آفتاب پریده بود . هوا داشت تاریک می شد . من و ریحانه بودیم و یه عصر پنج شنبه که پر بود از بی حوصلگی ! ![]()
![]()
صبح با ریحانه قرار سینما داشتیم ، بعد از سینما اومد خونه ی ما و حالا که ناهارمونو خورده بودیم و خواب بعد از ظهری رو هم بعد از خوردن یه استکان چای کرده بودیم ، در سکوت پنج شنبه دست زیر چونه نشسته بودیم و سکسکه ی من که از چند دقیقه پیش شروع شده بود اعصاب جفتمونو ریخته بود به هم . ![]()
![]()
صدای بوق و گاز دادنای یهویی ماشینای بیرون آدمو هوایی میکنه .. ![]()
![]()
زدیم از خونه بیرون ٬به هوای یه گشت و گذار همین جوری ای .
نور چراغ های اطراف خیابون تو ماشین سایه روشن مینداخت و ما درخت ها رو میدیدیم که از کنارمون با شتاب رد میشن . لا به لای درختای نه چندان سر به فلک کشیده برق یه کافی شاپ تازه تاسیس چشم جفتمونو زد ![]()
و تصمیم گرفتیم حالی به خودمون بدیم . ![]()
![]()
ماشینو با هزار تا جلو و عقب کردن بالاخره بینابین دو تا ماشین دیگه پارک کردیم . ![]()
![]()
یه راست رفتیم طرف یه میز چهار نفره و من کیف پولمو از تو کیفم در اوردم و گرفتم جلو ریحان که : ای ول !! تو سفارش بده . لب و لوچشو آویزون کرد و گردنشو کج که : مریم جون ! تو برو سفارش بده .. خب ؟
گفتم : نه دیگه ... تو برو .. تو باید بری .. یالا تو .. تووو !!!
ناخودآگاه صدامون رفته بود بالا و حالا میتونستی بی اینکه سرتو بچرخونی سنگینی نگاه اطرافیانتو روی خودت احساس کنی . ![]()
![]()
همین شد که ریحان دیگه هیچی نگفت و کیف پولو گرفت و رفت که سفارش دو تا از اون شوکولاتی های بزرگشو بده . ![]()
![]()
میز بغلی یه خانم و اقا بودن که خانمه بی پروا سیگار دود میکرد و دود سیگارشو میپاشید تو صورت روبروییش . ![]()
![]()
یه خورده طول کشید تا بیاد .
انگار تازه حرفای نگفتمون یادمون اومده باشه فکمون داشت گرم میشد و هنوز جمله ی یکیمون تموم نشده اون یکی میپرید تو حرفشو بلند تر از اون یکی در افشانی میکرد .. هر چی سعی میکردیم خنده هامون موقرانه ![]()
باشه اما همون نگاه های این بار از روی فوضولی اطرافیان ![]()
بهمون میفهموند که بهتره یه خورده خود دار باشیم !!
شماره ی 163 رو که خوند ریحانه پشتشو تکیه داد به صندلی و با نگاهش فهموند که : میتونی بری سفارشا رو بگیری .. تو همین حین کیف پولو گرفت جلومو و با چشماش راهیم کرد . ![]()
![]()
وقتی که تهشو درآوردیم و همه ی شادی انباشته شده ی این پنج شنبه رو باهاش قورت دادیم راهمونو گرفتیم و بعد از یه دورک مختصری تو خیابونا هر کی رفت خونه ی خودش !!
..
آخر شب تو چت .
ریحانه شروع کرد از بستنی های به زعم خودش بی نظیر مدینه تعریف کردن که دونه ای 2000 تومن میدادن و با خنکای غلیظش حلقومشونو تر میکردن ! گفتم : بستنی های امروزم خیلی توپ بود خدایی .. تازه قیمتشم .... راستی چند بود ؟
گفت : هان ؟؟ .. آره راست میگی چند بود ؟
گفتم : بابا تو حساب کردی .. از من میپرسی ؟ ![]()
![]()
گفت : نــــــــــه ... تو وقتی رفتی بستنیا رو گرفتی حساب کردی .. ![]()
![]()
خلاصه اینکه کاشف به عمل اومد که دو تا بستنی تپل مفت و مجانی خوردیم . ![]()
![]()

فردا عصر رفته بودم بیرون که سر راهم چشمم خورد به همون کافی شاپه و یه توقف کوتاه و رفتم تو .
جریانو براش تعریف کردم و آقاهه همین طور که یه ریز پشت سر هم میگفت " قابلی نداره " و " این چه حرفیه " فاکتور دو تا بستنی شوکولاتی رو دو دستی تقدیمم کرد . ![]()
![]()
..
آخر شب تو چت .
به ریحانه گفتم که وجدانم زیادی درد گرفت و امروز رفتم پول بستنیا رو حساب کردم . ![]()
![]()
گفت : هان ؟؟ .. چی رو حساب کردی ؟ .. چی میگی ؟ ![]()
![]()
خلاصه ..
دوباره کاشف به عمل اومد که دو تا بستنی تپل 3000 تومنی رو نه تنها مفت و مجانی نخوردیم که دو بارم حساب کردیم . ![]()
![]()
..................................................
* وجدان ؟؟
وجدان کیلو چند آخه !! ... هــــــان ؟؟ ![]()
![]()

