شب سیزدهم ماه مبارک بود .
داشتم فکر میکردم چطور میتونم این ماه رو بی کم و کاست روزه بگیرم . دوازده روز از اول ماه میگذشت و یک روز هم احتیاطا پیش واز رفته بودم با این حساب الان سیزده روز بود که روزه گرفته بودم و به همین زودی پیچ و مهره های بدنم داشت از هم در می رفت . مخصوصا اینکه عدل ماه رمضون امسال مصادف شد با اول مهر و دانشگاه رفتن تا پاسی از روز !! خستگی پایان روزها جونمو به لبم میرسوند .
بوق های بی انتهای دم غروب ، همراه با صدای دوبس دوبس هر از گاهی ماشینایی که با سرعت نور از خیابون بغل خونمون رد میشدن ، نمیذاشت من حواسمو جمع کتاب خوندنم بکنم بلکه این ساعات پایانی یه خورده زود تر بگذرن و گذر ثانیه ها رو بی اینکه بفهمم پشت سر بذارم .
افطار که میشه طبق روال همیشه قبل از اینکه موعد خوردن شام برسه با نون و پنیر و گردو و گاهی هم سبزی شکم خودمو سیر میکنم و همون پای سفره دراز میکشم و با غر و لندهای همیشگی به جون این سریالا بازم چهار چشمی نیگاشون میکنم .
اونشب سر سریال اولی یاد شبای قدر افتادم و داشتم فکر میکردم : روزه رو که نمیشه خورد . اگرم روزه بگیرم هر شب همین بساطه و من که بعد از افطار مثل نعش باید دراز بکشم ، چطور میتونم اون سه شب قدر رو شب زنده داری کنم ؟
یه ساله و همین دو سه شب . همه ی کارا تو همین دو سه شب انجام میشه . بخشش گناها ، تقسیم روزیها ، تعیین سرنوشت ها و همه در این شبها تو پیشونی من حک میشه . اگه نتونم از فرصت استفاده کنم و تو این سه شب جبران مافات کنم شاید زد و مردم و به رمضون سال دیگه نرسیدم . اونوقت چه خاکی تو سرم بکنم ؟

تو این همه فکر کردنو درماندگیام انقدر غلت زدم تا وقتی به خودم اومدم که سریال دومی هم تموم شده بود و آرم گوشه ی سمت چپ تی وی نشون میداد که مدتی پیش یکی کانال 1 رو انتخاب کرده .
مامان نشسته بود جلوی تلویزیون و داشت نیگا می کرد …
این ساعت شب تو ماه رمضون یه برنامه ای پخش میکنه درباره ی خانم هایی که با جانبازا ازدواج کردن .. گاهگاهی اتفاقی برنامه رو دیده بودم و اونشبم تی وی پریده بود رو این کانال و مامان که اولین باری بود برنامه رو میدید رفته بود تو صفحه ی رنگیش .
لا به لا مامان سرشو تکون میداد و نچ نچی میکرد که من پیش خودم تصور کرده بودم مامان بد رقمه جوگیر شده و الانست که اشکاش از این همه فداکاری جاری بشه و یه تحولاتی درش به وجود بیاد .
خلاصه خونه ساکت بود و هر از گاهی غیر از صدای تی وی صدای نچ نچ های مامان بود که پخش میشد تو هوا و من رو متوجه تی وی میکرد . یهو انگار که دیگه نتونسته بود طاقت بیاره گفت : میبینی مریم ؟؟
بی اینکه خودم بخوام ، منو از ته تهای فکرام کشید تو این دنیا . گفتم : هان ؟؟ …… آره خب !! چطور ؟؟
گفت : یاد بگیر …
گفتم : واااااا !! یعنی چی یاد بگیر ؟ ..
پیش خودم گفتم همین فرداست که مامان به خاطر جوزدگیش بره یکی از این آسایشگاهای جانبازان و یکیشونو بیاره خونه و بقیه ی قضایا …
همین جور که بهت زده و یه جورایی بی حوصله مامانو نیگا میکردم گفت : یاد بگیر .. ببین این خانمه چقدر کار میکنه .. اونوقت تو چی ؟ .. نکنه یه وقت دو تا بشقاب کمک من جمع و جور کنی و بشوری !!
گرفتم که اون نچ نچای مامان اصلا واسه یه چیز دیگه بوده …
گفتم : بله … چشم حتما ! تماما سعیمو خواهم کرد .
بعدشم کانالو عوض کردم تا بیشتر از این مجبور نباشم چیز دیگه ای یاد بگیرم و باز غرق در افکار بی سروتهم شدم .
…………………………………………
* تا آخر شب و موقع سحر اگه نگم همه ی کارای خونه رو ، اما بیشتر از نصف کارا افتاد رو شونه های خسته و بی رمق من !!
خدا خیر بده تلویزیون رو که واقعا در جهت آموزش به جوانها چه قدم های عمیق و وسیعی که بر نمیداره .

