تبليغاتX
دلم خواست .. چی میگی تو !؟

دلم خواست .. چی میگی تو !؟

 

شب سیزدهم  ماه مبارک بود .

داشتم فکر میکردم چطور میتونم این ماه رو بی کم و کاست روزه بگیرم . دوازده روز از اول ماه میگذشت و یک روز هم احتیاطا پیش واز رفته بودم با این حساب الان  سیزده روز بود که روزه گرفته بودم و به همین زودی پیچ و مهره های بدنم داشت از هم در می رفت  . مخصوصا اینکه عدل ماه رمضون امسال مصادف شد با اول مهر و دانشگاه رفتن تا پاسی از روز !! خستگی پایان روزها جونمو به لبم میرسوند .

بوق های بی انتهای دم غروب ، همراه با صدای دوبس دوبس هر از گاهی ماشینایی که با سرعت نور از خیابون بغل خونمون رد میشدن ، نمیذاشت من حواسمو جمع کتاب خوندنم بکنم بلکه این ساعات پایانی یه خورده زود تر بگذرن و گذر ثانیه ها رو بی اینکه بفهمم پشت سر بذارم .

افطار که میشه طبق روال همیشه قبل از اینکه موعد خوردن شام برسه با نون و پنیر و گردو و گاهی هم سبزی شکم خودمو سیر میکنم و همون پای سفره دراز میکشم و با غر و لندهای همیشگی به جون این سریالا بازم چهار چشمی نیگاشون میکنم .

اونشب سر سریال اولی یاد شبای قدر افتادم و داشتم فکر میکردم : روزه رو که نمیشه خورد . اگرم روزه بگیرم هر شب همین بساطه و من که بعد از افطار مثل نعش باید دراز بکشم ، چطور میتونم اون سه شب قدر رو شب زنده داری کنم ؟

یه ساله و همین دو سه شب . همه ی کارا تو همین دو سه شب انجام میشه . بخشش گناها ، تقسیم روزیها ، تعیین سرنوشت ها و همه در این شبها تو پیشونی من حک میشه . اگه نتونم از فرصت استفاده کنم و تو این سه شب جبران مافات کنم شاید زد و مردم و به رمضون سال دیگه نرسیدم . اونوقت چه خاکی تو سرم بکنم ؟

 

    

 

تو این همه فکر کردنو درماندگیام انقدر غلت زدم تا وقتی به خودم اومدم که سریال دومی هم تموم شده بود و آرم گوشه ی سمت چپ تی وی نشون میداد که مدتی پیش یکی کانال 1 رو انتخاب کرده .

مامان نشسته بود جلوی تلویزیون و داشت نیگا می کرد …

این ساعت شب تو ماه رمضون یه برنامه ای پخش میکنه درباره ی خانم هایی که با جانبازا ازدواج کردن .. گاهگاهی اتفاقی برنامه رو دیده بودم و اونشبم تی وی پریده بود رو این کانال و مامان که اولین باری بود برنامه رو میدید رفته بود تو صفحه ی رنگیش .

لا به لا مامان سرشو تکون میداد و نچ نچی میکرد که من پیش خودم تصور کرده بودم مامان بد رقمه جوگیر شده و الانست که اشکاش از این همه فداکاری جاری بشه و یه تحولاتی درش به وجود بیاد .

خلاصه خونه ساکت بود و هر از گاهی غیر از صدای تی وی صدای نچ نچ های مامان بود که پخش میشد تو هوا و من رو متوجه تی وی میکرد . یهو انگار که دیگه نتونسته بود طاقت بیاره گفت : میبینی مریم ؟؟

بی اینکه خودم بخوام ، منو از ته تهای فکرام کشید تو این دنیا . گفتم : هان ؟؟ …… آره خب !! چطور ؟؟

گفت : یاد بگیر …

گفتم : واااااا !! یعنی چی یاد بگیر ؟ ..

پیش خودم گفتم همین فرداست که مامان به خاطر جوزدگیش بره یکی از این آسایشگاهای جانبازان و یکیشونو بیاره خونه و بقیه ی قضایا …

همین جور که بهت زده و یه جورایی بی حوصله مامانو نیگا میکردم گفت : یاد بگیر .. ببین این خانمه چقدر کار میکنه .. اونوقت تو چی ؟ .. نکنه یه وقت دو تا بشقاب کمک من جمع و جور کنی و بشوری !!

گرفتم که اون نچ نچای مامان اصلا واسه یه چیز دیگه بوده …

گفتم : بله … چشم حتما ! تماما سعیمو خواهم کرد .  

بعدشم کانالو عوض کردم تا بیشتر از این مجبور نباشم چیز دیگه ای یاد بگیرم و باز غرق در افکار بی سروتهم شدم .

…………………………………………

* تا آخر شب و موقع سحر اگه نگم همه ی کارای خونه رو ، اما بیشتر از نصف کارا افتاد رو شونه های خسته و بی رمق من !!

