تبليغاتX
دلم خواست .. چی میگی تو !؟

دلم خواست .. چی میگی تو !؟

 

 

 

صدای تموم شدن روز رو می شنیدم ..

بر آفتاب کم رنگی که روی حیاط لم داده بود یه ماشین با سرعت زیادی پیچید توی حیاط و صدای ترمز دستی رو پخش کرد تو سکوت غروب .

پرده رو کنار زدم .. داداش بزرگه بود که تا کمر رفته بود تو ماشین و داشت کیف و وسایلشون رو از تو ماشین بر میداشت ..

مامان تازه از حموم اومده بود و خنکای شامپو از موهاش میریخت ..

سلام و احوال پرسیا که تموم شد و لباساشونو که عوض کردن ، اومدن توی حال …

لیوانای شربتو که گرفتم جلو روشون زن داداش گذاشتش تو بشقابش و داداش یه نفس همه رو داد بالا . همین طور که شربت پایین میرفت من گلوی داداش رو ، قفسه ی سینش رو ، بعد یه مشت از معدش رو روی رد خنک شربت پیدا میکردم .

بعد از یه هفته هنوزم کیف میکرد که منو " noman" صدا کنه ..  لیوانا رو برگردوندم تو آشپزخونه و برگشتم پیششون .

زن داداش گفت : مریم میدونی که امشب ایشون ( با دست به داداش اشاره کرد )  با آلمانن … اما همه میدونن پرتغال سوراخشون میکنه … پیروزی از آن ماست

داداش جاشو عوض کرد و رفت رو مبلی نشست که کنترل رو دسته اش جا خوش کرده بود و گفت : عمـــــرا !!!

تا شب دیگه بحثی از فوتبال نشد .

بازی رده بندی بود .. بابا و داداش بزرگه با آلمان بودن  و من وزن داداش با پرتغال و کریس ..

مامان در دور ترین نقطه روی یکی از مبلا نشسته بود و هر از چند گاهی واسه دل ما طرف پرتغال رو میگرفت و بعد از چند دقیقه دلش خوشحالی داداش و بابا رو میطلبید و آلمانی به تمام معنا میشد … اما بیشتر از اینکه فوتبالو نیگا کنه مشغول کارای خودش بود ..

همین جوری که پرتغالیا گل میخوردن و اون مزدک نامرد تو حرفاش راه به راه از آلمانیا دفاع میکرد ٬  من و زن داداش بیشتر کفری میشدیم و حالا که دیگه امیدی به پیروزی پرتغال نبود  دست به دعا برداشته بودیم  که برا رو کم کنی مزدک هم که شده " کان " یه گل بخوره و ما همچینی حال کنیم ..

این اتفاق افتاد اما مزدک دست بردار نبود .

تو کل بازی هر چی فحش بلد بودیم بیشتر از این که نثار آلمانیا بکنیم به این مزدک دادیم و بازم یه جورایی تخلیه ی روانی نشدیم .

بازی تموم شد … من و داداش بزرگه و زن داداش همین طور که رو شکم دراز کشیده بودیم و هر کدوم یه بالش زیر دستمون بود و حرف میزدیم ٬ من گفتم : حالا شانس منه بدبخت فردا هم این فردوسی پور طرفدار ایتالیاست و باز میخواد جفت پا بپره رو اعصاب من .

همین طور که بحث سر نامردی این گزارشگرا بود چشمم افتاد به تلفن ..  دستمو دراز کردمو وسط نطق آقای داداش تلفنو گرفتم طرفشو گفتم : بیا یه زنگ بزن 162 همینو بگو ….

گفت : چیو بگم ؟

گفتم همین طرفداریشونو … نامردیشونو …

یه غلتی زد و همین جور که کانالا رو عوض میکرد گفت : ما که مشکلی نداریم … به نظر من که از حق طرفداری کردن … هر کی لایق تر ، طرفداراشم بیشتر ..

رومو ازش برگردوندمو خودم شماره رو گرفتم و به زن داداش گفتم : حالا حالشو میگرم ..

