تبليغاتX
دلم خواست .. چی میگی تو !؟

دلم خواست .. چی میگی تو !؟

 

 

در رختخوابی پر از آفتاب پنج شنبه با همان موسیقی هر روزه ی صدای پای مامان از خواب بیدار شدم .

تازه ناهارمو خورده بودم و داشتم یکی از کتابای " مصطفی مستور " رو میخوندم که تلفن زنگ زد .

از سه رقم آخرش فهمیدم ندا است .

از لحن سلام کردنش تا ته قضیه رفتم که بد جوری از دستم دلخوره  ..

خودمو آماده کرده بودم واسه شنیدن یه کلمه که میدونستم دیر یا زود نثارم میکنه ...

" بی معرفت " رو که گفت چهار تا دیگه هم گذاشت روشو خودشو تمام و کمال تخلیه ی روانی کرد .

حالا نوبت من بود که دفاعیه ی خودمو در دادگاه سیم های مخابرات قرائت کنم .

بهش گفتم که یه هفته ی تمام داشتم واسه امتحانا مثل چی میخوندم و همین یه ساعت پیش بوده که تازه از خواب پا شدم و تازه ناهارمو تموم کردم و دقی .....

درست وسط جمله بود که نقطه گذاشت .. فرصت نداده بود کلمه رو هم تموم کنم چه برسه به جمله ... حرفی رو که من میخواستم بزنم خودش از بر بود و گفت : دقیقا همین الان میخواستی زنگ بزنی که من پیش دستی کردم ...

گفتم : خب آره ..

گفت : خب هنوزم دیر نشده .. من قطع میکنم تو زنگ بزن ...

خلاصه عذر خواهی رسمی رو به هر زوری که بود از ته گلوم کشید بیرون و راحت شد به معنای واقعی کلمه !!

بعد از اینکه هر کدوممون به نوبت یکی از بی خاصیت ترین سوال های عمرمونو از هم پرسیدیم که " چه خبر " ...

نمیدونم بحث چی جوری پیش رفت که یاد جریان خودکشی یکی از دوستای داداشم افتادم .... کل جریانو با آب و تاب واسش تعریف کردم ..

اینکه خودشو آویزون کرده بوده و جای کبودی روی گلوش بد جوری تو ذوق میزده ...

میدونی از همه بدتر چیه ؟ اینکه دلیل خودکشی ها رو هیچ وقت هیچ کی نمیفهمه و اونی که خودکشی کرده میتونه داناییش رو هیولاوار بر آدمای زنده بگسترانه و از حیرت و بهت و شگفتی این همه آدم کیف کنه ...

ندا اون طرف خط ساکت بود .. سکوتشو گذاشتم به حساب بهت زدگیش و احساسات بیش از اندازش که مخصوصا بعد از نامزد کردنش بیشتر به چشم میومد ...

ادامه دادم که :

داداشم چند روز پیش خوابشو دیده بوده ... میدونی چیه ندا ٬ پسرا تو این جور مسائل چاخان سر هم نمیکنن .. واسه همینم من حرفشو باور کردم .. خواب دیده بود که پسره ( همون دوستش که خودکشی کرده بوده ) اومده تو خوابش ..  بهش گفته : آخه تو چه جوری باور کردی من خودکشی کرده باشم  ؟؟ چرا نرفتی یه پرس و جویی کنی .. از بچه ها جریانو بپرسی ....

ندا هنوزم ساکت بود .. هیچی نگفتم تا بالاخره به حرف اومد :

مریم یه ساعته این مگسه جلو روم نشسته و داره دوش میگیره ... همین جور داره خودشو تمیز میکنه ... ایییییییی حالمو به هم زد ... من نمیدونم آخه یه مثقال مگس چی داره که اینقدر تمیز کردن بخواد .. والا من میرم حموم این قدر خودمو نمی مالم که این یه ساعته در ملا عام مشغول نظافته ...

 

 

  

 

آخ !!! ..... کشتمش !!! ....

..

خب چی میگفتی ؟؟

آهان ... خب بالاخره چی شد ؟ پسره مرد یا زنده موند ..؟؟

وقتی هیچ صدایی نشنید دوباره گفت : پرسیدم چی شد ... زنده موند یا مرد ؟؟ ....

گفتم : مهم مگسه بود که مرد ... گور بابای اون پسره !!!! ... نه ؟؟

....................................................

* بعد از اینکه تلفن رو قطع کردیم بلافاصله صدای زنگ موبایلم بلند شد ..

