تبليغاتX
دلم خواست .. چی میگی تو !؟

دلم خواست .. چی میگی تو !؟

 

 

یکشنبه ی این هفته مامان از خود صبح تا آخر شب جایی کار داشت و باید از خونه میرفت بیرون .

بابا هم که خب اصولا همیشه از خود صبح تا آخر شب کار داره و میره بیرون .

کلاس صبحم تعطیل شده بود و قرار بود توی خونه بمونم .

از یه هفته قبلش مامان به بهونه های مختلف میخواست منو ببره پیش خودش که من اون روز تا آخر شب که اونا نیستن تنها توی خونه نمونم .

کلا دلش شور میزنه من تنها توی خونه بمونم .. مخصوصا اینکه خونه ی ما آپارتمانی نیست و یه ساختمون نیمه کاره ی پر از کار گر افغانی و ایرانی دیوار به دیوار خونمونه  .

شب قبلش دیگه قضیه جدی شد که من اون یه روز رو چی جوری پشت سر بذارم .

بابا گفت اصلا بیا با خودم بریم محل کار من .. اونجا کلی بهت خوش میگذره .. 

یه لحظه خودمو با بابا در حال خوش گذرونی تصور کردم ...

 

     

بعد یهو دراومدم و گفتم : خوش میگذره ؟؟ .. مثلا چی داره اونجا که به من خوش بگذره ؟ 

مامان از اون طرف میگفت : بیا برو خونه ی داداشات یا چه میدونم خونه ی خاله اینا ..

گفتم : نه ..

گفت : میخوای بگم یه نفر بیاد پیشت بمونه ؟

گفتم : نه

گفت : پس بیا با من بریم اونجا .. دوستامم هستن باهاشون آشنا میشی  ..

گفتم : نه ، امکان نداره ...

..

صبح مامان از توی حال داد زد : مریم !! ... هنوز خوابی ؟ دیر شدا .. یالا بجنب .

چشمامو به زور باز کردم و یه نیم نگاهی به ساعت انداختم .. ساعت هنوز 8 نشده بود ..با صدایی که به زور شنیده میشد ، آه و ناله کنان گفتم :  آخه چرا به این زودی ؟؟

مامان آماده شده بود .. اومد توی اتاقم و از بین خرت و پرتای کف اتاق راهی باز کرد و خودشو رسوند به تختم . نشست لبه ی تخت و گفت : اگه قول بدی بعد از ظهر خودت بیای میتونی الان بخوابی .. اما باید قول بدی عصر حتما بیای .

یهو سرمو برگردوندم طرف مامان و گفتم : آره باشه ... حتما .. خودم میام ... قوله قول .

مامان در حالی که پا شده بود و داشت میرفت گفت : من با دوستم میرم .. تو با ماشین بیا .  مریم !! ماشینو که زدی بیرون حتما یادت باشه در حیاطو قفل کنی ...  اصلا خودم ماشینو واست میزنم بیرون ..

مریم !! ... گوشت با منه ؟ .. من موبایل بردم .. اگه کاری داشتی حتما زنگ بزن .. 

مریم !! ... یادت نره در خونه رو قفل کنیا .. پرده ها رو هم بکش ..

مریم !! .. بعد از ظهر اونجاییا ... کار داشتی حتما به من زنگ بزن .. خب ؟ .. مریم !! حواست هست ؟

گفتم : آره مامان ... چشم .. حتمـــــــــــا .. کاری داشتم یا به شما زنگ میزنم یا به بابا ٬ در ها رو قفل میکنم ٬ پرده ها رو میکشم ٬ .... خیالت تخته تخت ٬ من هیچیم نمیشه ..

..

ظهر با صدای زنگ تلفن از خواب پا شدم ٬ ندا بود . گفت : پایه ای بریم با هم بیرون ..

دیدم فکر خوبیه .. هم با ندا هستم ٬ هم لازم نیست برم اونجا پیش مامان .. حوصلمم که سر نمیره هیچ ٬ کلیم خوش میگذره . قرار شد هماهنگ کنم و جوابشو بدم .

..

دوساعت تمام هر چی شماره ی مامان رو میگیرفتم  جواب نمیداد .. انقدر بوق میخورد تا قطع میشد .

