تبليغاتX
دلم خواست .. چی میگی تو !؟

دلم خواست .. چی میگی تو !؟

 

جونم برات بگه امروز با اینکه شب قبلش تا پاسی از شب بیدار بودم و لا به لای ورق های اینترنت مقاله جستجو میکردم و بی پروا کپی میکردم توی یه نیو فلدر که اسمشو گذاشته بودم " تراوشات علمی من " !! ، اما از خود صبح مثل یه رود خونه ی پر جوش و خروش سرحال بودم .

آقای دکتر امروز باز یه متد تحقیق جدید رو تشریح کرد که باعث شد من باز روش و موضوع تحقیقم رو عوض کنم و این در حالیه که بیش از نصف ترم سپری شده !!

داشتم حرف های استاد رو خلاصه وار می نوشتم :

 

مضامین جالب یک زندگی برای زندگی نامه نویسی :

1- تضاد وستیزه

2- حس تعلیق

3- شوخی

4- انسانیت

برای مثال : چه کار جالبی در عمل" دهقان فداکار " وجود دارد ؟

 

مونا با همون خودکار صورتی اش فلشی زیر " دهقان فداکار " کشید و بزرگ و بدخط گند زد تو جزوه ام و جواب سوال استاد رو برای من نوشت :گزینه ی سه ، شوخـــی !!

با روان نویس قرمز وسط صفحه ی جزوش نوشتم :

هـــــــی !!!!  

ّّآخرای کلاس وقتی مونا دیگه از حرفای کش دار استاد به ستوه اومد با همون خودکار صورتیش همونجا گوشه ی  جزوه ام ، این بار ریز و کوچولو نوشت : دیگه خیلی اس ام اس نمی فرستی ...

 زیر همون جملش نوشتم : ای بابا !! بازار کساده ..

نوشت : واقعا ؟؟

نوشتم :

اوهوم !!!

کلاس ساعت دوم شولوغتر بود .. مونا این کلاس رو نداره ..

سر این کلاس جزوه نوشتنم نمیاد .. واسه همین دفتر رو جلو روم باز میکنم و گاهی یه چیزایی می نویسم .. دست فاطمه اومد روی دفترم و با همون خط واقعا افتضاحش نوشت : مریم امروز خیلی داغونم .

اگر پر از انرژی مثبت و سرحالی نبودم بدون شک این سخنان شادی آورش ! میتونست یه روزمو به گند بکشه . برای همین به جای دلداری و سوال جوابای متداول تو این مواقع بابی رحمی نوشتم :

خوبه ..

نصف کلاس گذشته .. کاملا میتونی از خطوط چهره ی فاطمه بخونی که حوصله ی هیچ حرکت اضافی ای و هیچ حرفی رو نداره . آفتاب تا نصف صورتشو روشن کرده و گاهی که میپره توی مردمک چشمش صدای مبهم " نچش " رو میتونی به صورت یه اعتراض فریاد گونه بشنوی . این بار دفترشو با یه حرکت سریع میذاره روی دفتر من و خودش کاملا تصنعی زل میزنه به استاد .

صفحه ی جلو روم رو نگاه میکنم .. با همون خط کج و معوجش که حالابه خاطر بی حوصلگیش خیلی ناخوانا تر مینمود نوشته بود : بعد از کلاس میری خونه ؟

نگاش میکنم و نگام میکنه .. با چشم هام میگم : آره

همون جوری که دفترش روی میز منه دستشو دراز میکنه و می نویسه : نامــــرد !!

 

      

 

مینویسم : البته ساعت 4 باز میام ... تنظیم دارم .

مینویسه : اووووه .. چه حوصله ای داری .

می نویسم : بهتر از 4 ساعت تو دانشگاه موندن نیست ؟

 مینویسه :

هان؟؟؟ ...

ساعت 5 میرسم سر کلاس .. عجیب بود که هیچی بهم نگفت .. یه نگاه سریع به کل کلاس انداختمو مونا رو که پیدا کردم رفتم نشستم پیشش ..

