تبليغاتX
دلم خواست .. چی میگی تو !؟

دلم خواست .. چی میگی تو !؟

 

 

 

 

داداشم اونروز میگفت :

میدونی !! نباید به این پمپ بنزینیا پول زیادی بدی ... چون اگه تو پول بدی .. منم پول بدم اونوقت اینا توقعشون میره بالا و از همه پول اضافی میخوان . هر چی پول بنزینت شد همونو بده .. بی کم و کاست !

بابام چند وقت پیش در اومد که :

خانم و آقا نداره که ...

اصلا این پمپ بنزینیا وظیفشونه که برا همه بنزین بزنن !! چه خانم و چه آقا ..... فرقی نداره ... تو فکر میکنی اینا واسه چی حقوق میگیرن ؟؟؟  

برا پول شمردن ؟؟

نه جونم برا بنزین زدن که فعلا فقط واسه خانما میزنن !!

این حرفا خود به خود اون پس ذهن من جا خوش کرد ... ناخود آگاه ثبت شد اون ته تهای حافظم .

..

با فاطی بودیم ..

عقربه ی بنزین از حال رفته بود و چراغشو برا خطر روشن کرده بود که یعنی : آهای مریم !! داری بنزینو یا نه ؟؟؟

گفتیم بریم بنزین بزنیم بعد بریم دانشگاه .

سوییچو که دادیم به آقا بنزینیه داشتم پولامو آماده میکردم  .. به فاطی گفتم تو پول خورد نداری ؟؟

نداشت .. برگشتم یه نیگا انداختم به قیمت کل دیدم ۸۰۰/۳تومن شده ... ۴۰۰۰ تومن دراوردم و گفتم : ۲۰۰ تومن پرید .

فاطمه گفت : واسه چی ؟؟؟ خب بقیشو بگیر ازش .. معنی نداره پول اضافه ازت بگیره ..

منم با خودم گفتم : آره خب .. معنی نداره ...

همچینی کمر راست !! صدامم صاف کردم و با خونسردی هر چه تمام تر  ، یه حالت جدی هم به خودم گرفتم ...

آقاهه بنزینو زد و در باکو بست و سوییچو داد بهم گفت : ۸۰۰/۳.. .. 

۴۰۰۰ تومنو دادم بهش .. داشت میرفت گفتم : ۸۰۰/۳ مگه نشد ؟؟

گفت : یعنی نمیخوای ۲۰۰تومن به خودم بدی ؟؟

گفتم : نه .... واسه چی بدم ؟؟

دست کرد بین انبوه اسکناساش و  ۱۰۰تومن مرحمت فرمود  ...

یه نیگا به صدی تو دستمو بعدشم به جناب انداختمو گفتم : خب ؟؟ بقیش ... .!!

عصبانیتشو سعی کرد قورت بده ... رفت اون طرف پمپ بنزینی ...

منو بگو .. همین جوری واستاده بودم ...  دو تایی زل زده بودیم بهش .. ماشینای عقبی بوق بود که تو هوا رها میکردن ...

از اون ور دنیا داد زد : نوکر بابات که نیستم ..

گفتم : وظیفتو انجام میدی .... ( خیلی بد گفتم .. نه ؟؟

گفت : کی گفته وظیفمه ؟؟

یه کاره در اومدم که : بابام میگه ..!!!!

بیچاره مونده بود چی بگه به دو تا جغله !!

دیدیم اوضاع خفنه ... ما هم که دو تا دختر .. بی خیال صد تومن بقیش شدیم و گازشو گرفتیم رفتیم .

..

یه جورایی دلم یه طرفداری حسابی میخواست .. احساسم میگفت : گند زدی مریم !!  عذاب وجدان داشت خفم میکرد !!

برا همین شب سر سفره در جمع خانواده اومدم مثلا از شاهکار امروزم براشون بگم .مگه اینکه یکی محض رضای خدا طرف منو بگیره .... تعریفم که تموم شده این بابامو بعدشم داداشم از همه بدتر بهم میگن :

نه ... کی میگه وظیفشونه ... حقت بود خودت پیاده میشدی بنزین میزدی تا بفهمی دنیا دست کیه  ...