بابا هم که قربونش برم کلا لوازم ارتباطیشو خاموش کرده بود .

واقعا جالبه .. حال میکنم با این همه یاری رسان .. الان اگه قرار بود بلایی سر من بیاد احیانا مامان زود تر خودشو میرسوند یا بابا ؟؟؟ !!!

.........................................................

* شب : 

بابا میگه : من ؟؟ تو تا حالا دیدی تلفن من خاموش باشه ؟ .. حرفا میزنیا ..

مامان میگه : من ؟؟ آخه من  کی  شده تا حالا گوشی تلفنمو جواب ندم ؟ .. چه چیزا ..

بعدشم جفتشون به این نتیجه رسیدن که اینا همش نقشه ی کثیف من بوده و یه جورایی جوسازی که من نرم پیش مامان و با ندا برم سینما و خرید و حالی به حولی  ..

کافه ستاره : فیلمش حرف نداشت !!

 

+   سی ام مرداد 1385     ... مـــریم  | 

 

 

بابا اومد گازشو بگیره بره که پسر عموم یهو دوید طرف ماشینو با دست اشاره کرد که شیشه رو بکشیم پایین  : عمو ! منم میتونم با شماها بیام ؟

..

نشست عقب پیش داداش بزرگه ..

از همون موقع که هنوز در ماشینو نبسته بود تا خود مقصد همین جور یه ریز حرف زد ..

حرف زد و حرف زد و حرف زد و حرف زد ..

 

      

 

لباش فقط وقتی رو هم میومد که میخواست حرفایی مثل " میم " یا " ب " رو بگه ..

از همه چی میگفت ..

کلهم تابلوهای اطراف خیابونا رو میخوند و تفاسیرشو نصفه نیمه تحویلمون میداد .

از معضل ترافیک و اوضاع نابسامان بازار میگفت .

این که قراره چند وقت دیگه برای کلاس زبانش منتقل بشه به بزرگسالان و اینکه دچار بلوغ زود رس شده و همه ی معلما به خاطر قد بلندش فکر میکنن چند سالی رد شده .. و خلاصه از هر چیزی که به ما مربوط میشد و نمیشد حرف زد ...

اگه هم یه وقت سوژه ای واسه حرف زدن پیدا نمیکرد میزد زیر آواز و ما رو غریق رحمت بی پایان صدای هنوز به بار ننشستش می کرد .

یه جا خودشو کشید بالا و رفت رو دسته ی ماشین نشست و به آقا داداش گفت : تو راحت باش .. من نمیخوام جای شما رو تنگ بکنم .

آقا داداش هیچی نگفت و اصلا به روی خودش نیاورد .. یه ذره که گذشت دوباره خودشو جا کرد بین در و آقای داداش .. همچین که نفس راحتی کشید و خواست به حرف زدن ادامه بده ٬ داداش بزرگه بهش گفت : چی شد ؟؟!! مرام و مردونگیت همین جیک ثانیه بود ؟؟

بیچاره دوباره خودشو کشید بالا و داداش بزرگه لم داد به پشتی صندلی و سوت بلبلی زنان مشغول موبایلش شد  .

زن داداش تو گوشم گفت : آقا داداشت اصلا حوصله ی وراجیه بچه های این سن و سالو نداره .. داداش منم وقتی زیاد حرف میزنه یهویی میزنه تو پرش  !!

گفتم : آره ؟؟ ... این جوریاست واقعا ؟؟

یه نگاهی به گره ابروهای داداش بزرگه انداختم .. پیش خودم فکر کردم آقای داداش رو از دمغی در بیارم و این محمد رو هم یه جورایی ساکت بشونم سر جاش ..

وسط فویوضات با ارزش پسر عمو خیلی جدی و البته دلسوزانه گفتم : میدونی چیه محمد !! موارد مشابهی بودن مثل تو که الان دیگه خوبه خوب شدن .. تو اصلا نباید امیدتو از دست بدی .. چون تو هم بالاخره یه روزی خوب میشی و مثل همه ی مردم میتونی زندگی کنی ، راه بری ، بازی کنی ، درستو ادامه بدی و ...