یه مسیج از ندا بود ... شاید همه ی احساسشو این جوری به رخم کشیده بود :

وقتی که جز وصال به دردم نمیخورد ... قهوه مریز ! " فال " به دردم نمیخورد

 

 

 

+   بیست و نهم خرداد 1385     ... مـــریم  | 

 

 

" زندگی " تو این هفته تصمیم گرفت با چکمه های میخ دار قدم بزنه روی جاده های خونین وجودم .

چنان با تحکم قدم بر میداشت که رگهای زیر پوستم نفهمیدن به کدام زخم التیام نیافته بگریند .

شنبه بعد از اینکه استاد به اتهام تقلب و پیش از اثبات جرم منو از عمق کلاس به صندلی اول کشوند ٬ منم به تلافی گند ترین امتحان دوران تحصیلم را نثار برگه ی سفید کردم و سیاهه ای از دانش 21 ساله ام را با عشق !! تقدیم زندانبان کردم .

انوار آتشین خورشید در هنگام عمودیتش بر حیاط دانشکده ناظر جدایی من از فاطمه بود  .

هنگامی که در سکوت مطلق ٬ ما دو نفر رو در رو و چشم در چشم رکیک ترین فحش های زندگیمان را در صورت یکدیگر پخش کردیم ٬ رفتیم تا آماده بشیم برای امتحان روز دوشنبه .

تصمیم گرفتم تا خود صبح دوشنبه درس و تحصیل و امتحان رو به باد فراموشی بسپارم ٬ شاید یه جور لجبازی !!

هر 5 بازی فوتبال رو دیدم و بعد از بازی ایران با تمام وجود و از عمق یکایک سلولهای بدنم قهقهه ای زدم به وسعت حجم هوای انباشته شده در حال !

بعد از بازی آنگولا – پرتغال بود که یکی از آرزوهای نهفته و گمنام  زندگیم رو کشف کردم و این 7 کلمه رو در دفتر کوچک درون کوله ام به ثبت رساندم که :

ای کاش من هم یک آنگولایی بودم .

حس باحال بودن زاید الوصف " کریستینو رونالدو " که هر دو سال در من به وجود میاد این بار نیز من رو  به پای میز گوگل کشوند تا حروف اسم و فامیلش رو در قسمت جستجو حک کنم .

حاصل این جستجوی شبانه یک بک گراند جدید از یک فوتبالیست پرتغالی بر صفحه ویندوزم بود .

صبح دوشنبه احمقانه ترین فکری که میتونست در مغز من جریان یابد خوندن یک جزوه ی 70 صفحه ای و 3 کتاب 300 صفحه ای بود .

معادلات ذهنیم سر میز صبحانه نتیجه بخش بود و چشمانم فقط به خواندن صفحات سیاه جزوه اکتفا کردند .

لطف استاد گرام مرا مجاب کرد که از 7 سوال 5 سوال رو جواب بدم و به امید آن یگانه استاد مهربان برگه ام را به او ببخشایم .

خانه بی صبرانه انتظارم را میکشید تا سوختن فسفرهای مغزم را دیگر بار و این بار در 16 ساعت به نظاره بنشید .

انتظارش رو پاسخ گفتم و به محض رسیدن به خونه بی حوصله و بی وقفه تمام منابع امتحان رو 2 دور " بکوب !! " خوندم .

 

      

 

تعجبه خون داداش بزرگه به حدی بالا زده بود که تمامش رو در باغچه حیاط  بالا آورد .

وقتی سه شنبه صبح در حد " 21 "علمم را در برگه ی روی میز تراوش کردم یک راست به سمت نمازخونه گام برداشتم .

چشمم افتاد به جمع دوستان قدیمی که ماه های آزگار بود زمانه ما رو از هم  جدا ساخته بود ٬ این بار خونم رو به جوشش درآوردند .

سرم را روی پای مریم گذاشتم .. چشمام رو بستم و به بحث کلافه کننده ی دستگاه های نظری هابر ماس چونان داستانی رمانتیک گوش جان سپردم و  ...

نفسی کشیدم به اندازه ی تمام تورم های رگهای زخم خورده ی ناشی از چکمه های میخ دار زندگی .... .

...........................................................

* یه جورایی یه سبک متفاوت و یه پست متفاوت ... به نظر خودم البته ...

چه اهمیتی داره ؟؟ ... یه بارم این جوری .... نه ؟؟!! 

 

 

+   بیست و سوم خرداد 1385     ... مـــریم  | 

 

از دو شنبه ی هفته ی پیش که بابا یاد روزهای تاریخ افتاد و فهمید یکشنبه و دو شنبه ی این هفته تعطیله به صرافت افتاد که یه مسافرت از خود عصر چهارشنبه تا ته دوشنبه میتونه یه حالی به خودش و اهل خونه بده .