خدا خیر بده تلویزیون رو که واقعا در جهت آموزش به جوانها چه قدم های عمیق و وسیعی که بر نمیداره .

 

+   بیست و چهارم مهر 1385     ... مـــریم  | 


همون ترم دوم که به خیال زرنگی رفتم زبان عمومیمو حذف کردم و پاس کردنشو موکول کردم به ترم سه و چهار و توی این دو ترم هم همچینی که نزدیک امتحانای آخر سال می شد فرم حذف اضطراری رو می کاشتم زیر دست استادمون ، که یه امضای خوشگل پاش بزنه و بنده ای رو آزاد کنه از به دوش کشیدن یه زبون که ذاتا ازش متنفر بودم ، باید فکر اینجاشو می کردم که حالا توی ترم هفت دانشگاه باید با ورودی های 85 که سه سال از خودم کوچیک ترن و جو ترم اولی خونشون بدجوری زده بالا انگلیسی بلغور کنم .


حالا دیگه اوضاع و احوال مثل سه سال پیش نیست که انبوه لغات انگلیسی رو توی مغزت چپونده باشی و از صدقه سر کنکور ، دایره ی لغات انگلیسیت یه چیزی فراتر از فارسیت باشه !!


مخصوصا اینکه رفتن به کلاس فرانسه باعث بشه جلوی اون همه دختر و پسر قد و نیم قد موقع معرفی خودت ناخوداگاه به جای je m’appelle ، my name is تلفظ کنی و بیست نفر دانشجو به علاوه ی استاد با چشمای وق زده از زور تعجب ، برگردن و سر تا پاتو ورانداز کنن . اونوقته که آرزو می کنی سر به تن هیچ کدومشون نباشه .


اینکه من باید علی رغم میل باطنی و ظاهری و علاقم ٬ درسی رو بخونم که هیچ ربطی به رشتم نداره و یه جورایی مطمئنم در طول یه عمر زندگیی که پیش رو دارم هیچ دردی رو از من درمان نیست ، میتونه کافی باشه که کمه کمش یه روز از هفت روز هفتمو به گند بکشه و منو دچار دپراسیزاسیون مزمن بکنه .





آخرین خطو که تو دفتر خاطرات روزانم نوشتم همراه با نقطه ی آخر ، سرم هم سقوط کرد رو دفترم و مست خواب شدم .


..


وقتی صدای در اتاق منو از خواب پروند ، من خواب می دیدم که یکی از دوستای دوران دبیرستانم که فول اینگلیسی بود ، روی ویلچر نشسته و داره با یه لبخند مضحکی بهم نگاه میکنه .. رفتم طرفشو بهش گفتم : میشه موقع امتحانای پایان ترم بری و جای من امتحان زبان بدی ؟ خودشو از رو صندلی کند و دو تا دستشو گذاشت رو شونه هامو با فشار خواست به زور منو بشونه رو ویلچر و در همین حین با عصبانیت فریاد میزد و میگفت : اگه تو به جای من بشینی رو این صندلی لعنتی چرا که نه ... منم حاضرم . خودمو از دستش رها کردمو از اتاق زدم بیرون و با تمام قدرت درو پشت سرم بستم ..


وقتی صدای در اتاق منو از خواب پروند ، کتاب زبان عمومی رو گذاشتم تو کولم و از خونه زدم بیرون و راه دانشگاهو پیش گرفتم و بعدشم انتهای راهروی طبقه ی دوم لا به لای همون بیست تا دختر و پسر ، ته کلاس نشستم .. این بار سعی کردم بفهمم بیشتر از نصف مردم جهان به چه زبونی حرف میزنن و سعی کردم دیگه به این فکر نکنم که چرا من باید بدونم بیشتر نصف مردم جهان حرف حسابشون چیه و از جون دنیا چی میخوان !!


...................................................


* با اینکه خوابای من هیچ جوره رویای صادقه از اب در نمیاد و میدونم واسه خاطر یه هفته عزا گرفتن من ، تو دانشگاه و خونه و فکر کردن به هزار و یک راه برای رسیدن به نمره ی قبولی ، دیشب پریشب این خواب مزخرفو دیدم ، اما گاهی وقتا همین خوابای آبکیم بد جوری منو میترسونه و همین کافیه تا یه ترم تموم بشینم پشت صندلیای کلاس و انگلیسی نثار وجودم کنم !



+   نهم مهر 1385     ... مـــریم  | 

 

مهر اومد .

همونی که میگن ماه مهربونیه و با این صفت کلی بچه ی قد و نیم قدو میذارن سر کار .

اخبار داشت گزارشی رو که به همین مناسبت تهیه کرده بود رو نشون میداد . تموم که شد رفتم سراغ انبوه دفترام و مال سال 81 رو کشیدم بیرون .

تصمیم گرفتم یکی از خاطراتمو بذارم اینجا به مناسبت ماه مهربونی و فصل مدرسه ها ، یکی از خاطرات دوران دبیرستان :

 

        

 

"" 19 آذر 81

یه روز عادی !!