 

داداشمم میگه : تو خجالت نکشیدی واسه خاطر ۲۰۰ تومن جرو بحث راه انداختی ؟؟

خوبه حالا پول خودت نیست .. اصلا شما دخترا همتون همین جوری هستین ...

ما مردا پرروتون کردیم .. 

مامانمم آخرش میگه :

مریم جون .. خب اونم بنده ی خداست .. آدم خوب نیست انقدر خساست به خرج بده  .. خدا رو خوش نمیاد ... اون بنده خدا هم چشمش به همین پولاست ..

بابا جون !! خب من که خودم مثل آدم تا قبل از این پول اضافی  میدادم .. حالا همین دو تا تا قبل از این حرفشون یه چیز دیگه بودا .. حالا ببین چه جوری شدن وکیل مدافع آقایون .. خودشم از نوع پمپ بنزینی  ..

حالا بیا گوش کن به حرف بابا و داداش و کلهم خانواده ....  .

اصلا همینی که هست !

دلم خواست آقا جون !! حرفیه ؟؟؟

 .................................................

* همونی که همیشه خودت فکر میکنی درسته همونو انجام بده ... والا !!!

مشورت ممنوع !!!

 

 

 

+   بیست و پنجم اردیبهشت 1385     ... مـــریم  | 

 

 

                          اگه تو این پست عنصری به نام اینتر وجود نداره واسه خاطر اینه که بلاگفا امروز با هر اینتر نصف متنمو میدزدید !!