یه خورده که نشستم و نفسم جا اومد کیفمو آویزون کردم به صندلی جلویی و دفتر و روان نویس ابیمو در آوردم گذاشتم جلو روم .. مونا زیر لب گفت : یه خورده زود نیومدی ؟؟ .. گفتم : حضور غیاب کرده ؟؟

استاد چشم غره رفت بهم و سکوت معنا داری کرد .. مونا نفهمیده بود چی گفتم .

استاد که پشتشو کرد تا رو تخته اعداد و ارقام جمعیتی رو بنویسه ، از فرصت استفاده کردم و برا مونا نوشتم : حضور غیاب کرده ؟؟

گفت : نچ !!

نوشتم : واقعا ؟؟!! ای ول بابا ....  

چند باری مونا با عشق دماغشو کشید بالاو دور و برشو پرسش گرانه انگار که دنبال چیزی بگرده نگاه کرد . آخرش نجوا کنان بهم میگه : تو عطر زدی ؟

عطر نزده بودم ، اما از اون جایی که دروغ حناق نیست بهش گفتم : چطور ؟؟ .. آره من زدم !!

این بار به خودش زحمت داد و بجای اینکه بگه ، روان نویسم رو از دستم قاپید و نوشت : بوی باحالیه .. اسمش چیه ؟

از اون جایی که هر اسمی می گفتم ممکن بود گندش در بیاد نوشتم : این بوی خوب از خودمه عزیزم !!

نگاه بدجوری معناداری بهم انداخت و نوشت :

آهان ، بله ...

......................................

* من توی هر ترم یه جورایی ۲ تا ۳ تا دفتر تموم می کنم ، اون وسطا گاهی البته جزوه هم می نویسم !!

 

 

 

+   بیست و نهم آذر 1385     ... مـــریم  | 

 

انگشت شصت پای راستم رگش مریض شده .

وقتی راه میرم تا مغز استخوون جمجمه ی سرم تیر میکشه .

مامان میگه : تو چشم خوردی ! برای همین اسفند عظمایی برپا میکنه و بالای سر من 7 دور میچرخونه .

دود اسفند در گلوی ملتهب من میره و منو به سرفه میندازه .

شب که خوابیدم خواب داداش کوچیکه ی زن داداش بزرگه رو دیدم . اون 15 سالشه و یه مُخه .

داداش کوچیکه ی من هم یه روزگاری مخ بود ولی حالا که مزدوج شده و بار سنگین زندگی کمرش را خم کرده میگه مخ بودن وقت تلف کردنه .

داداش کوچیکه " شریف " درس می خونه اما روزی 500 هزار کیلومتر اظهار پشیمونی میکنه و می گه من از استادامون بیشتر چیز میدونم .

من همیشه توی این هاگیر واگیر پز دانشگاهمون رو به اون میدم .

بابا صبح ها که من خوابم از خونه میره بیرون دنبال یه لقمه نون حلال  . امروز به مامان سپرد که منو به دکتر عمومی نشون بدن .

احتمالا دیشب از صدای سرفه های دهشتناک من خوابش نبرده .

دکتر ، آقای جوان و خوش تیپی است . عینکش گرد و چشمان درشت میشی رنگش از پشت شیشه های عینک به آدم چشمک میزنه .

 

       

      

آقای دکتر مهربان به من گفت دهانت رو باز کن .

چوب بستنی رو تا ته ، توی حلقم فرو کرد .. من نزدیک بود اوق بزنم ولی سعی کردم دختر خوبی باشم و آبروی مامان رو جلوی اقای دکتر مهربون نبرم . دکتر چشمهای میشی اش را لا به لای بزاق و دندان ها و زبان من چرخوند و گفت : مطمئنی گلوت درد میکنه ؟

مامان زُل گونه مرا نظاره میکند . اون احتمالا فکر میکنه من تمام این مدت اون رو گول زده بودم و بهش دروغ میگفتم .