بدشانسی هوس بابا واسه ی مسافرت همیشه وقتاییه که نه من و نه مامان و نه داداشام آمادگیشو نداریم .

برای همین انگ بی ذوق بودن یه جورایی خفن حک شده درست وسط پیشونیمون .

این وسط مشکل اصلی منم .. چون داداشا زندگی خودشونو دارن ، اگرم نخوان بیان ، مسافرت به قوت خودش باقی میمونه و اگه من راضی بشم بریم مامان دیگه حرفی نداره .

هرشب که بابا میومد خونه موقع شام که میشد میگفت : خب !! حالا کجا بریم ؟؟

ما به هم دیگه نیگا میکنیم و هیچی نمی گیم . سکوت خونه رو روی هوا میگیره ..

من قبلا گفتم که هفته ی دیگه میخوام" دیگه !! " درس بخونم و واسه همین یه مسافرت اصلا نمیتونه منو از برنامه ریزی دقیقم منحرف کنه .

بابا هم چون میدونست همه ی آتیشا زیر سر منه رو میکرد بهم که : باز اگه معدلت رو 18 بود دلم نمیسوخت .. میگفتم دلت شور درساتو میزنه .. آخه من یکی که میدونم تو اون دو روز یه کلمه هم درس نمیخونی .

اما من واسه هفته ی دیگه ، قبل از طرح بابا برنامه ریزی کرده بودم .

بابا بد جوری دلش یه مسافرت میخواد ...

هر روز صبح که مامان بابا رو بدرقه میکنه صداشو میشنوم که میگه : من که میدونم این مریم اون دو روز یه کلمه هم درس نمیخونه ، ما رو هم علاف میکاره تو خونه و از صبح علی الطلوع غر میزنه که یالا !! من حوصلم سر رفته ..... .

اما این بار زور بابا نرسید . تصویب نشد و موندگار شدیم تهرون .

پنج شنبه شب دو تا داداشام و دو تا از عموهام با خانواده میان خونمون ...

سر شام ، وقتی همه میشینیم سر سفره ، صدای تلفن منو از جام بلند میکنه و نمیذاره دوغ تازه تو لیوان ریختمو سر بکشم .

تلفن بابا رو میخواد .

تو شولوغ پولوغی درد دل قاشق چنگالا با بشقابا و ریز ریز خندیدنای داداش بزرگه با عموهام و تعارفای مامان به زن عموهام صدای آروم و نگران بابا تو دهنی تلفن ، که سعی میکنه توجه هیچکس جلب نشه همه رو ساکت میکنه ...

- مگه چی شده ؟؟

پدر یکی از دوستای بابا فوت کرده .

بابا واسه مراسم ختم باید بره شیراز !!

..

فردا صبح میرم تو اتاق بابا اینا و همین جور که تکیه دادم به دیوار زل میزنم به بابام که داره ساکشو میبنده واسه سفر .

سرشو میاره بالا و یه خنده میکاره گوشه لبشو میگه : هان چیه ؟؟ تو هم دلت سفر میخواد ؟؟ نه جونم .. شما بشین درستو بخون یه وقت عقب نمونی از قافله ی علم  !!

شونه هامو میندازم بالا و میگم : پس چی ؟؟ من سر حرفم هستم ..

میگه : آره باش .... خوبه ... ادامه بده  !!

..

از تو کابینت یه کاسه آب بر میدارم و میگیرم زیر شیر آشپزخونه ... آب با فشار سعی داره ته کاسه رو سوراخ کنه .... شیر آبو میبندم ... میرم تو حیاطو رو پنجه ی پاهام وامیستم و از همون شاخه اولی دو تا برگ سبز میچینمو میندازم تو کاسه ..

مامان که بابا رو از زیر قرآن رد میکنه یه پوزخند میزنه بهم و میگه : چیزی نمی خوای از اونجا واست بیارم ؟؟

میگم : نه هیچی !! ...

آبو که میریزم پشت سر بابا تازه میفهمم چقدر دلم هوای یه مسافرت بهاری رو کرده ... یه شیراز تو بهار یعنی یه زندگی و یه روح دوباره !!

 

     

 

اما دیگه خیلی دیر شده .. بابا میره و من میمونم با روز های عزای امام خمینی و یه خروار درس تلنبار شده با یه دل که باهام قهر کرده و عمرا بذاره من درس بخونم !!