                           اون روز اوسامون واسه درسمون یه نفرو دعوت کرده بود برامون بسخنرانه . آقای مهمون مدیر سرویس بلاگفا بودن . من و فاطمه و زهره نشسته بودیم ردیفای آخر .. تامهمون گرام تشریف اوردن زهره بند و بساطشو جمع کرد و همین جور که داشت میرفت ردیفای جلو بشینه به ما هم گفت : بچه ها شما هم پاشین بیاین بریم جلو ... ما دراومدیم که : بــــــــرو بابا .. بد جوگیری !!  اما درصد جوزدگی منم چندان کمتر از زهره نبود .. درسته واسه حفظ آبرو نرفتم جلو بشینم اما تا فاطمه اومد حرف بزنه گفتم : هیسسسسسسسسس !!!!!!!   با چشمای گشاد شده همچین نیگام کرد  که یکی ندونه فکر میکنه من سر کلاسای درس هیچوقت سعیم رو بر گوش کردن به مطالب مفید نذاشتم ... !!! نذاشتم ؟؟؟ .. چرا بابا یه چند باری گذاشتم .. .  دراومد که : بــــــــرو بابا تو بدتر از زهره ای که !! چون دفترم صبح امروز کمپلت پر شده بود از یه مشت تراوشات ذهنی یه نیگا به فاطمه و ورقه ی جلو روش انداختم و همین جور که ورقه رو بر میداشتم گفتم : اون روان نویستو بده میخوام یادداشت برداری کنم ...   این بار حدقه ی فاطمه بس که گشاد شده بود نزدیک بود کره های چشماش بیفتن رو زمین و سفیدیش از گرد و خاک کف کلاس به خاکستری بگراید ..  روان نویسشو داد  .  یه ساعتی گذشته بود که علی رغم تلاش من برای حرف نزدنش همین جور که زل زده بودم به جناب مهمان حرفشو به زور چپوند تو گوشم که : من میرم بخوابم ..  اگه حضور غیاب کرد یادت نره اسم منو هم بنویسی ..  من هیچی نگفتم  و فقط با دست بهش اشاره کردم که یعنی : آره تروخدا .. تو فقط برو من صد بار اسمتو مینویسم ...  در اومد که : برو بابا ... پاشد از کلاس رفت بیرون .  دیگه از هر جهت محیط اطرافمو آروم و ساکت میدیدم و آماده شده بودم برایه شنوندگی درست و حسابی ..  معیارهای یه وبلاگ خوبو داشت میگفت .. اینکه یه مدت داوره نمیدونم کجا هم بوده و اون بوده که وبلاگای موفق و برتر رو انتخاب میکرده . اولین معیارش ارزش محتوایی وبلاگا بود .. ( تو دلم گفتم : هـــــــــــان !!!؟؟؟ یعنی من ارزش محتوایی داره وبلاگم ؟؟ ..  بعد چون نتیجه های ذهنیم داشت میرفت به سمت اینکه : نه جونم نداره .. کجای وب تو اونوقت ارزش محتوایی داره ..   سعی کردم این معیارشو ندید بگیرم و یه جورایی خودمو با اشیای اطرافم مشغول کنم  تا وقتی که بره سراغ معیار بعدی) البته میگفت پستای یه وبلاگ باید تولیدات ذهنی نویسنده باشه ... ( خب مال من هست دیگه .. به جون خودم اینا همش تیکه پاره های مغز منه )بعد گفتش که باید منظم آپدیت بشه ( نظم که دیگه خدایی تو رگهای خونی من از شاهرگ و سیاهرگ گرفته تا برو  اون مویرگای روی دندونا بدجوری جاریه ... آخر نظم !! ته منظمی !! هر هفته یه پست ..  )  قالب وبلاگو هم گفت باید خوب باشه .. از فونتش و مرتبیشو چی و چی ( خب آره قالب من خیلی آشغاله .. خودم وقتی میام توش عرقای شرم پیشونیم صفحه ی کیبرد و میشوره و یه جورایی شورش میکنه .. به طوری که میتونی خیار توی دستتو بمالونی رو کیبرد و نوش جونت کنی ... حالا یه عملیات های پیچیده ای قراره انجام بشه روش ( الان داری که اون عملیاته  انجام شده روش  ))  ارتباط با مخاطبم یکی دیگه از معیارها بود و آخریشم وجود لینک های مرتبط و خوب در وبلاگ  ... گفت اگه کسی لینک تو وبش نباشه یا خساست کرده یا بی توجهی ( اینجا من لبخند موفقیت آمیزی زدمو  یاد لینکای وبم افتادم که همشون یکی از یکی ایول دار تر ... ایول و اینجا باید رفت تو کارش .. آی لینکای من !!! شما عامل موفقیت منید .. مرسی !!  )  بعد من داشتم فکر میکردم با این حسابا اگه معیار اول و سومو ندید بگیری و مهر عدم روشون بزنی میشه یه جورایی وبمو چوپ چپونی بچپونم قاطی وبلاگای موفق ..  اگه بشه یه آدمایی یه جورایی یه نیگاهای از سر لطف بهش بندازن شاید بزرگ بشه یه چیزی بشه .. البته اگه تو نطفه عمرشو نده به شما .. آخی من فکر کنم جوون مرگ بشه وبلاگم ..     کلاس تموم شد .  با فاطمه زدیم از دانشگاه بیرون ... سر کلاس محض یه مسائلی فهمید که وبلاگ دارم  .. گیر داده بود آدرس وبتو باید بدی .. یه نیگا بهش انداختم که یعنی : چیز دیگه ای نمیخوای عزیز  !!  یه نیگا بهم انداخت که یعنی : برو بابا !!

                            ...........................................................................

                        * این پستو که داشتی یه نموره علمی بود ....   گفتم وبم ارزش محتوایی هم داشته باشه ...  .

 

  

  

+   هجدهم اردیبهشت 1385     ... مـــریم  | 

 

 

 

دیشب ساعت 5/3 خوابیدم و ده صبح سر کلاس هلاک خواب زل زده بودم تو چشمای اوسامونو همین جور که لحظه به لحظه به رگهای برآمده ی سفیدی چشمام که تحت فشار بودن برای باز بودن اضافه میشد ، تو دفتر نوشتم :

من عمرا ، بمیرمم بعد از کلاس تو حیاط نمیام ، میخوام برم تو نمازخونه تا خود ساعت 1 بخوابم .. گفته باشم !!!