در اتاق بغلی آدم ها آمپول میزنند . خانم پرستاری که آمپول میزنه خیلی گنده است . رژ صورتی غلیظی زده است که من فکر میکنم هم الان است که روی روپوش سفیدش بریزد . مژه هاش به بالا فر خورده  و من چشم های عسلی اش را دوست داشتم .

مامان میگه : پرستاره لنز گذاشته .

من نمیدونم که توی اتاق چه حرف هایی رد و بدل شد که یه طفل معصوم داد زد که : دیگه از این شل تر نمیشه !!

من به اقای دکتر گفتم برام آمپول ننویسد چون دختره دختر خاله ی مامان زن داداش بزرگه یه بار آمپول زد و دکتر بی شعور آمپول رو تو رگ سیاتیک اون فرو کرد . اون حالا یکی از پاهاش دیگه بزرگ نمیشه .

مامان میگه : تو خلی !!

..

سر کلاس بعد از ظهر بس که سرفه کردم و عطسه پاشوندم و دماغمو بالا کشیدم استاد ملتمسانه نگاهم کرد که یعنی : تو رو جون مادرت بی خیال کلاس شو !!

ولی من مثل بچه های مثبت تا آخر کلاس نشستم و آلودگی صوتی و بهداشتی در محیط پراکندم . آخر کلاس استاد عطسه ی بس شگرفی کرد !!

امشب تولد داداش بزرگه هست . من براش کتاب " جان شیفته " رو خریدم و با کاغذ کادوی سبز کادوش کردم . توی اولین صفحه ی کتاب با خط جینگولیم که همه میمیرن براش نوشتم :

باران باشد ، تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد

به دنیا میگویم خداحافظ !!

ولی با این حال من هنوز مریضم و مامان میگه نمیتونی از کیک امشب بخوری !!!

.........................................

* من کلی کیک خوردم ... گلوم داره از شدت شیرینی جون میده ..

واسه همین من گفتم که باید دوباره منو به دکتر نشون بدین !!

 

 

+   نوزدهم آذر 1385     ... مـــریم  | 

 

وقتی از سوز سرما دست هام رو توی جیب پالتوم میکنم ، گردنم رو 90 درجه به عقب میچرخونم تا پایین پاچه های شلوارمو نیگا کنم . پاچه ها از همون اول یه 5-6 سانتی به بالا تا خورده و روی کفشهام افتاده . زمین اونقدر از برفآب ها خیس شده که  دونه های درشت و نم دار برفای از آسمون اومده رو توی خودش حل میکنه و با هر قدم ، هر قدر هم  آروم و ساکت مشتی آب به هوا بلند میشه و بی صدا شیرجه ی کم عمقی میزنه توی همون سیلاب کوچولوی تجریش !!

از عرض خیابون که رد میشم باز دوباره یه نیم نگاهی به پاچه های شلوارم میندازم و لبخند محوی که با هر بار نگاه کردن میزنم این بار کمرنگ تر از همیشه روی لبهام میشینه . بوی ضخم ماهی یه لحظه تمام سرم رو پر میکنه و با طعم تلخ سرما قاطی میشه .

قدم هام رو تند تر میکنم تا زودتر به در پاساژ برسم .

انگار داری تو یه خیابون یه طرفه راه میری .. آدمایی که از روبرو میان خیلی بیشتر از کسایی هستن که همراه تو و در مسیر تو گام بر میدارن .

سرها در گریبان است ...

همه تا چونه توی یقه ی لباساشون فرو رفتن .. تک و توک آدمای محتاط رو میبینی که چتر بزرگ و اغلب تیره ای رو بالای سرشون گرفتن  ..