 

....................................................

* حالا بابا برگشته ...

میگه : آخیــــــــــــــــــش ... چه حالی دادا ... به جون خودم مریم انقدر شارژم که میتونم یک سال مداوم عمیق نفس بکشم تو میدون آزادی و به جاش بهار شیرازو بپاشم تو صورت آسمون تهرون !!!   

 

+   پانزدهم خرداد 1385     ... مـــریم  | 

 

 

5 شنبه صبح ریحان اومد دنبالم با هم بریم استخر خیر سرمون خوش گذرونی ..

رفتیم .. خوش هم گذشت ..

دم خونه که اومدم پیاده بشم موبایلم که روی پام بود سقوط کرد تو جوب آب !!

مات و مبهوت مونده بودم .. یه چند ثانیه ای طول کشید تا من به خودم اومدم و دویدم دنبالش .. اولاش پا به پاش میرفتم اما دیدم فایده ای نداره ... یه 100 متری رفتم جلوتر و چشم به راهش نشستم و زل زدم به امواج خروشان آب ...

هر چی منتظر موندم ازش خبری نشد ...

پاشدم رفتم عقب تر دیدم وسطای راه یه کوپه آشغال راه آبو بند آوردن ...

دست کلیدمو گذاشتم رو زمینو خودم زانو به بغل نشستم کنار جوی روان و خیره شدم به آشغالا ....

 

      

 

هی دستمو تا دو میلی متری آشغالا بردم اما نتونستم ... من تحملشو نداشتم .. نمیتونستم دستمو بکنم لای خروارها آشغال خیس خورده ... 

یه آقاهه از بغلم رد شد گفت : حالا مواظب باش کلیدت نیفته تو آب ....

سرمو بلند کردم دیدم نیشش تا بناگوش بازه ... 

راهشو کشید رفت ... دو دقه بعد یه سه چار تا پسر از بغلمون رد شدن .. یکیشون اومد گفت : کمک نمیخوای ؟

گفتم : موبایلم افتاده اینجا  .... و با دست اشاره کردم به غده ی آشغالا !

گفت : مطمئنی اینجا گیر کرده ؟ میخوای من دستمو بکنم درش بیارم ؟؟

چشمام برق زد  و بهش نیگا کردم که یعنی : خب آره .. این کارو میکنی ؟؟

گفت : حالا کجا هست ؟؟

 گفتم : نمیدونم فک کنم همین جاها گیر کرده ..

گفت : نه دیگه با نمیدونم که کار پیش نمیره .. اگه مطمئنی من دستمو میکنم ..

سرمو کردم بالا و نیگاش کردم و گفتم : نه مطمئن نیستم .. مرسی !!! 

دست از پا درازتر اومدیم تو خونه ...

هیچ کی خونه نبود ...

یک ساعتی گذشت تا داداشم اومد خونه ... نذاشتم بیاد تو ... دستشو گرفتم و بردمش لب جوب آب و گفتم : موبایلم از دستم افتاده اینجا ....

سرشو با تاسف فجیعی تکون داد و سر تا پامو از اون نگاها کرد و هیچی نگفت .

آستینشو تا آرنج زد بالا ..

زانوهاشو گذاشت رو زمین ..

کف دستشو گذاشت رو جدول بغل خیابون و با اون یکی دستش رفت تو آب ها ...

سنگ .. شیشه .. نایلون .. پوست پفک .. دستمال کاغذی .. فاتحانه موبایلمو از آب کشید بیرون .

برد تو حیاط و یه دوش آب یخ نثارش کرد ...

اما دیگه خیلی دیر شده بود ...

هر چی سشوار گرفتیم روش و هر چی عملیات روش انجام دادیم چشماشو واسمون باز نکرد ..

اون مرده بود و ما رو تو این دنیای کثیف تنها به حال خودمون رها کرده بود ...

............................................................. 

*

628 تاsms تو inbox ام بود ...  

حالا دیگه میتونی اون خنده های تو گلوتو پخش کنی تو گرمای خرداد !!!

 

 
+   نهم خرداد 1385     ... مـــریم  | 

 

 

 

یه جزوه ی 17 صفحه ای با 70 صفحه از یه کتاب !!

نه جزوه دارم نه کتاب .

3 شنبه هم امتحان پایان ترم دارم ..

استاد گرام نه اینکه دارن تشریفشونو میبرن خارجه و فقط به این دلیل خاص که حضور محترم اساتید سر جلسات امتحان امری ضروری و واجب و لازمه  ایشون تصمیم گرفتن امتحان پیش از موعد از ما به عمل بیارن .