با آرنج زدم به پهلوی فاطمه و با خودکار توی دستم یادداشتو نشونش دادم .

کلاس که تموم شد من و فاطی رو نیمکتای حیاط نشسته بودیم ! دوغ تو دست من و آب آلبالو تو دستای فاطمه جرعه جرعه به نابودی کامل نزدیک تر میشدن .

یه ربع مونده به کلاس دوم .

میریم نمازخونه . اول کولم سقوط میکنه رو قالی و بعد خودم . دمر دراز میکشم و هنوز سرم به کولی نرسیده غرق خواب میشم .

فاطمه میره انتشاراتی تا دو تا کپی از جزوه ی کلاس فردا بگیره .

چشمام تازه گرم خواب شده بود . خواب یه دارکوبو میدیدم که موازی با ستون فقراتم نشسته رو کمرم و با ضربات ممتد و بی وقفه نوکش  مهره چهارممو سوراخ میکنه .

خواب .. بیداری .. دارکوب .. یه انگشت اشاره ی بی رحم !!! خودش بود . دختره ی روانی دارکوب وار میزد به کمرم . یهو پاشدم و داد زدم : واااااااای .. چیه !!!؟؟

خودشو کشید عقب و گفت : ببخشید خواب بودید ؟؟ میخواستم بگم میتونم موبایلتونو ببینم ؟!

دلم میخواست موبایلمو بگیرم تو مشتم و بعد بکوبونم درست وسط فرق سرش . بعد که کوبوندم مداد نوکیمو دربیارم یه نقطه تو مردمک سمت راستش و یکی هم تو  چپش حک کنم . بعدشم چارزانو بشینم زل بزنم به قرمزیه گل وسط قالی و سرمو رو گردنم شل کنم و با دو تا دستام دونه دونه ی موهامو از ریشه بکنم .

بهش گفتم : خواهش میکنم .. قابلی نداره .

ساعت 1 شد . روز روزش من سر این کلاسه خوابم . یه کلاس سه واحدی که استادش خود سه ساعتو در حال چوب چپونی مطالب تو مخ آکته .

بلافاصله بعد از کلاس میایم سوار ماشین میشیم به قصد تخت خواب گوشه ی اتاق .

پشت چراغ قرمز فاطمه درو باز میکنه و قبل از اینکه بخوام بگم کجا میگه : تا سبز بشه از عابر بانک پول میگیرم میام .

چراغ سبز شد اما فاطمه بغل دستم نبود .

رفتم جلوی اون پرایده کنار خیابون پارک کنم .

به خودم که اومدم دیدم سه تا از چرخا تو هوا هستو یکیش تو جوب عریض و طویل  کنار خیابون جا مونده از پرواز .

انبوه آقایون اومدن برای کمک رسانی .

یه یا علی و یه دنده عقب و یه فشار رو پدال گاز .. احیا شد ... خدا تو رو دوباره به ما داد ای ماشین !!

تازه به جمع اتوبانیا اضافه شدیم که ماشین جلوییمون ترمز کرد . منم ترمز کردم اما نگرفت . کوبوندم به ماشین جلویی . راننده یه لبخند زد و گفت : ببخشید . خر شدیم و یه چراغ زدیم و بی اینکه پیاده بشیمو یه وارسی بکنیم گازشو گرفتیم و گم شدیم تو بی انتهایی چمران .

فاطمه پیاده شد . منم باهاش پیاده شدم تا ملاقاتی با سپر ماشین داشته باشیم .کاپوت ماشین خودشو جمع کرده بود . همین جور که مردمک چشمامون چروک های روی کاپوتو دنبال میکرد رسید به برف پاک کن سمت چپ و یه یادداشت :

راننده ی محترم !

ما با شما تصادف کردیم 

 .. .. ... ۰۹۱۲

.. .. ... ۰۹۱۲

همین جور که یادداشت تو دستم بود به فاطمه نیگا کردم و انعکاس برق چشمهام چشمهاشو زد .