 

          

 

یاد فیلم پدر خوانده میفتم .. بارون ، پالتو های زمخت مردونه ، پیاده روهای خاکستری و خیس ، چترهای بزرگ و تیره .. ناگهان یادت میاد که چند روز قبل بالاخره بعد از سالها تو هم یه چتر بزرگ سورمه ای خریده بودی اما طول میکشه تا عادت کنم که تو این روزای پاییزی و بعد زمستونی چتر رو از چوب لباسی پشت در اتاق بردارم و ... یکی بهم تنه میزنه . منو از اعماق فکرای توی سرم پرت میکنه توی پیاده روی شولوغ تجریش !! ... ناخوداگاه بر میگردم و با مردمک چشم هام بالا و پایین رفتنای سریع مرد چارشونه و قدم های بلندش رو تا وقتی که لا به لای جمعیت گم بشه دنبال میکنم و بعد رو بر میگردونم و به راهم ادامه میدم .

پام توی یه چاله پر آب فرو میره و من ناخودآگاه پاچه ی شلوارمو نگاه میکنم .. جورابم خیس شده اما پاچه های تا زده به بالای شلوارم هنوز خشک و تمیز موندن !!

به در ورودی پاساژ که میرسم مسیرم رو کج میکنم و میرم تو .

جِد میکنم که این بار هر طور شده ، حالا هر چی که شد ، اما یه نیم بوت درست و حسابی بخرم .

سرما حالا تا مغز استخون انگشتای پام نفوذ کرده و یه جورایی بی حسشون کرده .

کف کفش های بدون عاجم رو روی تکه فرش دم پاساژ جلو وعقب میبرم .

ویترین مغازه ها همه جور بوت و چکمه و کتونی ای دارن .. اولی ، دومی ... دهمی .. هیچ کدوم به دلم نمیشینه .

جلوی یکی از مغازه ها شولوغتر از بقیه ی جاهاست .. یکیشون چشممو میگیره ...

میرم تو ..

یه جفت بوت قهوه ای سوخته از لا به لای قفسه های کفش ها میکشه بیرون ..

جورابم خیس خالیه ، سعی میکنم پاهام رو از نگاه نافذ مرد فروشنده بدزدم .. پای خیس و یخزده ام رو توی کفش میکنم .. ازش میخوام لنگه ی دیگش رو هم بده .. انگشت های پاهام رو توی کفش مچاله میکنم .. یه نگاه به دور تا دور مغازه و کفش های جور واجورش میندازم تا روی صورت مرد ثابت میمونه .

مرد فروشنده ریزه اندام است با چشمانی درشت و سبز و دهانی کوچک و سبیلی نرم و تنک و کمی هم بور !! نگاهش پرسشگرانه حرکات دهان من رو دنبال میکنه .

پول رو میدم و از مغازه میزنم بیرون . چند قدم اون طرف تر روی یکی از صندلی های فلزی کنار پله ها جورابم و کتونی پارچه ایم رو با بوت های قهوه ای گرم عوض میکنم .

سرمای گزنده هنوز بیرون پاساژ جولان میده .. یه زن چاق با بسته های بزرگ کبریت تقریبا بی حوصله و بی هدف این طرف و اون طرف میره .. موهای جو گندمیش از گوشه و کنار ، توی صورتش ریخته شده .. دماغ گندش تمام پهنای صورت پیر و قهوه ای رنگش رو پر کرده . بی اختیار پاهاش رو نگاه می کنم . جوراب مشکی رنگ زنونش توی دمپایی مشکی اش ، از خیسی متالیک میزنه .

پایین دامنش تا زانو خیس شده .. بی اختیار پاچه های شلوارم رو که هنوز خشک و مرتب به بالا تا خورده رو نگاه میکنم .

دلم به حال پاهای زمخت و خیس زن چاق می سوزه اما حاضر نشدم دستام رو از جیب پالتو بیرون بیارم و یه بسته کبریت محض رضای خدا بخرم .. فقط زحمت کشیدم و بی تفاوت از کنار زن چاق گذشتم و اندکی دل آرامم برایش سوخت !!!

........................................................

* یعنی تو میگی برم همین الان کفشمو بندازم توی صندوق صدقات ؟؟

 

+   یازدهم آذر 1385     ... مـــریم  | 

 

کم پیش میاد خانوادگی بریم سینما !! یعنی کلهم خانواده برنامشون با هم جور بشه و برن سینما !! ..

