تبليغاتX
دلم خواست .. چی میگی تو !؟

دلم خواست .. چی میگی تو !؟

 

بالکل یادم رفته بود ساعت چنده و هدفم از بیدار شدنم در این ساعت روز چیه .. چشمامو باز کرده بودم و داشتم به خواب عجیبی که دیده بودم فکر میکردم ...

 

     

 

مامان یهو گفت : مریم آخرین باریه که صدات میکنم  ... پاشو دیگه !! ... 

5 دقیقه مونده بود به 10 و راس ساعت 10 امتحان داشتم . آژانس با 10 دقیقه تاخیر تشریفشونو آوردن  . توی راه یاسی زنگ زد که : دارن ورقه هارو میدن ، زود خودتو برسون .

تو کل این یه هفته فقط دیروز یک ساعت تو خواب و بیداری کتاب و دفترامو ورق زدم . یه اعتماد به نفس کاذبی توی بند بند وجودم جا خوش کرده بود و اجازه ی ورود به هیچ نوع دلهره و ترس و استرسی رو نمیداد .

به محض رسیدن من ٬ معلممون ضبط رو روشن کردو امتحان شروع شد . بیش از اندازه راحت بود . اولش فکر کردم من زیادی مخم .. اما بعد از امتحان معلوم شد اصولا سوالاش نیاز چندانی به فسفر و مغز بیش از اندازه نداشت .

امتحان که تموم شد ، داشتم از ساختمون بیرون میومدم . خورشید روی آسفالت جون میکند !! پشت سرم یه خانم 40 – 45 ساله داشت با تلفنش صحبت میکرد و در فاصله ی دو قدمی من راه میومد .

به محض اینکه به من رسید نا خودآگاه یه جورایی چشم تو چشم شدیم . پیری صورتش پوست خسته ای داشت و قرمزی رژ لبش تو چشم میزد . چشمهاش پر از سیاهی خفه شده ای بود . نمی دونم تو قیافه ی من چی دید که بی حرف پیش گفت : کیفمو زدن بی پدرا !!

بی اختیار صدامو بلند کردمو گفتم : دزد ؟؟!!

انگشت اشارشو گرفت جلوی لبای غنچه شدش و گفت : هییییسسسسس !!!

سرمو بردم نزدیکشو آروم گفتم : دُزد ؟؟!!

ابروهاش آویزون شد و گفت : آره .. اومده بودم دخترمو ثبت نام کنم که بی شرفا (!) کیفمو زدن .

گفتم : آخی !! حالا کجا زدن ؟ .....    نفهمیدم دقیقا کجا رو گفت .

بعدش گفت : هیچیم پول ندارم تا باهاش برگردم . کیفشو باز کرد و تا فیها خالدون کیفشو نشونم داد .

انقدر سریع کیفشو بست که من حتی تشخیص ندادم چه چیزایی توش بود .

گفت : اگه میشه شما مبلغی ، چیزی به من بدین تا من لا اقل تا خونمون برم .

منم از اون جهت که روحیه ی بذل و بخششی عجیبی دارم ، گفتم : بله !! خواهش میکنم . چقدر لازم دارین ؟ گفت یه 2 تومنی اگه بدین کارم راه میفته .

داشتم زیپ کولمو باز میکردم تا پولو بهش بدم .

گفت : آخ بمیرم الهی ! خودت پول داری بری خونتون ؟  گفتم : بله ، مشکلی نیست .

گفت : وسیله داری ؟ گفتم : نه .

گفت : آخی !! ... پول داری واسه کرایه ؟

دیدم دیگه زیادی داره آخی و اوخی میکنه ... جیرینگی پولو در آوردمو گرفتم طرفش ... اومد که پولو بگیره یهو دستمو کشیدم عقب ... یه لحظه شک کردم .. ولی خب دیگه کاریش نمیشد کرد ... تو رو درواسی پولو دادم بهش و اومدم خونه .

جریانو که برای خانواده ی گرام تعریف کردم همه متفق القول به این نتیجه ی مهم تو زندگیشون رسیدن که :

مریم آدم ساده ای بیش نیست که هر کس و ناکسی میتونه یه کلاه به چه گندگی سرش بذاره  !!

البته من اصلا همچین فکری نمیکنم ... خدا خودش میدونه که من فقط محض رضای خدا این مبلغ ناچیز رو تقدیم به انسانی درمانده و بیچاره کردم .

...................................................

* کامنتای پست " این جوریاست دیگه .. آره ؟! " :

1- 200  تومن ؟؟ خیلی چیزی بابا ... کنس بازیم حدی داره آخه ...