تلفن رفت رو پیغام گیر .. گفتم : ای ول .. پیغام گیره .. حالا هر چی بخوام می گم  ..

گلومو صاف کردمو یهو بی مقدمه فریادمو ریختم تو دهنی گوشی و گفتم : خیلی نامردین … همتون … هم اون مزدک بی شعور هم اون فردوسی پور نامرد …

داداش برگشت … زل زده بود به حرکات دهن من که بی پروا داشتم خودمو خالی میکردم ..

زن داداش مشوقانه با برقی از شیطنت داشت نیگام میکرد ….

مسلسل کلمات بود که از دهنم شکلیک میشد اون ور سیم :

خب آخه یعنی چی ؟؟ …. همه که طرف یه تیم نیستن ….. قرار نیست شماها هر دفعه به میل و دل خودتون طرف یکی رو بگیرین …

یه کاره در اومدم که : اگه راست میگین به این عادل بگین فردا طرف ایتالیا رو بگیره .. خیلی پررویی … خیلیم فقط فرانسه و پرتغال ….

حرف آخری رو که تو ذهنم بود تا خواستم بگم یهو توپ خنده بود که ترکوندم ... 

من تو تلفن قهقهه میزدم و اون دو تا از خنده های من ریسه رفته بودن .

داداشم خنده هاشو تو بالش قایم میکرد تا از صداش مامان اینا بیدار نشن ….

زن داداش دلشو گرفته بود و دهنشو میاورد نزدیک صورتمو تو دهنی داد میزد : آره درسته … راست میگه … شماها همتون یه مشت نامردین …

..

5 دقیقه بعد هر سه تامون بی حال ولو شده بودیم وسط حال … گوشی تلفن هنوز دستم بود اما چند ثانیه ای میشد که خود به خود قطع شده بود …

تلفنو گرفتم طرف زن داداشمو گفتم : عزیزم !! انتقادی پیشنهادی چیزی داری بیا نثارشون کن … اینا بد جوری گوش شنوای مخاطباشونن !!

قیافه هامون شده بود اندازه ی یه دنیا شرارت و شیطنت ... هر دفعه یکی ۱۶۲ رو می گرفت و یه حالی بهشون میداد .

 

      

            بالایی داداشه هست ٬ کلاه داره زن داداش ٬ اون یکی هم منم

………………………………………………

* فردا شبش معلوم شد چندان نظرات ما سازنده نبود ...

اما به کوری چشم این عادل و مزدک ٬ زیدان با اون حرکت باحالش شد بهترین بازیکن ...

آهای عادل !!! ...... تروخدا یه کم واسه ما از جوانمردی بگو .... جوانمردی ٬ هه !! ... بینیــــم بـابـا ..

 

 

+   بیستم تیر 1385     ... مـــریم  | 

 

 

 

شب که میشه اهل خونه ، نسیم گه گداری تابستونی رو که پر از رایحه ی شب بو های حیاطه ، به طوفان سهمگین کولر ترجیح میدن و یه دنیا تکنولوژی رو میفروشن به یه تیکه قالیچه ی رنگارنگ کف حیاط .

میتونی تا پاسی از شب طاق باز دراز بکشی و زل بزنی به بلندای آسمون ..

آسمونو کف بهشت در نظر بگیری و به ستاره هاش که مثل سوراخای کف بهشتن خیره بشی و برای لحظاتی لذت دو دنیا رو تجربه کنی !!

اون گوشه ی حیاط روی اون قالیچهه بابا داره با مامان و زن داداش حرف میزنه و من کف پاهامو گذاشتم رو خنکای موزاییکا که تازه آب پاچی شده بودن و طراوتش همه ی وجودمو مرطوب میکرد .

مدتها بود که کتاب " دوباره از همان خیابان ها " جلو روم بود و صفحه ای ازش خونده نشده بود .

صدای به هم خوردن در حیاط یه آن همه رو متوجه ته تهای حیاط کرد و تو اون سایه روشن می تونستی شبح داداش بزرگه رو که با کشیده شدن کفش هاش به روی زمین همراه بود تشخیص بدی .

