ارتباطی اعم از تلفن ، موبایل ، چت ، آف و ... میباشد . همه چیز تحت کنترل است .

با ریحان کلا درگیرات زیاد پیش میاد .. سر همه چی .. وبلاگش .. آیدیش .. دانشگاش .. اون دوست مزخرفش .. موبایل در پیتش .. اون کارای به نظر خودش آخر خلاقیتش .. اتاقش و خلاصه همه چی ... در ارتباط با این موجود باید کاملا مجهز باشی به تمومی سلاح های رو کم کنی .. حالشو باید بگیری و کلا وقت ما دو تا با هم به کم کردن مقادیری رو از هم میگذره .... اما خب بچه ی خوبیه ... اگه کسی بخواد غیر از خودم حالشو بگیره بدونه که خودشو وارد بازیهای پیچیده کرده ... باهاش که هستی باید دائم التیپ باشی چون یه دوربین دستشه و از لحظه به لحظه ی زندگیت در هر زمان و مکانی میخواد عکس بگیره ....هر کی آف و کامنت و ایمیل و اس ام اس باحالتری داشته باشه اون روز عیشش کامله و میتونه تا آخر اون روز سرشو بالا بگیره که یعنی ما اینیم . 

میون دخترای فامیل پدریم البته منهای اون سه تا دختر عمو ،  مریم خانم میشه ..  آخره مثبتی ، خانمی ، مهربونی ، سنگین و رنگین ، وای دیگه آخر یه دختر به تمام معنی .... خلاصه که تریپ ، تریپ دخترای خوب سریالای تی وی .. دختری که خطایی از او سر نمیزند .....احترامات سرشار .. ادب حکمرانی میکند ... مریم چایی میریزه .. اگه میزبان باشه یه مهمون نوازی به تمام معنی و اگه مهمون باشه یه خانم محترم و خلاصه برو خودت تا تهشو .همه از همه چی و در هر موردی ازت نظر میخوان تو هم بالاخره یه جوابایی داری که بدی ... اطلاعات در حد یک دانشمند !!! فقط یه عینک مستطیلی فریم مشکی این وسط یه وقتایی کمبودش بد جوری احساس میشه .  

دختر خاله ها البته بسیار نا محدودن ... و البته یکیشون بیشتر اینجا نیست .. باقیشون تهران نیستن و دوری و دوستی .... اما همینی که هست یه جورایی حکم منو داره وقتی تو گروه بالایی هستم .. در مقابل اون من باید خیلی چیزا ازش یاد بگیرم .. اونه که بیشتر حرف میزنه و از اطلاعات وسیعش ما رو بهره مند میکنه ... هر وقت بخوای نظرشو راجع به خودت بدونی مثلا ازش بخوای در باره ی تغییراتت اظهار نظر کنه یه نگاه به سرتا پات میندازه و یه تاسف که معنیشو من خوب میفهمم (  واقعا دغدغه ی تو اینه مریم ؟؟؟!! ) بعدش میگه : من اصلا نمیتونم بفهمم تو چه تغییری کردی ... مریم جون !! خواهشا دیدتو یه مقدار وسیع کن ... سعی کن نگاهت به زندگی و آدمای اطرافت یک مقدار فراتر از همچین مسائلی باشه ... انسانها رو دریاب .. فکر کن !!!!! و خلاصه به زبون بی زبونی : مریم !!! آدم باش .

اینا رو گفتم تا بفهمی تو سه روز چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه من چقدر تغییر هویت دادم :

چهار شنبه صبح : فاطمه ( دوست دانشگام )

چهار شنبنه عصر: دختر خاله

پنجشنبه صبح : رفقای دبیرستان

پنجشنبه عصر : دختر عموهام

جمعه ظهر : افامیل محترم و بزرگوار

حالا اگه یه کوچولو گیج میزنم و نمیدونم مریم کیه و کجا هست و اون خود واقعیش کدومه واسه خاطر ایناست که گفتم ....  

