تبليغاتX
دلم خواست .. چی میگی تو !؟

دلم خواست .. چی میگی تو !؟


نزدیکای ظهر بود ...
مامان گفته بود برم و از مغازه ی حمید آقا یه کیلویی لیمو شیرین و شلغم بخرم واسه عموم سرما خوردگان خانه .
همینم شد که شال و کلاه کردم و از خونه زدم بیرون .. به خیابون که رسیدم ناگهان بوی نان سنگک داغ پخش شد توی سرم و در هوایی پر از نان داغ راهمو کج کردم و رفتم تو نونوایی !!!
هیچ کس جلوم نبود ... واسه همینم اولین نونی که از تو تنور به دست شاطر افتاد روی صفحه ی فلزی جلو روم برداشتم و پیچیدمش لای روزنامه ای که اون گوشه واسه رفاه حال مشتریان گذاشته بودن ...
رو کردم به پیرمرد سیه چرده ی پشت دخل و سلام کردم .. منو میشناخت .. سالها بود که مشتری دائمشون بودیم و گاه و بی گاه سنگک های خشخاشی ویژه اش وسط سفره خودنمایی میکرد .
گفتم : یه دونه ... چقدر میشد ؟؟
و گفت : هزار .. هزار و پونصد .
نون رو گذاشتم روی میز و دست کردم توی کیفم و شیرین هزار و پونصد تومان از توش دراوردم که ناگهان دستهای قهوه ای و پینه بسته ی پیرمرد پول رو توی دستم مچاله کرد و چپوند تو کیفم و پونصد تومنی رو برداشت .
تعجب کرده بودم .. نمی فهمیدم چه اتفاقی داره میفته .. ساکت و متعجب حرکات دست پیرمرد رو دنبال میکردم .
پونصدی رو گذاشت توی کشوی میز و سیصد تومان بهم داد و در همین حین گفت : آخه نون هزار و پونصد تومنه ؟؟
تازه دو زاریم افتاده بود ... فهمیدم که چه گندی زدم .. قیافم شده بود مثل آدمایی که سوتی عظمایی دادن ...

گفتم : آره ها .. من هی گفتم آخه چه جوری یهویی نون انقدر گرون شده ( آره جون خودت !! ) منم ساده ... اصلا حواسم نبود .. .
سر تا پامو نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و گفت :
من اومدم یه قیمت پرتی بگم ببینم تو چی کار میکنی ... دیدم نـــه ... همین جوری پیش بره هزار و پونصدی رو دادی و رفتی ..
برو .. برو که خیلی ساده ای ... خیلی ساده ای .. ساده ای ... خیلی ساده .. ساده ....
و تا آخرین لحظه منو بدرقه می کرد در ساده بودنم که بی وقفه خارج میشد از دهان کوچک رنگ و رو رفته اش .
....................................................
* یه دونه نون سنگک دو طرف خشخاشی بزرگ خدایی 200 تومن کم نیست !!؟؟

+   بیست و چهارم آبان 1386     ... مـــریم  | 


دکمه ی رادیو رو میزنم و به راهم توی ترافیک چمران ادامه میدم .
دانگ دونگ موسیقیشون پخش میشه توی اتاقک ماشین و صدای موش صفتانه ی زنی که به تصور من ابله خپلی بیش نیست ضمیمه اش میشه ...
کلیشه ای ترین و احمقانه ترین جمله ی تاریخ بشریت رو تف میکنه روی پرده ی گوشم که :
" زنگ بزنید و بگید از اینکه قرار شبانه داره تموم میشه چه احساسی دارید ؟ "
توی برنامه های رادیو جوان یکی از برنامه هایی که بد رقمه رو اعصابم رژه میره همین قرار شبانست ..
واسه همین ویرم میگیره که هر طور شده به برنامه ی کوفتیشون متصل بشم و تموم عقده های روانی ، اجتماعی ، خانوادگی ، فرهنگیم رو خالی کنم توش ...
بعد از تلاشهای بی وقفه ی من درست در ورودی اتوبان صدر صدای بوقهای منظمی رو از اون طرف خط میشنوم و بلافاصله صدای نا بهنجار مردی که گویا تلفنچی اون برنامه است .
میگم : قرار شبانه !؟
میگه : بله بفرمایید ...
گلویی صاف میکنم و بی مقدمه میگم : میخواستم بگم که من بسیار بسیار خوشحالم که برنامه ی قرار شبانه داره تموم میشه .. و در واقع شادم به تمام معنی ... واسه اینکه هر وقت برنامتونو گوش دادم حسابی حالم گرفته شده و خلاصه دپرس شدم ( و به واقع حالم از سلول به سلول برنامتون به هم میخوره ) ...
ناگهان وسط حرفم شیرجه میزنه و بی شعورمآبانه و بی شرمانه میگه : خب میتونی گوش نکنی .. اصلا گوشاتو بگیر !!!!
و بعد یهو اتصالمون قطع میشه !!!
گوشی رو پرت میکنم رو صندلی بغل

یه چند ثانیه ای مات میمونم به ماشین جلوییم و چراغ ترمزش که گاه و بی گاه روشن میشه ..
و همچنان موسیقی آروم رادیو زمینه ی استفراغهای زنی خپل شده که بی پروا عق میزنه توی تاریکی اتاقک ماشین ...
..............................................
* توی برنامه ی ماه عسل احسان علیخانی در پاسخ به کسی که جمله ای با این مضمون گفته بود که برنامتون به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره فرموده بودند :
میتونی کانال تلویزیون رو عوض کنی تا برنامه ی ما رو نبینی !!!
و خب از اونجایی که اینا همشون با ارث باباشون دارن خیر سرشون برنامه میگردونن بهتره همه ی ما خفه خون بگیریم و زر مفت نزنیم !!!

