یکشنبه ی این هفته مامان از خود صبح تا آخر شب جایی کار داشت و باید از خونه میرفت بیرون .
بابا هم که خب اصولا همیشه از خود صبح تا آخر شب کار داره و میره بیرون .
کلاس صبحم تعطیل شده بود و قرار بود توی خونه بمونم .
از یه هفته قبلش مامان به بهونه های مختلف میخواست منو ببره پیش خودش که من اون روز تا آخر شب که اونا نیستن تنها توی خونه نمونم .
کلا دلش شور میزنه من تنها توی خونه بمونم .. مخصوصا اینکه خونه ی ما آپارتمانی نیست و یه ساختمون نیمه کاره ی پر از کار گر افغانی و ایرانی دیوار به دیوار خونمونه .
شب قبلش دیگه قضیه جدی شد که من اون یه روز رو چی جوری پشت سر بذارم .
بابا گفت اصلا بیا با خودم بریم محل کار من .. اونجا کلی بهت خوش میگذره ..
یه لحظه خودمو با بابا در حال خوش گذرونی تصور کردم ...

بعد یهو دراومدم و گفتم : خوش میگذره ؟؟ .. مثلا چی داره اونجا که به من خوش بگذره ؟
مامان از اون طرف میگفت : بیا برو خونه ی داداشات یا چه میدونم خونه ی خاله اینا ..
گفتم : نه ..
گفت : میخوای بگم یه نفر بیاد پیشت بمونه ؟
گفتم : نه
گفت : پس بیا با من بریم اونجا .. دوستامم هستن باهاشون آشنا میشی ..
گفتم : نه ، امکان نداره ...
..
صبح مامان از توی حال داد زد : مریم !! ... هنوز خوابی ؟ دیر شدا .. یالا بجنب .
چشمامو به زور باز کردم و یه نیم نگاهی به ساعت انداختم .. ساعت هنوز 8 نشده بود ..با صدایی که به زور شنیده میشد ، آه و ناله کنان گفتم : آخه چرا به این زودی ؟؟
مامان آماده شده بود .. اومد توی اتاقم و از بین خرت و پرتای کف اتاق راهی باز کرد و خودشو رسوند به تختم . نشست لبه ی تخت و گفت : اگه قول بدی بعد از ظهر خودت بیای میتونی الان بخوابی .. اما باید قول بدی عصر حتما بیای .
یهو سرمو برگردوندم طرف مامان و گفتم : آره باشه ... حتما .. خودم میام ... قوله قول .
مامان در حالی که پا شده بود و داشت میرفت گفت : من با دوستم میرم .. تو با ماشین بیا . مریم !! ماشینو که زدی بیرون حتما یادت باشه در حیاطو قفل کنی ... اصلا خودم ماشینو واست میزنم بیرون ..
مریم !! ... گوشت با منه ؟ .. من موبایل بردم .. اگه کاری داشتی حتما زنگ بزن ..
مریم !! ... یادت نره در خونه رو قفل کنیا .. پرده ها رو هم بکش ..
مریم !! .. بعد از ظهر اونجاییا ... کار داشتی حتما به من زنگ بزن .. خب ؟ .. مریم !! حواست هست ؟
گفتم : آره مامان ... چشم .. حتمـــــــــــا .. کاری داشتم یا به شما زنگ میزنم یا به بابا ٬ در ها رو قفل میکنم ٬ پرده ها رو میکشم ٬ .... خیالت تخته تخت ٬ من هیچیم نمیشه ..
..
ظهر با صدای زنگ تلفن از خواب پا شدم ٬ ندا بود . گفت : پایه ای بریم با هم بیرون ..
دیدم فکر خوبیه .. هم با ندا هستم ٬ هم لازم نیست برم اونجا پیش مامان .. حوصلمم که سر نمیره هیچ ٬ کلیم خوش میگذره . قرار شد هماهنگ کنم و جوابشو بدم .
..
دوساعت تمام هر چی شماره ی مامان رو میگیرفتم جواب نمیداد .. انقدر بوق میخورد تا قطع میشد .
بابا هم که قربونش برم کلا لوازم ارتباطیشو خاموش کرده بود .
واقعا جالبه .. حال میکنم با این همه یاری رسان .. الان اگه قرار بود بلایی سر من بیاد احیانا مامان زود تر خودشو میرسوند یا بابا ؟؟؟ !!!
.........................................................
* شب :
بابا میگه : من ؟؟ تو تا حالا دیدی تلفن من خاموش باشه ؟ .. حرفا میزنیا ..
مامان میگه : من ؟؟ آخه من کی شده تا حالا گوشی تلفنمو جواب ندم ؟ .. چه چیزا ..
بعدشم جفتشون به این نتیجه رسیدن که اینا همش نقشه ی کثیف من بوده و یه جورایی جوسازی که من نرم پیش مامان و با ندا برم سینما و خرید و حالی به حولی ..
کافه ستاره : فیلمش حرف نداشت !!