جزوه رو از زهره میگیریم و 2 تا کپی از روش .

اسم کتابو از فاطمه میپرسم و پیش خودم دو دو تا چهار تا میکنم که فردا که تعطیلم صبح اول وقت میرم انتشارات سروشه نزدیک خونمونو کتابو استادش میکنم و تا خود شب میشینم پای درس و کتاب و جزوه !!

دوشنبه صبح .. ساعت ۱۱ فکر میکنم که دیگه وقتشه از جام پاشم  .

میرم همون جا که قرار بود برم ..

با این همه دم و دستگاه و بریز و بپاش و تابلو و تبلیغ و دک و پز یه کتاب فزرتی منو نداشت ..

خب آخه طرف !! یه خورده از اون پولاتونو جمع کنین دو قرون کتاب بخرین بریزین تو این خراب شده !!

مونده بودم چار چنگولی میون زمین و آسمون . 

اومدم خونه جزوه ی زهره رو گذاشتم جلو روم .

هنوز شروع نکرده تموم شد .

تصمیم گرفتم برم دانشگاه بلکه اونجا یه کتاب از یه گوشه کناره ای پیدا کردم .

کل دانشگاهو که زیر پا گذاشتم واسه پیدا کردن موجودی به نام فاطمه یادم افتاد احیانا سیستمی به نام تلفن هم وجود داره این وسطا ..

خوابگاه بود .

رفتم اونجا و کتابشو برداشتم و چارزانو نشستم رو صندلی و گوشامو گرفتم و شروع کردم خیر سرم به درس خوندن .

نمیشد .. حواسم جمع نمیشد .

کتاب و میبندم و میگم : چی کار کنم ؟  .. نمیره آقاجون .. تو مخم فرو نمیره !

دیدیم این جوری نمیشه ..

اومدیم از خوابگاه بیرون و رفتیم 70 صفحه ناقابلو کپی گرفتیم .. افتادم تو خرج .. خودشم سنگین !!

خیالم راحت میشه ..

رو این حساب میریم خوابگاه که عیش و کامل کنیم ... میخوریم و میگیم و میخندیم و میزنیم و می خوابیم و در اخر میبینیم که ساعت شده 6 !!!

بند و بساطمو جمع میکنم و میام خونه .

یه جزوه ی 17 صفحه ای با 70 صفحه از یه کتاب !!

وسط حال .. یه بالش .. تلفن .. موبایل .. کنترل تی وی .. یه مشت ماژیک رنگ و وارنگ .. جزوه ی زهره و اون 70 صفحه  .. همه چی دم دست تا من یه وقت خدای نکرده مجبور نشم از سر درس بلند شم ... ساعت 8 شد ..

خوابم میاد .. میخوابم تا خود 9 !!

یه جزوه ی 17 صفحه ای با 70 صفحه از یه کتاب !!

دیگه میخوام درس بخونم .. یه جورایی استرسه راه خونمونو پیدا کرده ..

فاطمه زنگ میزنه میگه 20 صفحه ی اول کتاب حذف شده ...

خب خوبه .. " جهان " رو نباید از دست داد .. کانال 5 رو میزنم و فارغ از درد و غم دنیا !!

شام و بعدشم چایی ..

ندا زنگ میزنه .. یه خورده خودمو خالی میکنم و میگم تقصیر همه ی دنیاست که من فردا امتحان دارم و هنوز هیچی نخوندم .

آقا دیگه درس !!

                                    

Fellas (Color version)

 

فاطمه اس ام اس میزنه که یه زنگ بهش بزنم ... گفتم ای ول  که 20 صفحه ی دیگشم پرید ..

مونده تو کار خودش ... اونم هیچی نخونده هنوز ..

یه خورده فحش میدیم به استاد و مترجم مزخرف کتاب و نویسندشو دنیا و فک و فامیلای دنیا ...

قرار شد یه کاری بکنیم .. به هر تیتر که رسیدیم من پاراگراف اولشو بخونم و اون پاراگراف اخرشو .. بعد فردا قبل از امتحان با هم یه مروری بکنیم ..

ساعت 12 ...

یه جزوه ی 17 صفحه ای با 50 صفحه از یه کتاب !!

بالاخره میخونمش  .. حالا کو تا صبح !!

.....................................

* بالاخره این 5 ترمو همین جوری درسامو پاس کردم .... موفقیت از آن من است .

 اما با این حال تو واسه من دعـــــــــــــــــــا کن !!  

 

 

 

 

 

 

+   دوم خرداد 1385     ... مـــریم  |