چند ساعت پیش از خونه رفته بود بیرون و حالا همین جور که زیر لب یه چیزی میخوند اومد تو ...

شام اماده بود و منتظر آقای داداش بودیم .

زن داداش که سفره رو آورد به همسر گرام گفت : بیا سینی رو بیار .. سنگینه ما نمیتونیم بیاریم .

همچین که حرف از دهنش در اومد داداش رو کرد به من که بگه " پاشو تو هم یه کاری بکن ... " که توی چشم به هم زدنی منو دید که مهر رو گذاشتم جلو روم و الله اکبر نماز عشاء رو به سمعش رسوندم . 

از زیر چادر یه نیگا بهش انداختم ... کلمه ها از دهنش آویزون مونده بودن و خشکش زده بود ...

 

 

      

 

همین جور که داشت میرفت طرف اشپزخونه صداشو رها کرده بود تو فضای اطرافشو جوری که همه ی اهل خونه بشنون می گفت :

آره جونم ... نماز بخون ... مطمئنم باش که این نمازت قبوله .. بخون .. ادامه بده ..  همچینی که موقع کار شد یادش به نماز خوندن افتاد ...

اومد تو حیاط ... همچنان کلمات از دهنش سرازیر بود ...

دو تا لیوانی که دستش بود رو گرفت جلو روم و گفت : ارزش آوردن این دو تا لیوان از این نمازی که تو داری میخونی بیشتره ...

قبول نیست جونم .... عزیزم ، بشکون ... خدا خودش میگه قبول نیست !! .... 

..

سلام نمازو که دادم نفهمیدم در مجموع چند رکعت خوندم ....

به هر حال اصلا به روی خودم نیاوردم و نشستم سر سفره  .

سر شام داداش بزرگه وسط حرفاش گفت : ...اصلا میدونین چیه ؟؟  کلا این زن ها ....

سه تایی انگار که فقط همین یه کلمه رو شنیده باشیم بهش خاطر نشان کردیم که  : زن ها نه !! خانم ها ....

این جوری شد که حرفای استادمونو تحویل خانواده دادم که : میدونین " زن " از چی گرفته شده ؟ ...... منتظر جواب نشدم .. ادامه دادم : "زن" ، از زندگی گرفته شده و "مرد" از مُردگی ....

مامان و زن داداش بادی به غبغب انداختن و با سکوتشون یه " اهم " صدا دار نصیب آقایون کردن ...

ادامه دادم توی زبان انگلیسی فقط برا مردکلمه ساخته بودن : "man" ، اونوقت به زن میگفتن " noman " یعنی اونی که مرد نیست ... بعدا دیدن این نامردیه کردنش " woman " ..

اینبار هیچکی چیزی نگفت . شام تموم شده بود .. آقای داداش زد به شونم و صداشو پخش کرد تو صورتمو گفت : noman جون !!  ..حالا دیگه میتونی پاشی و با خیال راحت کل سفره رو خودت تک و تنها جمع کنی .. مخصوصا اینکه نمازتم خوندی و هیچ چیز نمیتونه مانع از این کارت بشه ... !!!!

.........................................

* اصولا نباید یه سری اطلاعات و معلومات رو نثار آقایون کرد .. چون سوء استفاده ی خونشون زیادی بالاست ..

از اون روز یه بارم بهم نگفته " مریم " ، انگار کن که از روز ازل مرا " noman  " نامیده باشند !!!

 

 

+   سیزدهم تیر 1385     ... مـــریم  | 

 

 

 

شب پشت پنجره بود که داداش بزرگه با خانمش اومدن خونمون …

زن داداش یه راست رفت تو اتاق تا لباساشو عوض کنه …

داداشم وسط حال ، کیسه ای رو که دستش بود گرفت بالا و گفت : بگین چند …..

همه رو متوجه خودش کرد ..