.................................................................................

*  فردا تو دانشگاهمون شب شعر داریم ... فاطمه هست .. دختر خالم و دختر عمومم میان ... موندم باید کدوم یکی از مریما باشم ....

+   بیست و هفتم فروردین 1385     ... مـــریم  | 

 

 

خب مثلا این که امروز رفتی صبح سر کلاس اون روزای یکشنبه ی تاریخیت چه اهمیتی میتونه داشته باشه ؟؟

خب آره بعدشم با فاطمه اومدی تو حیاط و نشستی رو نیمکت درب و داغون که زیر پنجره ی سلف پسرا و مسلط به کل حیاط هست و بعدشم دور و برتو نیگا کردی دیدی یه پسر رو نیمکت دست راستت نشسته و دو تا پسر رو نیمکت سمت چپت ...

 فاطمه برات از قشنگیای کامیار بگه و تو هی بگی بسه دیگه .. تروخدا دیگه نگو .. میخوام خودم بخونمش  .... بعد کتابو از تو کیفش در بیاره و صفحه صفحه ی باحال کتابو باز کنه برام بخونه و کل ماجرا رو برام شرح بده ..... بعد بری تو حس و حال و مود کتاب خوندن ....

بعد همین جوری که نشتین تصمیم بگیرین برین یه چیزی بخرین و بخورین .... حالا اینکه تو آب خریدی و فاطمه یه نوشابه ی سیاه واقعا مهمه ؟؟؟

بعدشم دوباره سر جاتون زیر همون پنجره و بین همون دو تا نیمکت .... بعد از کلی خندیدن به در و دیوار و اوساهای رنگاوارنگ اینکه گربه ی سفید و کثیف دانشکده خیز برداره بپره رو سر ما دوتا و جیغ بنفش مایل به سیاه من و خندیدن کلهم اطرافیان چی به تو اضافه میکنه ؟؟؟؟

بعد راهتونو بکشین و برین تو سایت دانشگاه ... بعد از نود و بوقی انتظار همچین که دو تا جای خالی پیدا میشه و کولیتونو میندازین بغل کامپیوتر و عزمتونو جزم میکنین که دیگه کار عملی هاتونو انجام بدین .... خودشم ساعت 12 برا کلاس ساعت 1  تا چک میل کردی و میلاتو نشون رفیقت دادی و اونم نشونت داد یهویی خسته میشی و حس میکنی نه انگار حس و حالش هنوز نیست  !!!!!

به فاطمه نیگا میکنی .. اونم همون نگاهو بهت میکنه که یعنی : آره ؟؟؟ ... منم یه پوزخند و یه برق تو چشمام که آره ..... کلاسو به همین راحتی میپیچونی و میگی گور بابای کلاس .. بستنی و آفتاب و نسیم بهاری رو عشقه .... بازم نیمکتای چوبی حیاط و یه خروار دانشجو که جای جای حیاط به هم دیگه لم دادن ......

حالا مثلا مهمه که دو باره همون اتفاق به طرز افتضاح ترش برات پیش اومده ؟؟ اینکه تازه بستنیتو یه گاز حسابی زدی و تا میری خودتو ولو کنی رو نیمکتا و فاصله ای باقی نمونده تا نشستن  ، تازه زبون فاطمه باز بشه و از شوک در بیاد و داد بزنه : مریم !!!! گربهه .. و تو بستنی در دست زیر نیمکتو یه نیگا بندازی و ببینی دو تا چشم سبز هیز داره براندازت میکنه و دوباره یه جیغ !!!!

این بار اوضاع فرق میکنه .. این دفعه یه مشت دانشجوی خمار رو از خواب ناز بهاری پروندی ... برا همین باید خودتو یه گوشه ای گم و گور کنی ... کلاسو میخوای بپیچونی اما خودش نمیپیچه .... اوسامون فرستاده دنبالمون ... فک کنم صدای جیغ منو شنیده .... میریم سر کلاس با یه ساعت تاخیر .... کلاس تصمیمش عوض میشه و میگه میخوام بپیچم .... واسه خاطر همینم ویدئو پروژکشن میقاطه .... اوسامون تعطیلش میکنه .... ما میریم باز تو صف سایت !!! دوباره جا گیرمون میاد ... من اینبار زود تر از دفعه ی قبلی جامو میدم به یه تو صفی و میرم بالا سر فاطمه وا میستم ...

