تبليغاتX
دلم خواست .. چی میگی تو !؟

دلم خواست .. چی میگی تو !؟

یه فیلــــم لهستـــانی بود به اســم " پـــدر " .. مامان و باباهه از هم طلاق گرفته بودن و یه دختر بچه ی ۸-۹ ساله داشتند .. اون موقع ها فیلم مورد علاقم بود و بعدها یه جورایی نیست و نابود شد و دیگه گیرش نیاوردم ...

یه جای فیلم باباهه که تازه انگار از مامانه طلاق گرفته با دخملش میرن خرید و دختره هر چی میبینه میندازه توی سبد خریدشون و حسابی هم از این کار کیف می کنه و همچینی ورجه وورجه کنان این کارو میکنه که آدمو به هوس میندازه یه خرید درست و حسابی بره ...

همون جاهاست که باباهه بر میگرده بهش می گه : تو هم مثل مادرت عـــــاشق خرید کردنی ..!!

 Me 2 .. i LoVe ShoPinG

+   بیست و پنجم آبان 1388     ... مـــریم  | 

بهتـــرین عطــــر روی این کـــره ی خـــاکی

J'adore

بـــرای مـــن لااقـــل

+   هجدهم آبان 1388     ... مـــریم  | 

خط آخر کتاب رو که خوندم اشک هام رو پاک کردم و به عقربه های ساعت نگاه کردم .. دقیقا ۴ ساعت بود که محو کتاب شده بودم و هیچی از گذر زمان نفهمیده بودم ..

خیلی وقت بود همچین احساسی رو تجربه نکرده بودم .. شوق تموم شدن یه کتاب در کنار غم تموم شدنش و اینکه دوباره کی میشه که یه همچین کتابی گیرت بیاد و تو رو ساعت ها ببره توی یه دنیای دیگه که حتی نشنوی تیک تاک یکنواخت ساعت رو ...

کتاب قشنگی بود ، شاید به نظر از این کتابای بازاری و به اصطلاح عوامانه باشه اما تو گول این حرفا رو نخور ... تا دیر نشده بجنب !

 

دالان بهشت

+   دهم آبان 1388     ... مـــریم  | 

 

در آستانه اولین سالگرد ازدواجم

...

بزن اون کف قشنگ رو !!

 

+   هفتم آبان 1388     ... مـــریم  |