در رختخوابی پر از آفتاب پنج شنبه با همان موسیقی هر روزه ی صدای پای مامان از خواب بیدار شدم .
تازه ناهارمو خورده بودم و داشتم یکی از کتابای " مصطفی مستور " رو میخوندم که تلفن زنگ زد .
از سه رقم آخرش فهمیدم ندا است .
از لحن سلام کردنش تا ته قضیه رفتم که بد جوری از دستم دلخوره ..
خودمو آماده کرده بودم واسه شنیدن یه کلمه که میدونستم دیر یا زود نثارم میکنه ...
" بی معرفت " رو که گفت چهار تا دیگه هم گذاشت روشو خودشو تمام و کمال تخلیه ی روانی کرد .
حالا نوبت من بود که دفاعیه ی خودمو در دادگاه سیم های مخابرات قرائت کنم .
بهش گفتم که یه هفته ی تمام داشتم واسه امتحانا مثل چی میخوندم و همین یه ساعت پیش بوده که تازه از خواب پا شدم و تازه ناهارمو تموم کردم و دقی .....
درست وسط جمله بود که نقطه گذاشت .. فرصت نداده بود کلمه رو هم تموم کنم چه برسه به جمله ... حرفی رو که من میخواستم بزنم خودش از بر بود و گفت : دقیقا همین الان میخواستی زنگ بزنی که من پیش دستی کردم ...
گفتم : خب آره ..
گفت : خب هنوزم دیر نشده .. من قطع میکنم تو زنگ بزن ...
خلاصه عذر خواهی رسمی رو به هر زوری که بود از ته گلوم کشید بیرون و راحت شد به معنای واقعی کلمه !!
بعد از اینکه هر کدوممون به نوبت یکی از بی خاصیت ترین سوال های عمرمونو از هم پرسیدیم که " چه خبر " ...
نمیدونم بحث چی جوری پیش رفت که یاد جریان خودکشی یکی از دوستای داداشم افتادم .... کل جریانو با آب و تاب واسش تعریف کردم ..
اینکه خودشو آویزون کرده بوده و جای کبودی روی گلوش بد جوری تو ذوق میزده ...
میدونی از همه بدتر چیه ؟ اینکه دلیل خودکشی ها رو هیچ وقت هیچ کی نمیفهمه و اونی که خودکشی کرده میتونه داناییش رو هیولاوار بر آدمای زنده بگسترانه و از حیرت و بهت و شگفتی این همه آدم کیف کنه ...
ندا اون طرف خط ساکت بود .. سکوتشو گذاشتم به حساب بهت زدگیش و احساسات بیش از اندازش که مخصوصا بعد از نامزد کردنش بیشتر به چشم میومد ...
ادامه دادم که :
داداشم چند روز پیش خوابشو دیده بوده ... میدونی چیه ندا ٬ پسرا تو این جور مسائل چاخان سر هم نمیکنن .. واسه همینم من حرفشو باور کردم .. خواب دیده بود که پسره ( همون دوستش که خودکشی کرده بوده ) اومده تو خوابش .. بهش گفته : آخه تو چه جوری باور کردی من خودکشی کرده باشم ؟؟ چرا نرفتی یه پرس و جویی کنی .. از بچه ها جریانو بپرسی ....
ندا هنوزم ساکت بود .. هیچی نگفتم تا بالاخره به حرف اومد :
مریم یه ساعته این مگسه جلو روم نشسته و داره دوش میگیره ... همین جور داره خودشو تمیز میکنه ... ایییییییی حالمو به هم زد ... من نمیدونم آخه یه مثقال مگس چی داره که اینقدر تمیز کردن بخواد .. والا من میرم حموم این قدر خودمو نمی مالم که این یه ساعته در ملا عام مشغول نظافته ...

آخ !!! ..... کشتمش !!! ....
..
خب چی میگفتی ؟؟
آهان ... خب بالاخره چی شد ؟ پسره مرد یا زنده موند ..؟؟
وقتی هیچ صدایی نشنید دوباره گفت : پرسیدم چی شد ... زنده موند یا مرد ؟؟ ....
گفتم : مهم مگسه بود که مرد ... گور بابای اون پسره !!!! ... نه ؟؟
....................................................
* بعد از اینکه تلفن رو قطع کردیم بلافاصله صدای زنگ موبایلم بلند شد ..
یه مسیج از ندا بود ... شاید همه ی احساسشو این جوری به رخم کشیده بود :
وقتی که جز وصال به دردم نمیخورد ... قهوه مریز ! " فال " به دردم نمیخورد