زل میزنه بهمو میگه : چی شد ؟؟؟؟ شونه هامو میندازم بالا که یعنی : هیچی !!! میگه : میخوای بری ؟؟ زل میزنم بهش که یعنی : اوهوم  .... میگه : فردا میای ؟؟؟  میگم : فکر نکنم ....

میگه : شب بهم زنگ بزن .... میگم : حتما ...

چه اهمیتی داره که من شب یادم رفت بهش زنگ بزنم و اون بهم اس ام اس زد که : از داداشت اون کتابرو پرسیدی  ؟؟؟ و من تازه ساعت 1 اس ام اسشو ببینم و بهش بگم : تا سه شنبه خبرشو بهت میدم عزیز !!!!

برات مهمه که من تو یه روز گرم و تو یه یکشنبه ی دیگه چه کردم و چه دیدم و چه گفتم و چه خوردم و چی جوری زندگی کردم ؟؟؟؟

.................................................................

* نمایشگاه کتاب نزدیکه .... هر کی کتاب باحال خونده بهم معرفی کنه از نوع رمان .... این دستور نیستا یه جورایی لحنم این جوری شده امشب ... شما اون جوری بخونش خواهشا !!!

+   بیست و یکم فروردین 1385     ... مـــریم  | 

 

پریشب :

دست این داداشم درد نکنه واقعا .. من هی دیدم یه ساعته تا کمر رفته تو موبایلما اما نگرفتم قضیه رو … بعد از چهل و شیش دقیقه میگه : بیا مریم .. برات درستش کردم .. چپ و راست موبایلتو گذاشتم نیو مسیج و گالری … گفتم : دیوونه !!اونایی که من خودم گذاشته بودم لازمشون داشتم .. گفت : چی بود مثلا اون گو تو ؟؟ گفتم : خوش به حالت !! واقعا خوش به حالت کاش من جای تو بودم …

بادی به غبغب انداخت و تا اومد بگه : آره خب همه دوست دارن جای من باشن گفتم : یه سری مسائلو نمیفهمی راحتی برا خودت …..

بعد موبایلمو هل داده طرفم میگه : بیا روشنش کن …. چون چند وقت پیش به جمله ی اول موبایلم ریسه رفته بود گفتم لابد اینم درستش کرده … روشنش کردم این جمله اومده : سلام شاسکول .. از طرف داداش جونت !!

بعد گذشت تا صفحه اومده دیدم یه عکس تا ته زوم از خودشو گذاشته بک گراند موبایلم .. بعد رفتم تو گالری دیدم همه ی عکسامو پاک کرده و شصت و شیش تا عکس از خودش گذاشته توش .. بعد موبایلم زنگ زد آهنگشو واسم درست کرده بود و یه آهنگ آشغالی دو ساعته ی سیریش دیوانه کننده روش گذاشته … بعد گفت برو تو این باکست اونم برات درستش کردم .. رفتم دیدم همه ی اینباکسمو پاک کرده فقط اس ام اسای بی مزه ی خودش که سلام کرده و گفته کجایی و کی میای و باش تا بیام و با مزه و ایناشو گذاشته …. بعد گفت : یه چیز دیگرو هم دیگه درستش کردم که بری حالشو ببری .. وایساد با موبایل اون داداشمو بابام و خونه و خلاصه هر چی لوازم ارتباطی بود بهم زنگ زده و در هر تماس عکسی که خودنمایی میکرد عکس سه در چار خودش بود …. تازه برا هر کدوم یه فیگور و قیافه و ژست ..