نذاشت کلام من منعقد بشه .. برگشته خیلی مظلومانه میگه : میدونی چیه مریم !! من آخه یه روزی خوب بودم ، از وقتی که یه تیکه از مغز تو رو گذاشتن واسه من ، یادته که ؟!! اونوقت همه چی به هم ریخت .. پس تو میگی هنوز امیدی هست ؟؟ اگه امیدی هست پس تو چرا هنوز خوب نشدی ؟؟

یه لبخند پهنای صورت داداش بزرگه رو پوشوند ... اول خودشو کشید جلو و یه جورایی واسه محمد جا باز کرد . با دست محکم به نشونه ی قدر دانی زد رو پای محمد و به من گفت : راست میگه ها .. اگه امیدی هست پس تو چرا هنوز خوب نشدی ؟؟!!

اونوقت این وسط واسه چی من باید یه وقتایی به فکر اندوهناکی های آقای داداش باشم ؟؟!!

....................................................

* تا خود مقصد دو تایی کلی با هم گفتن و واسه هم نوشابه باز کردن .. منم تکیه دادم به پشتی صندلی و زل زدم به تابلوهای اطراف خیابونا که دیگه محمد واسمون نمیخوند و تفسیرش نمیکرد .

 

شیراز بسی خوش گذشت .. شاید یه وقتایی یه گریزی به اون سفر زدم !!

 

+   بیست و سوم مرداد 1385     ... مـــریم  | 

 

 

صبح همه جا پخش شده بود .

با کش و قوسی به چپ و راست خودمو از تخت کندم و اومدم سیخ وایسادم تو چارچوب در اطاق .

با چشم های نیمه باز و صورت نشسته چند دقیقه ای بی حرکت خیره شدم به مامان و بابا .

یه تقویم جلو روشون بود و سرشون توی تقویم و هر از گاهی هر کدوم یه چیزی میگفت و تقویم رو بر میگردوند طرف خودش  . هر چی کردم نفهمیدم موضوع بحثشون چیه .

رفتم تو آشپز خونه و واسه خودم یه لقمه نون و پنیر و گردو گرفتم . تا نیمه ی لیوان چایی ریختم و رفتم نشستم روی کابینت و لیوان رو گذاشتم روی اپن که به اندازه ی یه پله بالاتر از کابینتی بود که روش نشسته بودم .  

همونطوری که لقمه ی تو دستمو گاز میزدم گفتم : چی کار دارین می کنین ؟!

مامان یهو نیم متر پرید هوا و گفت : وایییی ... ترسیدم ... تو کی پاشدی ؟

یه کوچولو چایی دادم بالا و گفتم : خیلی وقت نیست ... چی کار میکنین ؟

مامان اومد توی آشپز خونه و گفت : هیچی بابا ... داریم برنامه ی سفر رو میریزیم .

لقمه رو قورت دادم و با ذوق زدگی گفتم : آره ؟؟ .... ای ول .. حالا کجا ؟

بابا بالاخره سرشو از رو تقویم بلند کرد و گفت : شیراز ... چطوره ؟؟

" شیراز " رو از رو عمد جوری گفت که منو یاد اون لجبازی تاریخیم توی فرجه های امتحانا بندازه .

از رو کابینت اومدم پاینو گفتم : آهان .. خوبه !! توووپ !

توی حال و هوای خودم بودم که مامان گفت : مریم صبحونت تموم شد آماده شو بابات میخواد امروز ببرتمون بیرون .. واسه ناهار .

قیافه ی معترضانه ای به خودم گرفتم و خطاب به بابا گفتم : آره بابا ؟؟!! ... می خوایم بریم بیرون ؟

بابا با خونسردی گفت : نه مریم جون ... راحت صبحونتو بخور .. کجا از این جا بیرون تر ؟

مامان که معلوم بود از خیلی قبل از بیدار شدن من داشته با بابا چونه میزده ٬ با این حرف بابا بی هیچ حرفی رفت طرف تلفنو شماره ی داداش کوچیک رو گرفت و در بهت و ناباوری من و بابا که خوشحالی ناشی از پیروزی زیر پوست صورتمون شناور بود ٬بعد از سلام احوال پرسیای معمول همین جور که زل زده بود به بابا ٬ لبخند پیروز مندانه ای زد و گفت :

عزیز جونم ! ما داشتیم می رفتیم واسه ی ناهار بیرون گفتیم شما هم اگه دوست دارین بیاین .... آره ، خوبه !  پس بجنبین تا دیر نشده بریم به یه جایی برسیم .