2- انصافا خجالت نکشیدی سر 200 تومن این همه شلوغ بازی در آوردی؟

3- خسیس .. خسیس .. کنس .. ناخون خشک .. واقعاً که ، من که شرمم میاد . جداً چجوری دلتون اومد ها؟؟ الهی بمیرم واسه آقاهه .. الهی انقد بهش پول اضافی بدن تا از حسودی (ببخشیدا) بترکید .. وای وای تورو خدا نگا ..  آدم می مونه چی بگه .. خدایا همه خسیس ها رو به راه راست هدایت فرما .. آمین یا رب العالمین !!

..

آهای شماها !! ... کجایین ببینین بذل و بخشش های بی انتهای منو ؟ .. هان ؟؟!!

 

 

+   بیست و دوم شهریور 1385     ... مـــریم  | 

 

 

زن داداش بزرگه با مامانش اینا رفتن مسافرت و داداش بزرگه یه چند روزی مجردی اومده خونه ی ما . امروز ظهر یکی از دوستاشو یه جورایی اغفال کرد و الان اون بدون زن و بچه اش خونه ی ما مهمونه .

داداش کوچیکه امروز ظهر بچه های مدرسه رو فرستاد اردو و خودشم به عنوان سرپرستشون رفت کرج . حالا زن داداش کوچیکه اومده خونمون .

ریحـــانه ، رفیقم هم اومد خونمون ... تو دست راستش قفس بزرگ کاسکوش یا همون صبا و روی شونه ی چپش کیف لپ تاپش .

کاسکوشو اول گذاشتیم بغل تی وی توی پذیرایی و یه جورایی در جمع خانواده . اما دوست داداشم که اومد صبا جونش منتقل شد به گوشه ی راهرو جنب حموم !!

پس شد داداش بزرگه و دوستش ، زن داداش کوچیکه ، ریحانه و من به اضافه ی مامان و بابام و البته صبا !!

صبا امروز یکی از کاسه های خوشگلمونو شوکوند .

عروسک موبایل منو که یه خر کوچولوئه چلاق کرد .

داشتم باهاش بازی میکردم که به طرز وحشیانه ای به من حمله کرد .

منم تلافیشو سرش در آوردم .. البته ریحانه روحشم خبر نداره ، ولی خب لازم بود صبا جونش یه کوچولو ادب بشه !!

امروز میخواستیم با ریحان بریم استخر . قبلش رفتیم عکاسی تا ریحان عکساشو تحویل بگیره . استخر نشد بریم .. یعنی هر جا رفتیم به در بسته بر خوردیم ..  دست از پا دراز تر برگشتیم خونه .. نزدیکای عصر بود که معلوم شد ریحانه سفری شده .. یعنی سفرش به مکه قطعی شد .. اینو گفتم که هر کی التماس دعا داره بره التماسش کنه .

داداش بزرگه هر از گاهی میاد این طرف و ابراز وجودی میکنه و باز دوباره میره همون اتاق پشتی پیش رفیقش .

زن داداش کوچیکه و من و ریحانه یا توی اتاق من هستیم یا پای تی وی و یا  جدا از هم هر کی پی کار خودشه . اما کلا با همیم !! 

 

 

       

 

تی وی از یه طرف  واسه خودش مشغوله  .. رادیو از اون طرف واسه خاطر صبا روشنه ،

لپ تاپا تقریبا از صبح روشنه .. البته هیچ کدوممون پاش نیستیم .. هر از چند گاهی یه صداهایی گاهی ریحانه رو برای لحظاتی میکشونه پای سیستمش و گاهی منو .

موبایل داداش بزرگه این طرف روی اپن مونده . هر چی اس ام اس براش میومد سه تایی میخوندیم و سر خود جواب میدادیم و برا خودمون فورواردش میکردیم .

نرگس همزمان باشام شد . کوفتمون شد رفت . اخرش بابام با یه حسرتی میگه : خدا بیامرز پوپک اگه زنده بود تا حالا دخل شوکتو آورده بود ... هی روزگار !!!

آخر شب مامان زود تر از همه رفت خوابید . بابا داره یه فیلم میبینه ... زیر لب میگه : انقدر زوم کردن که نمیشه تشخیص داد طرف زنه یا مرد .

داداش بزرگه و رفیقش صداشون در نمیاد اما عمرا امشب بخوابن !!

من و زن داداش کوچیکه و ریحانه توی اتاق من .. من دارم میتایپم . ریحان مشغول خوندن " گندمه "  و زن داداش کوچیکه یه جورایی سرگرم با موبایلش  .

و ...  صبا در این میان  تنها ، بی کس ، غریب !!!

........................................................

* من و ریحان یه فکرای شومی تو سرمونه ...

 

 

+   دهم شهریور 1385     ... مـــریم  |