بعد من دیدم این همه داداشیم موبایلمو درست کرده گفتم یه تشکری ازش بکنم …. مرسی داداشی من !!!!!

چند قرن طول میکشه تا من اینا رو دوباره خرابشون کنم ؟؟

 

امروز عصری :

یه جک از توی یه وبلاگ خوندم خیلی باهاش حال کردم ... بعد اومدم خانواده رو در شادی خود سهیم کنم برا همینم براشون تعریفیدم .. بعد از کلی دوباره تعریف کردن جک و از راست به چپ گفتن و از چپ به راست و بالا و پایین و خلاصه تفاسیر بعد از جک و البته خندیدن،

بابام به فکر افتاد که انگار یه چیزای جالبی در حال رد و بدل شدنه و گفت : مریم !! این جکت چی بود ؟؟؟ حالا من واسه خاطر احترام پدر و فرزندی این بی توجهی عظیم رو ندید گرفتم و گفتم عیب نداره یه بار دیگه هم میگم .. بعد اومدم تعریف کنم یه دفعه از تی وی صدای جیـــــــــــغ بنفش بلند شد ( این یعنی جای حساس فیلم بوده ) بعد دیدم چشمای بابام رفته تو تی وی .. خودشم با حدقه و مخلفاتش !! بعد اومدم مثلا بابامو تهدید کنم گفتم : بابا من عمرا دیگه نمیگما .... بعد بابام دستشو اورده جلو دهنم و بدون اینکه چشم از تی وی برداره گفت : هیسسسسسسسسسسس ... !!! ساکت !! چقدر آلودگی صوتی ایجاد میکنی .. یه دقه نمیتونی ساکت باشی !!!!!!

..

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان !!! اونوقت آقا بابای ما اینجا با من بودن ؟؟

.........................................................................

* اون پریشب یه دو شبی این بغل ( انگشت اشاره ی من الان داره سمت چپ وبلاگو نشون میده ) بود .. اما واسه خاطر یه سری مسائل و قضایا اینجا هم گذاشتمش .... همین !!

 

+   سیزدهم فروردین 1385     ... مـــریم  | 

 

پریروز ما دیگه تصمیم گرفتیم سفرمون رو خاتمه بدیم و احیانا محض رضای خدا یه دو روزی هم بیایم سر خونه زندگیمون .. رسیدیم تهران و اول همسفرامونو یعنی داداشم و زن داداشمو رسوندیم خونشون و خودمونم اومدیم خونه .

دیروز ظهر همسفرامون زنگ زدن واسه ناهار بیان خونمون و اومدن و خلاصه دور هم بودیم .. بعد از ناهار من و بابام چون سرما خورده بودیم یعنی من سرما خوردگیمو دو دستی تقدیم بابام کرده بودم و خودم یه جورایی خوب شده بودم اما خب خوابیدیم ..

بعدش قرار شد بریم بیرون .. سوار ماشین شدیم و بی هدف راه افتادیم .. داداشم رانندگی میکرد و بالطبع حرف حرف خودش بود مبنی بر اینکه کجا بره  میخواست دوربین بخره برا همینم ما رو برد میرداماد رفتیم پایتخت و بیخودکی وقتمونو تمام و کمال هدر دادیم یه آبم روش .. تنها چیزی که خرید از این برچسبای فارسی کیبرد بود .. ( یکی نیست بگه اینو که سوپری سر خیابون ما هم میفروخت دیگه میرداماد رفتن نداشت ) حالا کاش به همینجا ختم میشد

بعدش که دوباره سوار شدیم گفت : خب کجا بریم ؟ ( چقدرم واقعا اهمیت میدی تو به نظر ما )هیچ کی جواب نداد چون همه میدونستن بی فایدست برا همین  خودش جواب دادو گفت: بریم جمهوری اونجا هم یه نگاهی بندازیم .. من علی رغم اینکه میدونستم بی فایدست اما تیرمو انداختم بلکه به یه جاهایی بخوره و گفتم :وای نــــــــــــــــــه !!!  