..

داداش اینا انگار زودتر از همیشه اومدن خونمون . من و بابا که اصلا به رو خودمون نیاوردیم که خبریه .. اونا دیگه لباساشونو عوض نکردن و همین جوری اماده نشسته بودن روی مبل و منتظر یه برپا بودن .

ساعت 3 شد ... حالا دیگه فهمیده بودن از بیرون خبری نیست و بدتر از اون ناهاریم در کار نیست .

مامان تسلیم شد و زنگ زد از بیرون غذا آوردن .

بعد از ظهر همه توی حال داشتیم تی وی نیگا میکردیم که مامان حاضر  وآماده از اتاق اومد بیرون و گفت : من که دارم میرم بیرون .. هر کی میخواد بیاد هر کی هم نمیخواد بشینه تا شب تلویزیون نگاه کنه .

..

اول رفتیم تونل رسالت و به وجناتش نگاه های خریدارانه ای کردیم .. خوشگل بود خدایی .

بعد قرار شد بریم شهرک غرب واسه تجدید خاطرات سالها قبل که خونمون اونجا بود .

از خونه گرفته تا دونه دونه ی خیابونا و کوچه ها و بن بستاش هر کسی رو یاد یه خاطره ای مینداخت .

این وسط اونی که مخاطب بود مسلما زن داداش بود که اون روزا واسه خونواده ی ما وجود خارجی نداشت  و خاطرات ما واسش تازگی داشت .

داداش برمیگشت بهش میگفت : یه بار داشتم بستنی به دست از مدرسه بر میگشتم که یهو یه دیوونه جلوم سبز شد و ....

به خونمون که رسیدیم طبقه ی دوم خونه ای رو نشونش دادم و گفتم : نیگا کن ! اون دومیه خونه ی ما بود  .. و بعد  رفتم تو فکر اون قدیما و ماجراهای ما و بچه های همسایه و قانونایی که داداش بزرگه با قلدریش واسه یه مشت فسقلی میذاشت و کلی خاطره ی دیگه .

خیابون بعدی مامان چشمش افتاد به پارک بزرگی و رو کرد به زن داداش و گفت : یه بار از بعد از ظهر تا آخر شب دو تایی ( با چشمهاش بابا رو نشون داد ) کلی اینجا با هم حرف زدیم  ... و بعد رو کرد به بابا و گفت : یادت میاد ؟؟!

میدون کاج بابا یه رستوران رو نشون داد و رو به مامان گفت : چقدر با هم میومدیم این جا .. یادته که ؟؟!

یواش یواش دیگه خاطرات دو نفره شد .. هر جا می رسیدیم آقای پدر  یا مامان خانم از خاطرات دو نفرشون حرف میزدن و چیزایی میگفتن که منو داداش کوچیکه هم تا حالا نشنیده بودیم .

البته یه ذره هم فکر کنم دیگه زیادی داشتن رنگ و لعاب بهش میدادن .. من که فکر میکنم در مجموع یه پارک رفته بودن و یه بارم رستوران ...  

نزدیکیای شب موقع برگشتن به داداش کوچیکه که داشت رانندگی میکرد گفتم : به نظرت اون موقع ها من و تو کجا بودیم ... هان ؟؟؟ ...

 

     

 

رو کردم به زن داداش و گفتم : احیانا تو میدونی اون موقع ها ما کجا بودیم ؟

...............................................

* توی اون پست " ارزش محتوایی " یه چیز این وبلاگ درست بود که اونم توی این دو هفته یه خط قرمز کشیدم روش ..... نظم !! .... وبلاگ من و نظم ؟؟!! ... نه بابا ! از این خبرا نیست ...

آخر هفته عازم سفریم ... رو این حساب کلا نظم رو باید شست و گذاشت کنار !!

+   هفتم مرداد 1385     ... مـــریم  |