لکنت داره .. بهم میگه : چی شد ؟؟ ... کتابشو پیدا کردی آخر ؟؟
میگم : آره .. البته اون جایی که شما گفتی نبود ، از یه جای دیگه گیر آوردم .. میگه : خب ؟! حالا دیگه داریش ؟؟ ... دانلودش کردی ؟ ... میگم : اوهوم ... مرسی !!
لبختد میزنه و میگه : بازی عروس و داماد و خریدی ؟؟

به سلیقش ایمان آوردم .. تا حالا هر چی بهم معرفی کرده رو یه روزه یا دو روزه تمومش کردم و رسما جویدمش !!
ابروهامو میندازم بالا و میگم : نه !! ... مال کی هست ؟؟
انگار که اصلا سوال منو نشنیده باشه میره سمت انتهای مغازه و اون قفسه های آخر و از انبوه کتابای نامنظم اونجا یه کتاب نسبتا کوچیک میکشه بیرون و میده بهم .
***
شب ، من و مامان و بابا و داداش بزرگه و زن داداش ...
روی مبل دراز کشیدم و کنترل تی وی روی شکمم با هر دم و باز دم بالا و پایین میره و کتاب توی دستم تمام صورتمو پوشونده ...
بعد از خوندن بعضی داستاناش چنان شوکه یا هیجان زده میشم که صدای ناشی از هیجانم برای چند لحظه ی کوتاه همه رو آروم می کنه و دوباره همه چی عادی میشه ..
داستان هشتمشو که میخونم ، وقتی جمله ی آخر از نظرم میگذره چنان مبهوت میمونم که زنداداش کتابو از دستم میگیره و تند و تند تو دلش داستانو می خونه و آخرش زل میزنه به من که یعنی : بغض !!! ![]()
![]()
کتابو فوری میده به آقا داداش ... وقتی داره خیلی خونسرد خط به خطشو میخونه ما هم خیلی هیجانی خط به خطشو نیگاش میکنیم تا ببینیم عکس العملش چیه ...
وقتی نقطه رو میذاره میگه : آره خب ... جالب بود واقعا و سرشو دو سه باری تکون میده که فکر کنم معنیش یعنی : بغض !! ![]()
![]()
حالا کتاب دست مامانه ..
یه جورایی هممون مطمئنیم که برخورد مامان یه چیزی فراتر از ما خواهد بود که البته همین طورم شد ...
" وقتی فهمید چه کسی قاتل زنش است ، همه خشمش یکجا فرو نشست . زن پزشک ، زیبا ، خانواده دار و دوست داشتنیش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود . همان جلسه ی اول دادگاه قاتل را بخشید . در پاسخ دیگران گفت : جان آدم ها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او ، این مردک را بکشند . همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت . "
ناگهان مامان میگه : خـــــاک بر سرش کنن ... این دیگه چه احمقی بود !!
و من و زن داداش و داداش : ![]()
![]()
................................................
* امتحان ها شروع شد
سینما بریم ، رمان های خاک خورده بخونیم ، پازل 2000 تیکه درست کنیم ، بستنی بخوریم ، ناهار با رفقا بریم بیرون ...
و در آخر یه مشت سرخوش بدبخت فلک زده خواهیم بود !!!