رفتم دستش رو کشیدم پایین و توی کیسه رو جستجو گرانه نیگا کردم … گفتم :اینا چیه خریدی  ؟؟

مامان مشت کرد تو کیسه و چند تا گوجه سبز از توش در آورد ، گرفت جلو صورتشو گفت : بیشتر اندازه ی آلوئه تا گوجه سبز ..  حالا چند ؟

آقای داداش همین جور که دکمه های پیرهنشو باز میکرد کیسه رو گذاشت رو اپن و گفت : 10 کیلو خریدم 2 تومن !!!

"قانون مردا میگه اگه چیزارزونی دیدی انقدرازش بخرتا قیمتش بشه اندازه ی یه چیز گرون"

فردا صبح مامان تمام محتویات کیسه رو شست و ریخت تو یه قابلمه ی گنده  .

بعدشم گذاشتش رو شعله ی گاز تا توی قل قل آب ، گوجه سبزا آبتنی کنن  ….

وقتی گوشت و هسته و پوستش کاملا از هم جدا شدن یه سینی آورد و تمامشو پهن کرد کف سینی و گذاشتش تو حیاط تو ظل آفتاب …

یه چند روزی صبح که میشد مامان سینی رو میذاشت تو آفتاب و همچین که خورشید کوله بار سفرشو می بست ، میاورد توی خونه !!

هر کی گذرش میفتاد اون طرفا یه تیکه از کنارش میکند و میذاشت تو دهنش ..

ترش بودن  لواشک رو میتونستی از جمع شدن لب ها و تنگ شدن چشم ها درک کنی  

این وسط بابا بی نصیب مونده بود … چون کله ی سحر میرفت بیرون و آخر شب میومد خونه و هیچ وقت فرصت ناخونک زدن پیدا نکرد .

تابستون از دیوارای حیاط آویزون بود که لواشکمون درسته درست شد .

مامان سینی رو آورد و گذاشت روی میز آشپزخونه …. داشت با چاقو تیکه تیکش میکرد … یه تیکشو آورد گرفت جلو بابامو گفت :

لواشکه … خوشمزست .. بیا یه کم بخور .

بابا همین جور که سرش تو ورقای جلو روش بود و داشت یه چیزایی مینوشت گفت : نه ….. نمیخوام .. دست شما درد نکنه ..

مامان گفت :

چرا ؟؟ خودم درست کردم … همه خوردن .. خیلی خوب شده ها ….

بابا جوری گردنش رو روی برگه های جلو روش خم کرده بود که آدم سرش رو روی آلبوم پایین می آره . در همون حال گفت : نه … این همه مدت توی حیاط .. رو باز … زیر آفتاب و گرد و غبار ….. فکر نکنم بهداشتی باشه !!!!!

من همون جور که لواشک میخوردم مات موندم تو حرف بابا ...

 

 

     

 

چشمای مامان به طرز عجیبی گشاد شدن …

با یه حرکت سریع کل لواشک رو چپوند تو دهنشو با عصبانیتی که سعی داشت اصلا معلوم نباشه همین جور که میرفت طرف آشپز خونه گفت :

چطور خروار خروار از اون دست فروشای فرحزاد که معلوم نیست چند سال یه بار دستاشونو میشورن لواشک میخری و می خوری … اونا خیلی یعنی الان بهداشتین ؟؟

حالا مال من بهداشتی نیست مال اونا آخره بهداشت شد ؟؟

..

حالا بماند که بابا سالی به دوازده ماه گذرش به فرحزاد نمیفته و مدتهاست مزه ی لواشک از یادش رفته اما خدایی یه وقتایی از " بهداشت " حرف زدن مردا یه جورایی عجیب آدمو کفری  میکنه ….

………………………………………..

* دو روز بعد داشتیم تو خیابون میرفتیم ...

یهو بابا پاشو گذاشت رو ترمز ماشین و بی هیچ حرفی پیاده شد ..

وقتی برگشت همین جور که مشت مشت ذغال اخته میذاشت تو دهنش یه بستشو داد به من و گفت : بیا بگیر و بخور ببین طرف چی ساخته !!!

 

 

 

 

+   ششم تیر 1385     ... مـــریم  |