+   پانزدهم آبان 1386     ... مـــریم  | 

مامان عاشق اس ام اس خوندنه .
اینو از لبخند کمرنگ اما عمیقش موقع خوندن اس ام اس می تونی بفهمی .


واسه همینم من اس ام اس هایی که بدونم این لبخند کودکانه رو روی لبهاش حک میکنه براش میفرستم .
اون روز سر کلاس زبان ، همین طوری تو بیکاری خودم یه اس ام اس فوت دادم به اون طرف شهر ، توی اتاق کتابخونه ، پهلوی مامان !!
ensanha aroosakhai ke baziyihaye khod ra jeddi gerefteand ...
***
شب توی تموم اتاقها پهن شده بود .. حالا دیگه میتونستی خودتو توی آیینه ی پنجره ها برانداز کنی .
پرده ی هال رو میکشم و در حالی که شوکولاتی رو آروم میذارم توی دهنم ... فرو میرم توی یه مبل نزدیکی های مامان ... زیر چشمی به مامان نگاه میکنم .
مامان داره کتاب میخونه .. عنوان کتابو نمیتونم بخونم .. مبهم و تو در تو نوشته شده ..چندتا پلک سریع میزنم و ناگهان میپرم وسط سکوت خونه و میگم :
از موبت چه خبر مامان ؟
سرشو بلند میکنه و میگه : نمیدونم ... اصلا کجا هست ؟
دستگیرم میشه که اس ام اسمو نخونده وگرنه حتما یه چیزی دربارش میگفت ..
باز دوباره چشمهای مامان میریزه روی صفحه های شیری کتاب ..
این بار ناگهانی تر از قبل میگم : آهان .. لابد تو کیفته ... دیشب که رفته بودیم بیرون ..
عینک باریکشو که فقط وقتای مطالعه میزنه میذاره لای کتاب همونجایی که پاراگرافشو تموم کرده و بلند میشه و میره سمت آشپزخونه ..
صداشو از تو آشپزخونه میشنوم که میگه : آره همونجا باید باشه ... برو بیارش مریم !
دلم میخواد خودش بیاره و خودش ناگهانی اس ام اس منو بخونه و بعد ، از جمله ی فیلسوف مآبانم تعریف کنه و از همه مهم تر برا بعضیا فورواردش کنه .
دست میکنم توی کیف مامان و لا به لای محتویاتش موبایلو پیدا میکنم و میرم طرف آشپزخونه ..
مامان در قابلمه ی پیچیده شده توی یه دستمال سفید رو بر میداره و بخار رو میپاچونه توی صورتش و میگه :
آوردیش ؟؟ ... اس ام اس ندارم ؟
موبایلو میذارم رو اپن و در حالی که راهمو کج میکنم سمت همون مبل گوشه ی هال میگم : چرا انگار یه چیزایی داشتی ..
آروم سرمو از صفحه ی آبی تی وی بلند میکنم و مامانو نگاه میکنم ... گردنشو روی موبایلش خم کرده .. آروم انگار که داره با خودش حرف میزنه میگه : چی نوشتی ؟؟ و بعد انگشت اشارشو رو کلمه ای میذاره که من نمیبینم و این بار بلند تر میگه :
این چیه ؟ ... چی چیه خود را جدی گرفته اند ؟
از همون جا با اعتراض میگم :
مامان ! خودم اس ام اس زدم ، خودم باید موبتو بیارم ، خودمم باید بخونمش ؟ .. خب این یعنی چی اونوقت ؟
انگار که اصلا اعتراض کوبنده ی منو نشنیده باشه میگه :
یه دقه بیا اینجا ببینم چی نوشتی ..
ناچار بلند میشم و میرم سمت آشپزخونه و میشینم رو اپن و اس ام اس رو با احساس از روی موبایل میخونم تا لااقل تاثیرشو بذاره .
کلامم که تموم میشه بدون اینکه سرشو بلند کنه انگشت اشارشو میذاره روی " عروسکها " و میگه :
آخه " عروسکها " رو این جوری مینویسن ؟؟ ... سر هم ؟ این جوری شده " عروسخا " !!
بعدشم کلمه ی " بازی ها " رو واسم هجی میکنه ..
پای آویرونمو جمع میکنم و چهار زانو میشینم . از توی کابینت بغل یه شوکولات در میارمو میچپونم تو دهنم و همین طور که با حرص میخورمش مات به مامان نگاه میکنم و ...
نه ! فقط نگاه میکنم .!!

.................................................................

* فردا همون ساعت .. همون جا .. چیزی شبیه همون کلاس ... یه اس ام اس به مامان .. یه دنیا پشت چیزی شبیه همون اس ام اس !!

+   چهارم آبان 1386     ... مـــریم  |