چند روزی بود که از گوشه و کنار ٬ وصف فیلم " میم مثل مادر " رو شنیده بودیم ..

داداش کوچیکه تو روزنامه خونده بود که چند نفری بعد از دیدن فیلم غش کردن و حسابی ریختن به هم .

 *خبرگزاري فارس: چندين تماشاگر فيلم

" میم مثل مـــــادر "

 ساخته رسول ملاقلي‌پور در سينماهاي فرهنگ و سروش تحت تاثير فيلم غش كردند.

 زن داداش بزرگه میگفت : دوستم که فیلم رو دیده بوده گفته باید آدم یه جعبه دستمال کاغذی با خودش ببره تو سینما !!

    

      

 

همین تعریف ها شد که بعد از ظهری زنگ زدیم و 7 تا بلیط رزرو کردیم واسه ساعت 9 ..

مثل همیشه شولوغ بود و آدما ، جلوی سینما و بعضیا هم توی سالن منتظر باز شدن در سالن بودن !!  ..

ردیف و صندلیامونو پیدا کردیم . تقریبا ته تهای سالن بود ..

چراغا خاموش شد و اسم فیلم روی پرده ی سینما به چشم اومد : میـــم مثل مـــادر !!

فیلم فوق العاده ای بود .. اما از بس که توقع ما رو بالا برده بودن از اینکه با یه ملودرام خفنیزیونالیسم روبرو خواهیم شد واسه همین هر چی زور میزدیم این اشکه جاری نمیشد رو گونه هامون !!

یه جاهاییش البته بغض کردم .. یه جا هم اشک توی چشم هام جمع شد .. اما همش منتظر یه صحنه ی سوپر احساسی بودم که بغضمو بترکونه و اشک هام تا گودی چشم ها و تا پهنای گونه هام رها بشن  و دستمال توی دستم از اشک چشم هام خیس بشه !!

..

فیلم که تموم شد هممون به هم نیگا کردیم و منتظر بودیم که با چشم های پف کرده ی همدیگه روبرو بشیم اما ماشالا یکی از اون یکی بدتر ... دریغ از یه قطره ی ناقابل اشک .. دیگه تهش مامانم بود که اگه زوم میشدی توی ته تهای مردمک چشم هاش یه نم نمکی میدیدی !!

از سینما که میومدیم بیرون یه زنه هق و هق گریه میکرد  .. داداش بزرگه تو همون شولوغی با یه پسره چشم تو چشم میشه .. جفتشون برای ثانیه هایی زل میزنن به چشم های هم تا ببینن طرف گریه کرده یا نه ... اصلا همه انگار داشتن تو چشم های همدیگه نگاه میکردن .

وقتی جفتشون اثری از اشک نمیبینن داداشم برمیگرده بهش میگه : ما هم که یه مشت قسی القلب !! اینجا چی کار میکنیم ؟؟ ... اونم میخنده و وقتی به خاطر صدای خندش نگاه های تاسف بار دیگران روش سنگینی میکنه سرشو میندازه پایین و سعی میکنه قیافه ی حزن آلودی رو به خودش بگیره ..

با این که تو سینما ته پفیلا ها رو در آورده بودیم و جرعه جرعه ی آب پرتقال ها رو از حلقوم و مری و معده گذرونده بودیم اما اولین حرفی که بعد از دیدن اون فیلم بینمون رد و بدل شد این بود که : چطوره بریم یه جا شام بخوریم بلکه از این حال و هوای غم انگیز ناک در بیایم .. هان ؟؟!!

 

.................................................

* بعد ها از طرف همون دوست زن داداش بزرگه مواخذه شدیم به آدمایی که درجه ی احساساتمون یه چیزی پایین تر از خط فقره و بهتره خودمونو اصلاح کنیم !!

اتفاقا !! به قول " یوسف " تو " آتش بس " ما خانوادگی خودمون خدای احساسیـــم .. کیه که ببینه !! ...

بغض !!

 

+   چهارم آذر 1385     ... مـــریم  |