بابامم گفت : نه بابا نرو .. ولش کن .. بارونم میاد نمیشه پیاده شد اون که راه خودشو میرفت گفت : نه بابا از زیر سقف مغازه ها راه میریم !!!!

من برگشتم به این زن داداشم که بغل دستم بود میگم : عجب آدمیه ها .. حرف حرف خودشه .. برگشته میگه : نه .. کجا این جوریه ؟؟ باباهم گفت بریم جمهوری !!!!!!

من اینجا رسما شاخ دراوردم ببخشید اون وقت اون بالا کجا بابام گفت بریم جمهوری ؟؟

خلاصه که رفتیم اما خب هر چی واستاد پیاده بشیم نشدیم . اونم گازش و گرفت و گفت : آقا همون میریم خونه بهتره  نخواستیم !!

اومدیم خونه من یه جورایی حالم گرفته بود .. همین جوری الکی .. حال و حوصله نداشتم با هیچکی حرف بزنم .. نشسته بودم روی مبل و خیره داشتم تلویزیون نگاه میکردم .. همچین رفته بودم توش که یکی ندونه فکر میکنه تلویزیون چی داشت نشون میداد ..

یه فیلم سینمایی دو قسمتی بود .. این زنداداشم و داداشم سر کامپیوتر بودن .. هر از گاهی که یه صدایی از این تی وی بر میخواست سرشونو بلند میکردن و میگفتن : چی شد ؟؟

 من یکی که پاسخگو نبودم .. هر از گاهی هم میپرسیدن : این یوسف بالاخره شوهر کدومشونه .. یا مثلا : سیاوش بود زنگ زد ؟؟ چرا پس حرف نمیزنه باهاش  ؟؟ خلاصه سرشار از سوال و البته همش بی پاسخ ( البته منم خب جوابشونو نمیدونستم .. خب منم ناسلامتی بار اولم بود میدیدما )

تابلو بود که بی حوصله هستم .. مامانمم هی میگفت : مریم !! تو چته ؟؟ منم میگفتم : هیچی .. مگه قراره چیزیم باشه ؟

خلاصه گذشت و گذشت تا 12 که داداشم اینا بای بای کردن و رفتن .. من اومدم پای کامپیوتر و آن شدم و داشتم آفامو میخوندم که یهو یه آف این وسط درخشید زن داداشم گذاشته بود :

chete?vase chy bogh kardy

فرض کن من قیافم چه ریختی بوده که این زنداداشم نتونسته به خودم بگه واسم آف گذاشته .... حالا روبروی همم نشسته بودیما ....

البته اینم بگما من خیلی هم حالا اون جوریا نبودم .....

آهای با تو هستم ( زن داداشم ) من کجا بغ کرده بودم ؟؟؟

................................................................

* همه ی اینا در اوج عصبانیت نوشته شده .. وگرنه ما هممون خدا رو شکر با هم خوبیم و همیشه این جوریا نیست .... مخصوصا من که از همه بهترم و باحالترم ...  

+   نهم فروردین 1385     ... مـــریم  | 

 

 

خدا هیچوقت ماه های قبل از انتخابات رو از ما نگیره ...

نعمت فراوان ، برکت میریزه از زمین و آسمون ، آرامش صد در صد تامین ، حق فقط و فقط با مشتری است .. امنیتو که دیگه نگو .. اصلا تو تک و تنها ساعت 3 نصف شب بیا از خونه بیرون و سوت بلبلی بزن و واسه خودت حال کن . پلیسا دندشون نرم هواتو دارن اون موقع شب .

مقررات رو بذار زیر پاتو جفت پا بپر روش و بعدشم با سینه ی پات با یه نیم دایره له و لوردش کن ... آقا پلیسه چشمش کور خودش ردیف می کنه همه چی رو برات .