2 تا شماره ی موبایل و یه کاپوت چروکیده و یه سند کتبی که محتواش اعتراف به یک جنایت بود .

کی به کیه ؟ تاریکیه .. به طرف میگیم تو کاپوتو به این روز انداختی و خلاص !!

..........................................................................

* همیشه یه پاک کن تو جیبت باشه .. بعضی اوقات باید بعضی کلمات رو از دایره ی لغاتت پاک کنی .

امروز عصر ساعت 5/4 کلمه ی " وجدان " پاک شد .

 

+   یازدهم اردیبهشت 1385     ... مـــریم  | 

 

 

میخواستیم بریم مهمونی .... آخه عید دیدنی های ما هنوز تموم نشده ... تو عید اصولا هیچکی تو تهران نمیمونه و همه ی عید دیدنیا میفته بعد از عید .. ما که خودمونو راحت میکنیم و یه روز بعد از عید همه ی فک و فامیلو دعوت میکنیم خونمون تا ما رو ببینن . بعد خودمون دونه دونه و وقت و بی وقت میریم خراب میشیم سرشون و خلاصه یه دو ماهی مشغولیم ... دو ماه آدم فقط بره مهمونی و هیچکی هم نیاد خونت ... آخ حالی میده ...

میگفتم .. قرار شد بریم مهمونی ... من از ساعت 4 مشغول بودم ... رفتم حموم .. بعد از یه دوساعتی اومدم و سه ساعت جلو آینه بودم .. بعد رفتم تو اتاق و در کمدمو باز کردم ... یه نیگا به شلوارام .. یه تر وتمیز و اتوکشیدشو کشیدم بیرون .. تازه از خشکشویی گرفته بودیم و آخر خط اتو ... بعد خواستم مانتو قهوه ای دانشگامو بپوشم پشیمون شدم ... مانتو مشکیمو هم که تازه داده بودم خشکشویی دراوردم ... خلاصه همه چی مرتب و ردیف  ..  تریپی زدیم دیدنی .... اتو کشیده .. با کلاس .. تمیز .. مرتب .. صاف و صوف و آخره یه خط  مستقیم .... بعدشم چون خیلی این احساسه خوش تیپیه خونم زده بود بالا رفتم تو حیاط کفشمو پوشیدمو با همون کفش اومدم جلو آینه و یه نگاه به سرتاپام از چپ و راست و بالا و پایین انداختم  .... ذوق و شوق سرشاربود و یه خنده پهنای صورتمو در بر گرفته بود . تو حس بودم واسه خودم که مامان از اتاقش اومد بیرون و همین جور که سرش تو کیفش بود ، انگار که دنبال چیزی میگرده .. یه لحظه سرشو گرفت بالا و تو همون حال و هوای خودش گفت : مریم !! تو که هنوز آماده نشدی !!! زود باش دیر میشه ها ...  گفتم مامان منو ببین ، من آمادم ، الان دو ساعته ... مامان این بار بیشتر نیگام کرد و گفت : نه !! میخوایم بریم مهمونی ، برو یه لباس درست و حسابی بپوش !!! بدو ... من همین جوری زل زدم به مامانم که یعنی : ایول مامان ، قربونت ... مامان دوباره گفت : د برو دیگه ، سیخ واستادی جلو من که چی بشه .... دیدم نه انگار جدی داره میگه ، گفتم : مامان ؟؟ من تمومی سلیقمو گذاشتم رو خودم ، چی میخوای ازاین بهتر ؟؟ مامان گفت : مریم ؟؟ ، واقعا میخوای این ریختی بیای ؟؟ دیگه کفری شدم و تو همین حینی که میرفتم تو حیاط  گفتم : من ماشینو میزنم بیرون ، شما هم زودی بیاین .

تقسیم بندی کردیم که سه خانواده روشب جمعه ای از تنهایی دربیاریم ... اولی رو چون من حوصله ی عشقولانه ایشونو  نداشتم نرفتم و مامان و بابا منو خونه ی داداشم اینا پیاده کردن و قرار شد بعدش بیان دنبال من و آمی تیس . داداشم کلاس داشت و قرار شد خودشو به ما برسونه .

