
یه دوستی عمیق یا بهتر بگم یه عشق دو طرفه ی بی انتها بین ما بود ... انقدر عاشق بودیم که من به خودم حسودیم می شد .. به اون لحظاتی که توش بودم حسرت میخوردم .
همون موقع که باهاش بودم ، توی بهترین لحظات دو تایی بودنمون دلهره ی عجیبی دامن گیرم میشد . دلم مثل اسب هایی که لحظه ی پیش از زلزله مچ پاهاشون پر از ترس میشه ، شور میزد . این عشق رو هیچ گاه تجربه نکرده بودم .
تا اینکه یه روز ، بعد از مدتها پافشاری چند تا از رفقام به همراه زن میانسالی که صورتش چین و چروک های نرمی داشت ازم خواستند که انتخاب کنم ... ازم خواستند که باهاشون یه جایی برم .. یه جایی شبیه جهنم و اعتراف کنم ... به کارهایی که الیاس کرده بود ، من اعتراف کنم و این جوری باعث بشم که این شیطان مجسم نابود بشه ، ذره ذره از بین بره و تدریجی بمیره .
الیاس شیطان بود و من اینو خوب میدونستم ، شک نداشتم .. مثل روز برام روشن بود که ته این قصه قشنگ نیست ، روشن نیست ، تلخه مثل تلخی بادوم های تلخ !
اما الیاس عشق من بود ... شادی حیاتم بود ... شکوه باورم بود ...
امـــا ....
وقتی هرم تند و گرم آتیش جهنم لبهام رو به سوزش انداخت و تنم رو پر از قطره های بزرگ عرق کرد ، من اعتراف کردم و ناگهان دلم هری ریخت پایین .
کوچه پر از سیاهی خفه شده ای بود ، پر از سکوت و من توی کوچه بیقرار بالا و پایین می رفتم ... منتظر الیاس بودم ... با تمام وجودم ، تا مغز استخوان هام پشیمون بودم ... می خواستم بیاد و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باز بگه ، بخنده ، حرف بزنه ، راه بره ...
کوچه پر شده بود از صدای نبض من ... دوپ دوپ قلبم داشت کرم میکرد .. بغض توی گلوم راه نفسمو بند آورده بود و داشت خفم میکرد ...
اومــــد ...
نگاهش روی زمین زیر پاش ریخته شده بود ... میخ شده بودم سر جام ...
صدای قدم هاش رو روی استخوان قلبم ! میشنیدم ... یکی از شانه هاش روی هر قدم خم میشد ، نصف تنش خسته به نظر میومد .
من فقط نگاش میکردم ... چشمهام پر از خیسی ندامت بود ... تمام انگشتهام گم شده بود در سرمای دلشوره ...
نزدیک شد ... شانه به شانه شدیم و بدون اینکه هیچ اتفاقی بیفته ، انگار کن که اصلا از اول اتفاقی نیفتاده از کنارم مثل یک غریبه رد شد و از من دور شد و منو تنها گذاشت در سکوت و تاریکی کوچه که این بار با روشنی چند پنجره سوراخ شده بود .
و من بی مهابا از خواب پریدم !
.............................................
* ماجراي اين خواب كاملا واقعي است !
تاقبل از این خواب من از این حامد کمیلی یه چیزی در حد انزجار بودم ... اما فردا شبش که توی اغما دیدمش قلبم دوپ دوپ .. دوپ دوپ یه جورایی در حد خفن میزد !!!
مطمئنا این شروع دوباره نیز نقطه ی پایانی خواهد داشت ...