سرعت چند تا دوست داری بری ؟؟ 120 تا ؟؟!! آخ قربون تو آدم قانع .. تو بگو 300 !! کی میخواد حرفی بزنه بهت ؟؟ پلیس ؟؟!! نه دیگه .. نداشتیم .. قرار نبود از این حرفای بد بد بزنی .. باز اگه انتخابات تموم میشد و میگفتی یه چیزی .. الان این حرفا خدایی ته بی انصافیه ..

 

آخ .. یادش بخیر عید پارسال ... کله ملق میزدی توی جاده ها و واسه خودت عشق و حالی میرفتی و اگه یه وقت دیگه گندشو در میاوردی از زیر پا گذاشتن مقررات فوقش این بود که آقا پلیسه که میتونستی هر دو قدمی یکی از عناصرشونو ببینی میومد دم در ماشینتو بعد از کلی دست بوسی و تعظیم و دادن انواع بروشور و نقشه و چیپس و پفک و آدامس آخرش میگفت :

 

 جناب !! جسارت نشه خدای نکرده .. شرمنده روم به دیوار .. زبونم لال بشه که میخوام همچین حرفی بزنم .. اگه میشه ، اگه خودتون مایلید ، اگه دل مبارکتون خواستاره یه کوچولو ، یه ذره ، یه خورده ، یه نموره اون پای مبارکتون رو که ایشالا من فدای ناخن شصت پای راستتون بشم کمتر رو گاز فشار بدین ... ترو خدا یه وقت به دلتون نگیرینا ... من سگ کی باشم که بخوام به شما حرفی بزنم ... ؟؟!!

 

حالا امسال ، دم عید ، تو جاده ی تهران مشهد .... اگه شما یه پلیس دیدی تو این 1000 کیلومتر راه منم دیدم ..

از این پلیس راست راستکیا ها ... نه این مجسمه ها .. از اون پارسالیا که فت و فراوون بود .. از اونا میگم .

 الان از ساعت 5 بعد از ظهر تا همین حالا که رادیو ساعت 21 و 19 دقیقه رو اعلام کرد ما دو کیلومتر هم راه نرفتیم .. تا چشم کار میکنه از چپ و راست و جلو و عقب فقط ماشین میبینی ... این اتوبوس خفم کرد با این دودش ... خب خاموشش کن اون لامصبو !!

همه از ماشیناشون پیاده شدن .. بعضیا تخمه و پسته هاشونو میشکوندن و بعضیا راه افتاده بودن پیدا کنن پرتغال فروش این ترافیک وصف ناشدنی رو ...

قبول نیست ... نمیخوام ... این بی انصافیه ... ( رادیو داره میگه الان همه پای سفره های هفت سینن ) پس ما چی ؟ ما فراموش شدیم در این برهوت ... فراموش شدگان !!

آهای آقا پلیسای مهربون ما رو دریابید ...

 

نیم ساعت بعد ...

فکر نکنی فرار از اون انبوه ماشین کار یه دونه از اون پدیده های شبرنگ بودا ... یه جوری بالاخره خودمونو رهاندیم ... دو سه دقه مونده به سال تحویل .. بابام ماشینو یه جا زد کنار ... زیر آسمون پر ستاره ی خدا ، روی زمین ظلمات ...

من دو تا دستامو گرفته بودم رو به آسمون .. دستام مشت کرده بودن .. آماده بودم همچین که سال تحویل میشه یه پرش و یه هورا ...

لحظه ی سال تحویل فرا رسید ... یه پرش ، یه هورا ... لحظه ای بود برا خودشا .. حقش بود یه جایی ثبتش کنم .

راستی چند سال دیگه عید میفته نزدیک انتخابات ؟؟؟!!!

.........................................................

* این خط نوشته ها زیر نور موبایل .. توی ماشین در تاریخ ۲۹ اسفند ۸۴ .. ساعت ۲۱ و ۲۶ دقیقه توسط من به قلم تحریر در آمد ...

۱۱۲ کیلومتری سبزوار !!! ( حالا کو تا مشهد .... )

 

+   دوم فروردین 1385     ... مـــریم  |