مهمونی سومی بودیم ... یه خونواده ی سه نفری که سومیش یه نی نی یه ساله بود .... نازی .. فداش ... من همون اولا از بغل باباش گرفتمش و نشوندمش رو پاهام ... بعد به مامانش گفتم : بهش پسته بدم عیبی نداره ؟ مامانش گفت : نه .. بهش شیرینی بده ... تا اومدم یه شکلاتمو باز کنم گفت : نه .. اون شیرینیتو بده ... به نون خامه ایه تو بشقابم نیگا کردمو با تعجب یه نیگا به دهن اون فسقلی انداختم و یه نیگا به حجم بزرگ نون خامه ای و یه نیگا به لباسای اتو کشیده ی خودم .... داشتم فکر میکردم این معادله ی سه مجهولی آخرش احتمالا چی میشه  ... در هر صورت چاره ای نبود ... سگ تو ضرر !! نون خامه ای تموم شد و مانتو ی من بیشتر به سفیدی میزد تا مشکی ... یه جورایی شیرین شده بودم . ناامیدانه به مانتوم نیگا کردمو بعدش به خودم دلداری دادم که : مریم !! یه مانتو که بیشتر نبود .. مورد داشتیم که سرتاپای طرف دیگه قابل استفاده نبوده .

خلاصه بعد از دادن آب و آب هویج بستنی و خیار به این کوچولوی مامانی یه احساس بهم دست داد ... یه خنکی خاصی که با هر نسیمی که از پنجره میومد تو سرحالم میکرد .. انگار وقتایی که بالباس تو دریا قدم میزنی و با هر نسیمی ساقهای پات همچینی خنک میشن .. احساسم هی بیشتر و عمیقتز میشد ... احساس میکردم دریا منو در آغوش خودش گرفته .. شاعرانه و رمانتیک  ... بعد یهو منطق و تفکر و تجربه یه طعنه بهم زدن .. تو گوشم نجواهایی میکردن  .. انگار میگفتن : معادله ی آب و آب هویج بستنی و نی نی چندان غیر قابل حل نیست ... یه کم فکر کنی به جواب میرسی ... بعد دیدم که بـــــــــــــــــــله ... خانم کوچولو ما رو مستفیض فرمودن ... بعد یه لبخند ملیح  !!! رو با زور چپوندم رو لبام و به مامانش گفتم : کوچولوتون ...... بعد با یه نگاه به شلوارش همه رو فهموندم بهش .. مامانش گفت : این که پوشک داره ، نه بابا ، مامانی من از این کارای بد بد نمیکنه ، اینا همون آبیه که بهش دادی .... منم هیچی نگفتم ... از خونشون که اومدیم بیرون به داداشم جریانو گفتم و پرسیدم به نظر تو آب بوده یا شاش  ؟؟!! گفت خب بو کن ببین چیه ؟؟؟ گفتم : اووووووووووووه .. اون فسقلی آخه بو داره ... خلاصه اومدیم خونه ... مامانم هنوز در جریان نبود ... آمی تیس به مامان گفت ... یهو مامان جیغ زد : مریم !!!  به من دست نمیزنیا ... برو اونور ...  به هیچ جا دست نزن ... نشین ... واستا ... اونجا نرو ... لباستو ننداز اونجا ... کفشتو در نیار ...!!

گیجم کرده بود   ... آخرشم در حمومو باز کرد و با سری کامل منو فرستاد تو حموم ... تریپ اتو کشیدم رفت زیر ترکش های دوش ... من خیس شدم و خطوط مستقیمم با بی رحمی آب به انحنا پیوستند .....

 خدایشان بیامرزاد !! 

............................................................................

* سه روز ( تقریبا ) گذشت !!!

خود را در غم من شریک کن ای بشر !!!

( اینو بگم که سوء تفاهم نشه ... اون قاتله با نی نی ما میونه ای نداره ... )

 

 

 

 

+   چهارم اردیبهشت 1385     ... مـــریم  |