 

امروز دوشنبه هست . امتحان جغرافی دارم . از دیروز تمام اعضای خانواده تو گوشم خوندن که : مریم این دفعه هم مثل دفعه ی قبل 12 و نیم نشیا . بخون که بعدا ننگ نیاره واست .. حالا خوبه یه امتحانه کلاسی بیشتر نبوده ها .. وگرنه حیثیتمو به باد میدادن .

رفتیم امتحانو دادیم .. هی بدک نبود .. یعنی همون موقع صحیح کرد شدم 18 .امروز معدل ماه پیشو زده بودن به برد ... 19 شده بودم .. نفیسه هم شده بود 18 و نیم .

زنگ ادبیات هنوز خانم کریمی نیومده بود سر کلاس . نفیسه اومد پیشم ، گوشه ی کتاب ادبیاتمو که ورق ورق شده بود رو گرفت تو هوا و حسابی تکونش داد ... بعد از اینکه هر کدوم از ورقه هاش یه طرف کلاس رفت ، خود کتابمم پرت کرد ته کلاس . بعدشم به خیال خودش به شوخی یه دونه خوابوند تو گوشم .خیلی این کارو تکرار کرد . منم رفتم کولشو برداشتم و از ته گرفتم توی هوا و با خونسردی ٬ حسابی تکوندمش  . هر چی تو کیفش بود پخش شد گوشه کنارای کلاس و زیر صندلیا .

بعدم کتاب ادبیاتشو از پنجره پرت کردم تو حیاط و سرمو کج کردمو بهش لبخند زدم .

خانم کریمی اومد . وسایل نفیسه جمع شده بود . معین و سمان جلوی مآ نشسته بودن . موهام به هم ریخته شده بود .معین برگشت و گفت : موهاتو درست کن .نفیسه بهش گفت : نمیخواد .. فوضولی ؟ گفت : اعصابم این طوری خرد میشه . گفتم : خب روتو برگردون ، گم شو اون وری شو .. واسه چی برمیگردی ؟

.. وسطای کلاس بی اختیار چشمم افتاد به سارا . سرشو گذاشته بود رو میزو داشت چرت میزد ... به بغلیش گفتم : این چشه ؟ .. گفت : نمیدونم .. حالش خوب نیست .

با آرنج زدم به پهلوی نفیسه و با یه لبخند شیطانی سارا رو بهش نشون دادم . اونم همون خنده رو تحویلم داد ..

خیلی اروم  دو تایی سارا رو از خواب پروندیمو گفتیم : خانم 10 بار صدات کرد . یهو بیچاره عین این برق زده ها از جاش پرید و گفت : بله خانم !!    آقا توپ خنده بود که ترکوندیم .. خیلی باحال بود .

زنگ تفریح نفیسه یه پفک آورده بود .. بچه ها که رفتن رفتیم پشت صندلیای کلاسو دور از چشم این بچه های قحطی زده دخلشو اوردیم .. حسابی تشنمون شده بود .. تا اومدیم بریم پایین از شانس گندمون زنگ خورد .. ما اهمیت ندادیم .. داشتیم مثل چی میدوئیدیم که خانم سرمدی  یهو داد زد : کجا ؟؟ .. برگردین برین بالا ببینم .

به قول نفیسه دریغ از یه قطره " تف " تو دهنمون ... نامرد یزید صفت آبو رومون بست .. کل زنگ بعدو در عطش سوختیم .

عربی داریم . میخواست امتحان بگیره .. امتحانو که گرفت گفت ورقه هاتونو با بغل دستیتون عوض کنین و صحیح کنین .. من مال نفیسه .. نفیسه هم مال منو صحیح کرد ..

جفتمون از 10 شدیم 7 ... من براش نوشتم : خجالت بکش ! اگه یه ذره .. فقط یه ذره .. فقط فقط یه ذره .. یه ذره ی یه ذره درس میخوندی میشدی ۷ و نیم  ... زیر یکی از غلطایی که خودم درست نوشته بودم نوشتم : خاک تو سرت ! آخه این مثنی است ؟؟ ... اونم همین چرت و پرتا رو تو ورق من نوشت .. یهو خانم گفت ورقه ها رو جمع کنین بدین به من ... ... دخلمون این بار دیگه اومده با این همه اراجیف ... بد بختی با خودکارم نوشته بودیم . چه میدونستیم معلمه ورقه ها رو میخواد جمع کنه ..

زنگ خونه که خورد نفیسه گفت : فردا یادت نره !! .. یه چشمک زدمو گفتم : دارمت ..

فردا قراره نقشمونو عملی کنیم ... آهای معین باش تا بیایم . ""

..........................................

* خاطره ی روز بعدو که خوندم دیدم نقشمونو بی کم و کاست عملی کردیم .. در وصفش همین بس که معین تا مرز اخراج رفت .

خاطره یه جورایی عینا نقل شد .. تقریبا بدون دخل و تصرف !!

 

 

 

 

+   یکم مهر 1385     ... مـــریم  |